“من وابستگی زیادی به شماره ها داشتم. برای مثال من با دنی در دومین روز از دوازدهمین ماه یعنی دسامبر ازدواج کردم. دو علاوه ی دوازده شماره ی پشت پیراهن من رو ایجاد کرد. شماره ی چهارده. سال ازدواج هم ۱۹۶۸ بود، شش علاوه ی هشت هم میشد چهارده. همچین چیزی برای پسر من یوردی هم صدق میکنه. اون در سال ۷۴ بدنیا اومد و من در سال ۴۷. که جمشعون میشه ۱۱. تولد اون در ۹ فوریه بود و مال من هم ۲۵ آپریل. ۹ علاوه ی ۲(دومین ماه سال) و همچنین ۲ علاوه ی ۵ علاوه ی ۴ (چهارمین ماه سال) باز میشد ۱۱. من حتی در حفظ کردن شماره تلفن ها هم‌ خوبم. دوستان من یکبار شماره ی تلفنشون رو میدن و من هرگز فراموشش نمیکنم. شاید به همین خاطر من در حساب کردن اعداد در ذهنم خوبم. من اون رو نه در مدرسه بلکه در مغازه ی سبزی فروشی پدرم یاد گرفتم. وقتی پدرم مشغول فرستادن بسته ها بود و مادرم مشغول پختن غذا ، وظیفه ی من کمک کردن به مشتری ها بود ولی چون هنوز قدم کوتاه بود دستم به ماشین حساب نمیرسید. پس من در ذهنم حساب میکردم. شاید چون من در انجام‌ اون کار از سنین کم خوب بودم، به همین خاطر این علاقه هم شکل گرفت. من همچنین فکر میکنم به خاطر این علاقه به شماره ها و یاد گرفتن قسمت ذهنی مسائل ، من بیشتر به شماره ها در فوتبال فکر کردم - چطوری میتونیم از حریف ، سو استفاده کنیم، چطوری میتونیم از فضا ها جوری که دی استفانو استفاده میکرد، استفاده کنیم. پدر مادرم به من مهارت های فوتبالی رو یاد ندادند، ولی نحوه ی تفکر فوتبالی ای که متفاوت بود رو از اونها یادگرفتم.”