حکایت........ روزی پسری نزد پدر رفت واینگونه سخن گفت: پدرم!راهی نشانم بده/مرا از چاه جهل نجاتم بده تو مرا آگاه ساز/تو بکن این گره را بر من باز پرسش این است که در نزد شما/بهترین تیم کیه در اسپانیا؟ اسم آن تیم را بر من،تو بگو!/که نخواهم شوم من،بی آبرو! پدر لبخندی زد و چنین ادامه داد: پسرم تو خود دانی آن کیست!/آنکه نامش درهیچ جا پنهان نیست! تا رئال باشد در جهان/آنان که هستند سفید پوشان در هیچ جای جهان هیچ تیمی/نشود برای آنها رقیبی من که خود،طرفدار آنها هستم/عاشق کریس و راموس هستم! به تو گویم تا حجت تمام کنم/حق پدری را بر تو ادا کنم! مکن این سخنانم را فراموش/روزی که شمع وجودم گشت خاموش تو هم بگو اینها را بر پسرت/ تا که از تو کنند،نیک خبرت