?حلال حلالش به آسمان رفت? مادر پيری از فرزند راهزنش خواست تا برای او كفنی از راه حلال به دست بياورد ؛ پسر برای انجام خواسته مادر ، روزی جلوی مسافری را گرفت و دستارش رو قاپيد و گفت : اين را بر من حلال كن... مرد قبول نكرد! جوان راهزن چوب دستی اش را در آورد و به جان مردک بینوا افتاد؛ هرچقدر آن بیچاره فرياد ميزد حلال كردم ، او دست بردار نبود... جوان راه زن دستار را نزد مادر برد و وقتی مادرش از حلال بودن آن پرسيد ، جوان گفت كه آنقدر او را کتک زدم که حلال حلالش به آسمان رفت ...