امروز 6 فوریه 1958 است و طبق معمول هر سال، منچستر امسال هم سرد و بارانی است. گذشته از هوای دلگیر این روزهای انگلستان، من امسال را خوب شروع کرده ام. راستی بگذارید همین حالا بگویم که من یک عشق فوتبال هستم و تمام احساسات زندگی ام حول محور فوتبال می چرخد. تا به حال حتما حدس زده اید که من طرفدار چه تیمی هستم. بله درست است، منچستر یونایتد. تیم محبوبم روز گذشته موفق شد در دور برگشت یک چهارم نهایی لیگ قهرمانان اروپا با شکست ستاره سرخ بلگراد به نیمه نهایی صعود کند. حال و روزم از خوشحالی قابل وصف نیست. یک قدم دیگر به قهرمانی در اروپا نزدیک تر شدیم. امروز را از صبح با فکر پیروزی تیم و خوشحالی آن شروع کرده ام و دارم از ثانیه ثانیه آن لذت می برم. همه چیز عالی است و تیم شرایط خوبی دارد. من با هیجان لحظه ها را برای رسیدن تیم به شهر می شمارم و فکر می کنم هواپیمایشان درست همین حالا روی آسمان در حال برگشت به منچستر باشد. با دوستانم قرار گذاشته ایم که برای استقبال از آنها همگی به فرودگاه برویم. حالا دیگر کم کم به بعد از ظهر نزدیک می شویم و من و جمع دیگری از هواداران نزدیک فرودگاه جمع شده ایم و گرم پیش بینی رویدادهای آینده تیممان هستیم. بحث آنقدر داغ و پرهیجان است که دیگر هیچکداممان سرمای هوا را حس نمی کنیم اما هنوز هواپیمای تیم وارد آسمان ابری شهر نشده ولی کماکان همه با پرچم های متحد پر شور شعار می دهیم. کم کم جمعیت اطراف فرودگاه بیشتر می شود و همه منتظر هستند تا با استقبالی گرم تیم را هنگام ورود به شهر همراهی کنند.
کمی دیگر می گذرد جمعیت کمی خسته به نظر می آیند و صدای شعارها حالا جای خودش را به همهمه ای دلهره آور داده است، نگرانی درست عین یک موج از عده ای به عده ی دیگر سرایت می کند، همه در بهت و انتظار به سر می برند که ناگهان شایعه ای در شهر می پیچد. همه به یکدیگر نگاه می کنند جمله ای مشترک بین همه تکرار می شود. من گوش هایم را تیز می کنم تا بفهمم ماجرا چیست. خدای من، چه می شنوم، هواپیما ... برف ... مونیخ ...! نه، باورم نمی شود ... می گویند که هواپیمای تیم محبوبم که برای سوخت گیری در مونیخ فرود آمده بود، زمان بلند شدن از باند فرودگاه سقوط کرده است. امکان ندارد، نه این امکان ندارد، قطرات باران حالا با سرعت بیشتری شهر را نشانه گرفته اند، چشم هایم را برای لحظه ای می بندم و انگار به مونیخ پرواز می کنم. همه چیز غرق در دود است و ستاره های درخشان من انگار یک جایی لا به لای هیبت غول آسای هواپیمای سرنگون شده، خاموش مانده اند، دود سیاهی که در آسمان می رقصد انگار دارد ابرهای منچستر را بر روی لاشه ی هواپیما ترسیم می کند. حال خوبی ندارم، چشم هایم را باز می کنم و مردم را می بینم که با پرچم های خیس با غمی سنگین در سکوت فرو رفته اند، اما من هنوز باور نکرده ام، شاید این تنها شایعه ای باشد برای بالا بردن هیجان ورود تیم به منچستر. به جستجو برای شنیدن خبر از یک منبع موثق ادامه می دهم اما همه جا حرف از همین حادثه است. هراسان وارد کافه ها و مغازه ها می شوم ولی هر جا قدم گذاشتم رادیو تنها همین خبر را تکرار می کند، سقوط، سقوط، سقوط ... در شوک سنگینی فرو می روم. چهره ی تک تک بازیکنان تیم از جلوی چشمانم عبور می کنند. نمی دانم به وین رونی متعصب فکر کنم که ممکن است دیگر هنر او را در زمین فوتبال نیبینم، نمی دانم به دیوید دخه آ جوان و عکس العمل هایش که با دنیایی از آرزو به منچستر آمده بود فکر کنم، نمی دانم به کاپیتان ویدیچ فکر کنم که آخرین فصل حضورش در تیم محبوبم را می دیدم، نمی دانم به سرمربی تیمم فکر کنم که حتی دوران حضورش در تیم به یک سال هم نرسید و خیلی نمی دانم های دیگر که در افکارم پرواز می کنند، پرواز می کنند و تمامشان هر بار مهیب تر از قبل در سرم سقوط میکنند، همچنان در تکاپو هستم تا اصل خبر را بشنوم، امید بسته ام به اینکه شاید یک جا خبر از سلامت همه ی بازیکنان بدهد، اما نه، انگار حقیقت دارد. مثل این که ستاره های آسمان رویایی من به تلخ ترین شکل خاموش شده اند. خدایا چرا مگر گناه ستاره های بی گناه من چه بود که اینطور دلخراش وقتی هنوز شیرینی پیروزیشان را حتی مزه مزه نکرده بودند به این جهنم آهن و آتش دعوت کردی، و من، که حالا در کوچه های سرد و تاریک منچستر راه می روم و به سوختن تنها دلخوشی از دست رفته ام فکر می کنم.
چند ساعت از شنیدن خبر می گذرد و من با چشمانی خیس از اشک به یک نقطه خیره شده ام ... ای کاش ای کاش ... ای کاش زمان به عقب بر می گشت، ای کاش می توانستم دوباره ستارگانم را روی چمن سبز ببینم که چگونه مردانه هنرنمایی می کنند، ای کاش زمان به عقب بر میگشت و بارها و بارها از دیدن تک تکشان لذت می بردم، ای کاش زمانی که وین رونی کمی در تمدید قرارداد خود تعلل کرد به او لقب پول پرست نمی دادیم، ای کاش زمان بیشتری به دیوید مویس می دادیم و آنقدر سخت او را تحت فشار نمی گذاشتیم، ای کاش دخه آ را به خاطر خوردن چند گل سرزنش نمی کردیم و خیلی ای کاش های دیگر. اما صد افسوس که دیگر برای گفتن این حرف ها خیلی دیر شده است. آنها رفته اند و اندوه سفر بی بازگشتشان تا همیشه با من خواهد ماند و من آسمان مونیخ را هرگز نخواهم بخشید ...
این روایت، ترکیبی بود از حس یک هوادار سال 1958 و 2014. مطمئنا هیچ کدام از عاشقان فوتبال، دوست نداشتند حتی برای ثانیه ای هوادار لیورپول دشمن منچستر یونایتد باشند و خبر مرگ دلخراش بازیکنان رقیب را بشنوند، چه برسد به این که بخواهی ستاره تیم محبوبت را در یکی از تلخ ترین حوادث تاریخ فوتبال از دست بدهی. با احترام به تمامی کشته شدگان آن حادثه، حالا سالها از آن روز می گذرد و کمتر کسی به یاد هواداران آن زمان منچستر بوده است. شاید با خواندن این روایت کوتاه بشود ذره ی کوچکی از حال آن هوادران را تجسم کرد، از حس تلخی که در زمان شنیدن خبر وجودشان را فرا گرفته بود تا روزهای بعد از آن که با حسرت چشم به مستطیل سبز می دوختند و دیگر فقط می توانستند بازیکنان جوان خود را در ذهنشان روی زمین تصور کنند و آه بکشند. کافیست ثانیه ای خودمان را جای آنها بگذاریم تا بتوانیم برای آن هواداران هم احترام خاصی قائل شویم. هیچ یک از ما در آن سال نبودیم، خبر را نشنیدیم و آسمان ابری منچستر و دودهای بی رحم آسمان مونیخ را ندیده ایم، ولی حالا که هستیم و فوتبال بخش مهمی از زندگی ماست. هواپیما همان هواپیماست و حادثه ای که در آن زمان خبر نکرد و حالا نیز خبر نمی کند. باید سعی کنیم ... باید سعی کنیم تا از ثانیه ثانیه فوتبال لذت ببریم، باید سعی کنیم تمامی ستاره های این کهکشان پرستاره را که چه در تیم محبوب ما نیستند و چه هستند دوست داشته باشیم، باید سعی کنیم فقط زیبایی هایش را ببینیم و از زشتی هایش به راحتی بگذریم و در آخر باید سعی کنیم همانطور که با پیروزی تیممان زندگی می کنیم، در شکست هم معشوقه خود را تنها نگذاریم. آری هرچند امیدوارم دیگر چنین حادثه ای در دنیای من اتفاق نیافتد ولی حقیقت تلخ اینست که شاید هواپیمای سانحه دیده بعدی، هواپیمای تیم من باشد، در نتیجه باید تا هستم و هستند از بودنشان لذت ببرم، تا همانند یک هوادار منچستر یونایتد 1958 علاوه بر سنگینی غم از دست دادن ستاره هایم، حس پشیمانی از نامهربانی با آن ها را هم سال ها در وجود خود حس نکنم ... پس از حالا به بعد تمامی دیدارهای تیم محبوبم را فقط با یک فکر می بینم؛ ... شاید هواپیمای سانحه دیده بعدی، هواپیمای تیم محبوب من باشد.
- با ادای احترام به تمامی جان باختگان حادثه هوایی مونیخ و تمامی طرفداران منچستر یونایتد 1958



