همیشه یک مقاله منتشر شده در روزنامه ای را به خاطر می آورم که در آن از مربی بابت قمارش روی «جوجه ها» پرسیده شده بود. یک خط از آن مقاله، در ذهن من نقش بسته است که رییس گفته بود: نکته عالی درباره جوانان این است که اگر آن ها را برابر دیواری از فنس قرار دهید، آن ها مستقیما به سوی آن هجوم خواهند برد؛ در حالی که یک بازیکن مسن تر، صد یارد خواهد دوید تا دروازه ای برای عبور از فنس ها بیابد.

او می دانست که ما چنین عطشی خواهیم داشت. ما بسیار مایل و مشتاق بودیم. فنس که جای خودش را داشت؛ حاضر بودیم برای او به سوی دیواری آجری بدویم. این فلسفه بازبی بود: روحیه بخشیدن به بازیکنان جوان به نحوی که وقتی به تیم اصلی راه بیابند، بدانید که چه انتظاری باید از آن ها داشت. ما با نظم، سبک بازی، کوشش و نحوه رفتار باشگاه سازگار شده بودیم. مهم نیست که چه میزان کار انجام می دهید؛ وقتی بازیکنی را در ازای 20 میلیون پوند خریداری کنید، همواره این ریسک وجود دارد که آیا او با محیط، سبک بازی جدید و فشاری که از بازی کردن در یونایتد به نفر وارد می شود، سازگار خواهد شد یا خیر. مربی از ویژگی های ما با خبر بود.

او می دانست که باتی از چیزی هراس نداشته و ندارد. او این خلق و خو را برای مواجه شدن با هر کسی داشت. کافی است باتی را برابر بهترین یا سر سخت ترین بازیکن جهان قرار دهید و او آستین خود را بالا خواهد زد و کارش را انجام خواهد داد. تنها باری که دیدم باتی از چیزی فرار کند، وقتی بود که در رختکن یک قوری داغ را کنار اشمایکل لخت گرفت، تا وقتی او بر می گردد، بسوزد. این ماجرا برای همه جالب بود، به جز دانمارکی بزرگ. به محض این که باتی کارش را کرد، پیتر یکی از کلمن های بزرگ آب را برداشت و به سوی او پرتاب کرد. سپس با لحن ایوان دراگو در فیلم راکی سه، فریاد زد: «می کشمت!». ولی باتی فرار کرده بود و پیتر را با مداوای جای سوختگی خود تنها گذاشت.

اسکولزی استعداد دیر شکوفا شده، در حال تبدیل شدن به بازیکنی بود که مربیان همیشه می دانستند او به آن سطح خواهد رسید. او پشت سرش هم چشم داشت و پاس هایی با دقت لیزر ارسال می کرد. نیمی از اوقات در تمرینات، او از این توانایی برای کوبیدن توپ به سر شما وقتی که به سمت دیگری نگاه می کردید، استفاده می کرد. بر می گشتید و می دیدید که او شصت یارد آن طرف تر، در حال خندیدن است.

یک سال قبل از این بود که بکس از میانه زمین گلزنی کند. او نیرومند تر و بهتر، پس از سپری کردن دورانی قرضی در پرستون بازگشته بود و همان موقع هم خیلی از افراد از توانایی های فنی او حرف می زدند. او می توانست با هر قسمت از پایش، پاسی بی نظیر ارسال کند: چرخشی، در عمق، سانتر زمینی و یا کات دار به داخل محوطه جریمه. بازی به بازی نمی دیدید کسی بیش از او زمین را پوشش دهد.

هنوز هم مربی باید میل بالایی نشان می داد تا همه ما را با هم به کار بگیرد ولی او هرگز فاقد این جرأت نبود. خیلی از باشگاه های دیگر هم ادعای بازیکن پروری دارند. آن ها داستان خوبی درباره فلسفه جوان پروری شان سر هم می کنند. مربی ما از دوران حضورش در آبردین ثابت کرده بود که به جوانان اعتماد می کند. او می گفت «بازیکنان جوان شما را غافلگیر می کنند» و ما یقینا چنین کردیم.

نخستین قهرمانی من به دلایلی چند، فراموش نشدنی خواهد بود اما شاید بیش از همه به این خاطر که آلن هانسن ادعا کرده بود که ما نمی توانیم قهرمان شویم. البته این هانسن نبود که پس از این که ما در روز ابتدایی فصل در سال 1995 به وسیله استون ویلا در هم کوبیده شدیم، به یادم آمد؛ حتی اگر گفته اش یادم مانده باشد: «کسی با بچه ها، به قهرمانی نمی رسد». هنگامی که صبح یکشنبه پس از آن شکست سوار قطار شدیم، مک کلیرِ شوخ طبع گفت: «خب بچه ها، تنها چهل امتیاز برای فرار از سقوط احتیاج داریم» همه خندیدند ولی خنده ای همراه با دلشوره.

در ویلا پارک با سه نفر در خط دفاعی بازی کردیم و بی رحم ظاهر شدیم. با تیمی که باتی، اسکولزی، من و فیل را در ترکیب اصلی داشت و بکس و جان اوکین بر روی نیمکتش بودند، باید مایل ها با یک مدعی قهرمانی فاصله می داشتیم. ما جوانانی ناشناخته برای بیشتر مردم کشور بودیم. آن شب در برنامه مچ آف د دی، بار دیگر ما را کوبیدند: با بچه ها نمی توان قهرمان شد. با وجود آن نمایش، این گفته احمقانه جلوه نمی کرد.

خیلی از مردم از کاری که رییس در حال انجامش بود، حیرت زده بودند. پس از پایانی فاجعه بار در فصل گذشته، او باید دست به تبر می شد. اینسی راهی اینتر میلان شد و من بابت جدایی او ناراحت شدم. خیلی از حرف ها در مورد گستاخی او زده شد ولی چه انتظاری از او می رفت؟ او آدمی اهل جنوب بود. او مشوق ما جوان تر ها بود و در زمین از ما مواظبت می کرد. وی هافبکی فوق العاده برای یونایتد بود.

پس از کمی سر و صدا درباره قرارداد آندری کانچلسکیس، نفر بعدی او بود که جدا شد. اگر روزش بود، در اروپا نمی توانستید وینگر راست بهتری از او بیابید؛ هر چند اگر در صورتی که روی بهترین فرم بود، جای شگفتی داشت. شوک بزرگ، جدایی اسپارکی بود. در خودروی خود نشسته بودم، هنگامی که شنیدم او راهی چلسی خواهد شد. من به اندازه هر یک از تماشاگران تیم در جایگاه استرتفورد اند، جا خوردم. در مورد اینسی، تقریبا می دانستم رابطه او با مربی تیره و تار خواهد شد. از طرفی آندری نیز برای جدایی بی تابی می کرد. ولی اسپارکی اسطوره یونایتد بود. فکر می کنم او دریافته بود که زوج کول-کانتونا، انتخاب نخست هستند و البته کنار گذاشته شدن در بازی سرنوشت ساز برابر وست هم نیز، بر تصمیم او برای جدایی تاثیر گذار بود. او برای نشستن روی نیمکت، زیادی خوب و پر افتخار بود.

همهمه ای میان طرفداران و رسانه ها به پا شد. کار به جایی رسید که منچستر اونینگ نیوز در یک نظرسنجی پرسید: «آیا فرگی باید از تیم جدا شود؟» شرایط نمی توانست مضحک تر از این باشد و نشان از فشاری داشت که بر روی ما وارد بود. این تنها نخستین بحران از معدود بحران هایی بود که ما در طول سالیان پشت سر گذاشتیم. شاید در بیرون هجمه ای به پا می شد، ولی درون تیم مربی از ما می خواست که سر به زیر باشیم و به کار خودمان بپردازیم. به دنبال بازی با استون ویلا، در اواخر تابستان 1995، سه بازی پشت سر هم طی یک هفته در انتظارمان بودند.

منچستریونایتد- شیاطین سرخ

نخستین بازی با وست هم بود؛ جایی که بکس با یولیان دیکس رو به رو می شد. می دانستیم شاید دیکس بخواهد خیلی زود او را از راه به در کرده و سر جایش بنشاند و از این رو بکس قبل بازی از پوشیدن ساقبند خود اطمینان حاصل کرد تا مبادا دچار ضرب دیدگی نشود. در جریان پیروزی آن روزمان، او روز سختی را برای دیکس رقم زد.

حریف بعدی ویمبلدون بود؛ وینی جونز و باقی هم تیمی هایش. شاید آوازه ترسناکی همانند اشرار دیوانه داشتند ولی ما 3 بر 1 آن ها را له کردیم. حالا داشتیم نشان می دادیم که ما بچه نیستیم و مرد شده ایم. می دانستم که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. با کسب یک پیروزی بزرگ در بلکبرن، سومین پیروزی خود طی شش روز را کسب کردیم و البته این بار از سد مدافع عنوان قهرمانی گذشتیم. بکس در برابر دیدگان تماشاگرانی که برای حمایت از ما سفر کرده بودند، گلزنی کرد و آن ها را به وجد آورد و ما هم چنان روی دیوید پریدیم، که انگار قهرمان لیگ شده ایم. باور میان اعضای تیم، قدرتی بسیار داشت. مربی به ما اعتماد کرده بود. حالا شاید باقی کشور کمی به ما محل می گذاشتند.

ما همین روند را حفظ کردیم: 4-1 در زمین چلسی برنده شدیم و سپس در دو بازی پیاپی برابر ساوتهمپتون و کاونتری سیتی، هشت گل زدیم. ولی کافی بود تا کمی از استانداردها پایین تر بازی کنیم تا مربی به ما بتازد. نوامبر آن سال، خشم او را برای نخستین بار تجربه کردم. تازه از اردوی تیم ملی برگشته بودم که در زمین ناتینگهام فارست 1-1 کردیم. نتیجه خوبی نبود ولی فکر نمی کردم خیلی بد کار کرده باشم، تا وقتی که وارد رختکن شدم. او فریاد زد:

چه بر سرت آمده نویل؟ تنها دلیل این که تو را انتخاب می کنم این است که برای انگلیس بازی می کنی.

آن روز با ناراحتی راهی خانه شدم.

چه کسی از باتی و اسکولزی پوست کلفت تر بود؟ من که آن مسئله را بارها و بارها در ذهن خود یادآوری می کردم. پس از صد بازی، کمی پخته تر می شوید ولی در آن سن، من هر چیزی را به دل می گرفتم. در واقع موجب تنفر من می شد. نمی توانستم بخوابم و این موضوع برایم شبیه به آخر دنیا بود. حالا که یک ملی پوش شده بودم، او مرا به زمین می زد؟ یا شاید او واقعا فکر می کرد آن کفش ها برای پای من زیادی گشاد هستند؟ زجر می کشیدم ولی این جزوی از شخصیت من است.

اگر به اسکولزی می گفتید در دیدار نهایی جام حذفی بازی خواهد کرد، شانه هایش را بالا می انداخت و به کار خودش می پرداخت. باتی در جواب می گفت: «چرا بازی نکنم؟» بکس هم مستقیم سراغ بازی می رفت. من اما، به سرعت به فکر حریف خود می افتادم و این که چگونه باید با او مقابله کنم.

ولی ما هرگز اجازه ندادیم فرمان از دست مان خارج شود و در بهار 1996، ما با اختلافی دو رقمی به دنبال صدرنشین بودیم. نیوکاسل از همان ابتدا خوش درخشیده بود و با فوتبال پر زرق و برق خود زیر نظر کوین کیگان، همه را تحت تاثیر قرار بود و اختلاف را به 12 امتیاز رسانده بود. اما در اکتبر محرومیت اریک به پایان رسید و او به تیم بازگشت و مستقیما راهی بازی بزرگی برابر لیورپول شد و توانست از روی نقطه پنالتی، گل تساوی بخش را برای ما به ثمر برساند. عجب مردی بود.

گری نویل- منچستریونایتد

حالا نیوکاسل پیش روی مان قرار داشت. با وجود یک کابوس شخصی، توانستیم در ماه مارس قاطعانه آن ها را در سنت جیمز پارک شکست دهیم. من همراه با استیو بروس در قلب خط میانی قرار گرفته بودم و پیش روی مان فاستینو آسپریا و لس فردیناند قرار گرفته بودند. خرد و خمیر شدیم؛ دست کم برای من که این گونه بود. در بین دو نیمه، مربی خشمگین بود: «آسپریا روی زمین و هوا شما را شکست می دهد. چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ اگر نیمه دوم هم به همین شکل بازی کنید، جام قهرمانی را از ما سلب خواهید کرد».

راهی نیمه دوم شدیم و این بار کنترل در دست ما بود. در نیمه نخست این گونه به نظر می رسید که کوهی را بر دوش مان گذاشته باشند ولی در نیمه دوم، ما بر فراز قله قرار داشتیم و شاید این برای تان اغراق آمیز به نظر برسد ولی من حس کردم که قد کشیده ام.

آن نیمه دوم جایی بود که حس کردم روحیه منچستریونایتد، سراسر تیم را فرا گرفته است. آن عملکرد بستگی به عملکرد فردی عالی همه داشت؛ از اشمایکل و بروس که آن غروب کار سختی داشت گرفته، تا اریک که گل برتری را زد ولی این یک دستاورد جمعی بود. چنین چیزی را با خود نگفتیم ولی م دانستیم که باید برنده بازی شد و حالا فرصت ماست.

خوب بازی نمی کردیم ولی به آن لحظه که رسیدیم، کل دنیا فهمیدند که نیوکاسل قهرمان لیگ نخواهد شد. باید 3-0 از ما جلو می افتادند و در اوج می بودند، ولی فاقد توانایی لازم برای انجام این کار بودند. ما برای جنگیدن، برای درگیر شدن و نجات یافتن آمده بودیم. کافی بود همین کار را کنیم و نه بیشتر، در آن صورت مزد خود را می گرفتیم. و البته اریک پس از سانتری عالی از فیل، برای مان گلزنی کرد، درست همانند دفعات زیادی دیگر. با پیروزی در آن بازی، به دستاورد بزرگ و تعیین کننده ای رسیده بودیم.

نیوکاسل از آن دست تیم هایی بود که به شما فرصت می داد و این همان چیزی بود که وقتی آن ها بسیار از ما جلو بودند، مربی همواره به ما یادآوری می کرد. اگر ما تیمی همچون آرسنال 1998 یا چلسی مورینیو را تعقیب می کردیم، شرایط بسیار متفاوت بود. به محض لغزش نیوکاسل، حتی بازیکنان جوان تیم نیز فرصت را دریافتند. پاول سرنیچک در دروازه نیوکاسل ثبات نداشت، بارتون و برسفورد به عنوان مدافعان کناری تیم، ضعیف کار می کردند و وسط زمین هم شکاف وجود داشت. می دانستیم با حفظ فشار بر روی آن ها، بخت خوبی خواهیم داشت.

با چهار بازی تا پایان فصل، ما شتاب گرفته بودیم و آن ها باید راهی دل می شدند تا برابر ساوتهمپتون به میدان بروند. نیمه نخست فاجعه بار بود و آن ها 3-0 عقب بودند! بازی کردن در دل سخت بود اما این نتیجه دیگر فاجعه بود. در بین دو نیمه، مربی در رختکن به ما گفت: «آن لباس را از تن بیرون آورید، شما در حال تغییر هستید».

نمی توانم بگویم پیراهن خاکستری مان را دوست داشتم چون رنگ یونایتد قرمز است و سفید و مشکی و من هرگز فکر نمی کردم در لباسی به رنگ دیگر بازی کنیم ولی فکر نمی کردم این مسئله هم برای مان مشکل ساز شود. تنها فکر می کردم که خیلی بد بازی می کنیم.

در آن زمان این را نمی دانستم ولی مربی با گیل استفنسن، یک متخصص چشم و بینایی در دانشگاه لیورپول حرف زده بود. در ادامه او با همه ما در مورد دید جانبی کار می کرد. او برای قبل از بازی ها، به من تمرین چشم داد و من آن ها را با جدیتی همانند گرم کردن ماهیچه ها و همسترینگ خود، انجام می دادم و به جزییات توجه می کردم. او به ما هشدار داده بود که تشخیص رنگ خاکستری در شلوغی سخت خواهد بود و شاید هم حق با او بود چون ما پنج بار آن لباس را پوشیدیم و 4 بار باختیم و یک بار مساوی کردیم. پس لباس را عوض کردیم و در لباس آبی و سفیدمان، توانستیم با گیگزی به گل برسیم. ولی با این وجود باعث نشد که از خندیدن به این موضوع دست بکشیم.

خوشبختانه شرایط نیوکاسل بدتر بود و تمام کشور دیدند که کیگان در مصاحبه با اسکای، با گفتن این که «این شرایط را دوست دارم» زمام کار را از دست داد. او برابر دوربین با دست های خود ور می رفت و من که از خانه این صحنه ها می دیدم، نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم.

این داستان ادامه دارد...

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید