طرفداری- مربی همیشه می گفت: «هرگز احساسی نشوید». او قهرمانانی سرسخت می خواست و اطراف ما پر بود از افرادی که می دانستند چگونه ما را از خط پایان عبور دهند. پس از پیروزی 5-0 برابر ناتینگهام فارست، برای قهرمانی تنها به یک پیروزی نیاز داشتیم. در میدلزبرو که 3-0 برنده شدیم، من کار را روی نیمکت به پایان رساندم. ما با بچه ها موفق به قهرمانی شده بودیم؛ هر چند که شکی بر سر این که چه کسی بیشترین تاثیر را داشت، وجود نداشت. اریک عالی بود. ما جوان تر ها به توانایی رهبری او نگاه می کردیم و او البته یک عامل پیروزی غیر قابل انکار هم بود. قهرمانی در جام ها، حاصل کار تیمی است ولی در دوران بازی من، سال هایی همانند آن فصل بودند که حس می کردید گردن آویز قهرمانی را، مدیون یک بازیکن هستید؛ در فصل 7-2006، آن بازیکن کریستیانو رونالدو بود و در آن سال هم، اریک ما را قهرمان کرد.

او در دوران اوج به سر می برد ولی ما هم تیمی فوق العاده و متعادل داشتیم. برخی رسانه ها در حال فشار آوردن به مربی برای بازی گرفتن از بکس در مرکز خط میانی، به خاطر قدرت توپ پخش کنی او بودند اما این کار او را زیادی ساکن می کرد. با استفاده از او در سمت راست، می شد نهایت بهره را از انرژی و استقامت بدنی او برد. همچنین دقت سانترهای او به شکلی بی رحمانه، بالا بود. با حضور کین، اسکولزی و باتی در خط میانی، ما از قبل در مرکز زمین گزینه های خوبی داشتیم و با حضور گیگز و بکس در کناره ها، یک یار دریبلزن و یک سانتر کننده خوب هم در جناحین داشتیم. در آن زمان وینگرهای خلاق تر و سختکوش تری نسبت به آن ها وجود نداشتند.

ما در حال پایه گذاری برای کنار زدن رقبا بودیم. اگر در ابتدای بازی به صورت برق آسا آن ها را غافلگیر نمی کردیم، توپ را در خط میانی به حرکت در می آوردیم تا حریف وادار شود به دنبال آن بدود و باز بدود. این کار ادامه می دادیم، چون می دانستیم وقتی در پانزده دقیقه پایانی بازی که حریف به نفس می افتد، می توانیم روی زیرکی گیگزی و یا دقت خطاناپذیر ارسال های بکس، تیر خلاص را به آن ها بزنیم.

گری نویل- دیوید بکام

در حاشیه فینال جام حذفی 1996

قهرمان لیگ شده بودیم و فینال جام حذفی در راه بود. همچون بازی تثبیت قهرمانی در لیگ، قرار نبود من در ترکیب ابتدایی باشم. حالا دیگر در تیم ملی بازیکن ثابتی به شمار می رفتم ولی حتی نمی توانستم در باشگاه خود در ترکیب اصلی قرار بگیرم. و کسی که باعث بیرون نشستن من می شد، برادرم بود. البته این نخستین بار نبود؛ هنگامی که سال گذشته فیل در سیتی نخستین بازی خود را برای تیم اصلی انجام داده بود، یک روز قبل از آن مسابقه به من گفتند که قرار نیست بازی کنم. تریسی هم خانه بود و از من پرسید که برای بازی فردا، چه کسی بازی خواهد کرد؟

فیل در ترکیب حضور خواهد داشت و من نه.

+ چه شد؟ قرار است او به جای تو بازی کند؟

سریعا متوجه ماجرا شدم؛ چه انتخاب دیگری می شد داشت؟ فیل در آن بازی شگفت انگیز ظاهر شد و همان مبنای حضورش در پست دفاع کناری طی سالیان آینده شد، در حالی که من اغلب در مرکز خط دفاع به میدان رفتم. این فکر از ذهنم گذشت که شاید او یکی از کسانی باشد که در بلند مدت جای من را می گیرد ولی این فکر تنها موجب ایجاد شدن انگیزه ای بیشتر درون من شد. ما تنها پشتیبان و حامی یکدیگر بودیم.

قبل از مسابقات، به اتاق های همدیگر می رفتیم و با هم راحت بودیم. در مورد حریفی مشخص، به یکدیگر توصیه  می کردیم. با بکس و اسکولزی هم چنین بودیم. وقتی در حال برداشتن چنین گام های بزرگی هستید، خوب است که چهره هایی آشنا کنارتان باشند. ما در سفرها، همگی در اتوبوس کنار هم می نشستیم. همانند محافظان شخصی همدیگر بودیم. فیل بی نظیر بود و من حسادتی به او نمی کردم. حسادت هرگز در ذات ما جایی نداشت. آنقدر مشغول بودیم که وقت فکر کردن به رقیبی خاص را نداشتیم. فیل آنقدر خوب بازی می کرد که نمی شد او را کنار گذاشت. پس من باید جایگاه خودم بر روی نیمکت را می پذیرفتم و در آستانه فینال غم به دل راه نمی دادم.

لیورپولی که ما با آن ها رو به رو می شدیم، تیم مستعدی بود ولی از حرفه ای گری ما ها در یونایتد، برخوردار نبود. ما تنها در موقعیت های خاص و مناسب، به سر و وضع خود می رسیدیم. آن ها در کمال تعجب با پوشیدن کت و شلوار های سفید، راهی ومبلی شدند؛ انگار که بیشترین مدت آماده سازی خود را نزد خیاط سپری کرده بودند. حتی در رختکن، حرف از سبک زندگی شان می شد و مربی به ما گفته بود: «توپ را در نیمه زمین حریف به گردش در آورید چون دیوید جیمز احتمالا به فکر طرح های جورجو آرمانی خواهد بود».

منصفانه یا غیر منصفانه، این تصوری بود که از آن ها وجود داشت و وقتی کرنر ارسالی از سوی بکس با دفع ناقص جیمو همراه شد، مربی می توانست با خود بگوید«به شما گفته بودم». اریک نسبت به توانایی هایش، بازی آرامی داشت ولی ناگهان با ضربه والی خود، توپ را از لا به لای انبوه بازیکنان حضار در محوطه جریمه به گل تبدیل کرد. حالا ما با بچه ها دو گانه کسب می کردیم؛ تمامی بنر ها و تیشرت های پیرامون ومبلی، یادآور هانسن بودند.

در دقایق پایانی من هم راهی زمین شدم و در دور افتخار تیم حاضر بودم. طرفداران در حال سر دادن شعار محبوب آن زمان شان بودند: « هلهله کن کوین کیگان، معنی این چی می تونه باشه...» بسیار لذتبخش بود و من هم همصدا شدم. از هیچ چیز خبر نداشتم تا این که در ادامه کسی از باشگاه مرا کنار کشید و گفت که آن صحنه به وسیله دوربین های تلویزیون، شکار شده است. من شناختی از کوین کیگان نداشتم و هرگز با او حرف نزده بودم ولی او یکی از اساطیر انگلیس بود و از همین رو نامه عذرخواهی برای او فرستادم.

منچستریونایتد 1996

احتمالا اعضای آن تیم لیورپول، حسرتی از زندگی حرفه ای خود ندارند. شکی ندارم که از عملکرد خودشان لذت بردند. ولی در یونایتد، زمان جشن وقتی است که قهرمان جامی شده باشید. نمی توان انکار کرد که برای دهه ها در فوتبال انگلیس، فرهنگ مست کردن وجود داشته ولی مربی ما از آن دست مربیانی نبود که حوصله بازیکنان مست را داشته باشد.

با این وجود ما همیشه جشن کریسمس بسیار خوبی داشتیم. دسامبر 1995، باید بهترین کریسمس من بوده باشد. به عنوان یک عیش و نوشگر تازه کار، وقتی کسی یک بطری شش پینتی از شراب سیب را به دستم داد و بطری با لغزش از دستم به زمین افتاد، می دانستم به دردسر افتاده ام. در ادامه با یک چینی درگیر شدیم و من بیرون سالن بولینگ گولدن رایس، روی سنگفرش کنار خیابان سر گیجه گرفتم. آنقدر بد بالا می آوردم که بن و کسپ مجبور شدند مرا سوار تاکسی کنند.به سختی می توانستم حرف بزنم ولی توانستم به راننده بگویم که یک راست مرا به بیمارستان برساند.

او مرا به درمانگاه سلطنتی رساند و هنگام پذیرش آنقدری وحشت زده بودم که خودم را به عنوان اولین اسمی که به ذهنم رسید، معرفی کردم: سیمون براون. این موضوع سال ها موجبات خنده بچه ها را فراهم کرد و به من می گفتند: «توپ را پاس بده سیمون!». روی تخت خوابم برد و نیمه شب پس از بیدار شدن، با نگاهی به تلفن همراهم دیدم که حدود 50 تماس از دست رفته داشته ام. با کسپ تماس گرفتم تا برای ترخیص من بیاید و وقتی آمد، من در سالن پذیرش، بر روی یک ویلچیر نشسته بودم و به سختی می توانستم حرف بزنم. او از شدت خنده، به سختی می توانست صندلی چرخدار مرا به جلو هل دهد.

فیل نویل- سر الکس فرگوسن- گری نویل- برایان کید

به مانند کریسمس، ما قهرمانی ها را هم جشن می گرفتیم. پس از نخستین قهرمانی، راهی هتل آمبلهارست در ناحیه سیل شدیم؛ خلوتگاهی سنتی برای بازیکنان یونایتد. عکسی عالی از فیل در صبح فردای آن روز وجود دارد که او بیرون از اتوبوس  با گرمکن باشگاه، همچون کیث ریچاردز به نظر می رسد. فکر می کنم سال پس از آن بود که در سالن پذیرش هتل، باز بالا آوردم. داشتم وودکا از خودم خارج می کردم و نمی توانستم سر پا بایستم. با به گند کشیدن همه جا، تنها چیزی که یادم مانده این است که کینو مرا سرزنش می کرد: «نویل، تو مایه شرمساری هستی. صبح فردا با هادل (سرمربی وقت تیم ملی انگلیس) تماس می گیرم تا بگویم که تو فضاحتی تمام عیار هستی.»

در حالی که پدر و فیل مرا به خانه می بردند، مادرم از کوره در رفت: «با پسرم چه کار کردید؟» تنها یک مادر می تواند در چنین شرایطی برای فرزندش دلسوزی کند. آن جشن های شبانه، بهترین بودند؛ واقعا بهترین. تمام فصل را با فشار انتظارات طرفداران، مربی و تمامی افراد حاضر در باشگاه سپری می کردیم. ما به خود سختی می دادیم تا جایگاهی در تیم داشته باشیم. و سپس همه آن بار فشارها، با موجی از خوشی از روی دوش مان برداشته می شد.

فکر نمی کنم تا وقتی خودتان آن موفقیت را تجربه کرده باشید، بتوانید آن را درک کنید. بچه دار شدن؟ خب، بیشتر مردم می توانند این کار را کنند. ما گروه خیلی کوچکی بودیم که لذت قهرمانی در لیگ را با بهترین دوستان مان و در قالب بازیکنان منچستریونایتد، تجربه کردیم. ولی اگر من در آن مقاطع خاص نتوانستم نوشیدن خود را کنترل کنم، به این خاطر بود که در باقی زمان ها برای خود جیره بندی تعیین کرده بودم. تمرین کردن و آماده سازی، برای من بسیار با اهمیت بود و در این زمینه خیلی وسواس به خرج می دادم. می توانستید ساعت تان را با دعاهای قبل از بازی من تنظیم کنید.

این فصل و این داستان، همچنان ادامه دارند...

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید