
حکایت...
۵۳۸ بازدیدجمعه ۰۶ بهمن ۱۳۹۶ - 0۸:۴۷
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
حکایت........
روزی پسری نزد پدر رفت واینگونه سخن گفت:
پدرم!راهی نشانم بده/مرا از چاه جهل نجاتم بده
تو مرا آگاه ساز/تو بکن این گره را بر من باز
پرسش این است که در نزد شما/بهترین تیم کیه در اسپانیا؟
اسم آن تیم را بر من،تو بگو!/که نخواهم شوم من،بی آبرو!
پدر لبخندی زد و چنین ادامه داد:
پسرم تو خود دانی آن کیست!/آنکه نامش درهیچ جا پنهان نیست!
تا رئال باشد در جهان/آنان که هستند سفید پوشان
در هیچ جای جهان هیچ تیمی/نشود برای آنها رقیبی
من که خود،طرفدار آنها هستم/عاشق کریس و راموس هستم!
به تو گویم تا حجت تمام کنم/حق پدری را بر تو ادا کنم!
مکن این سخنانم را فراموش/روزی که شمع وجودم گشت خاموش
تو هم بگو اینها را بر پسرت/ تا که از تو کنند،نیک خبرت


