بنظرم امروز دیگه برخی از بازی های ویدئویی با داستان قوی گرافیگ بالا و صحنه پردازی فوقالعاده فراتر از صرفا یک بازین!! مثل یک فیلم سینمایی که کنترل کاراکتراش دست خودته و چنان توش غرق میشی که خیلی وقتا دلت نمیخواد تموم شه... برای نمونه ویدئوی گیم پلی قسمت مقدمه و بعدش تحلیل این قسمت از بازی فوقالعاده و معروف اخرین از ما ( 2013_The Last Of Us) رو با هم مرور میکنیم... لینک گیم پلی بخش مقدمه بازی last of us (با قند شکن بازش کنید)??? https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=https://m.youtube.com/watch%3Fv%3DHawhjjF5qFc&ved=0ahUKEwjvnLj3n5nZAhVBpiwKHXSWBoAQtwIIJDAA&usg=AOvVaw3V5K5MrEBdb3wKynCXL0nm ___________________________ تحلیل مقدمه بازی last of us : فصل افتتاحیه‌ی “آخرین ما” بدون شک شاهکار است. شاهکاری که در کمتر از نیم ساعت بلایی بر سر احساسات‌تان می‌آورد که آن سرش ناپیدا! شما را می‌خنداند، به شما آرامش می‌دهد، آرامش‌تان را می‌گیرد و شما را به گریه می‌اندازد. در همین مدت‌زمان اندک تمام این بلاها را برسرتان می‌آورد و آن‌جاست که شما خودتان را به دست بازی می‌سپارید. بگذارید ماجرا را مرور کنیم. در ساعت ۱۱:۵۰ شب ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۳ “سارا” بر روی کاناپه دراز کشیده‌ است. او خواب‌اش می‌آید اما نمی‌رود بخوابد. حتی “جول” در یادداشتی بر روی یخچال برای دخترش نوشته بود که “من امشب دیر میام خونه دختر کوچولو تو خودت غذا درست کن و زود بگیر بخواب” اما با این حال باز هم دخترک نمی‌خوابد؛ چرا؟ چون امروز تولدت پدرش است و نمی‌خواهد تولد پدرش را فردا به او تبریک بگوید. این سکانس رابطه‌ی عاطفی عمیق “سارا” و “جول” را نشان می‌دهد. این رابطه عمیق‌تر جلوه می‌کند وقتی که “جول” به خانه می‌آید. در این لحظه‌ “سارا” خواب‌اش برده بود که ناگهان از خواب می‌پرد و به ساعت روی دیوار نگاه می‌کند و می‌بیند نکند ساعت از ۱۲ گذشته باشد (روز تولد جول تمام شود) و تولد پدرش را تبریک نگفته باشد اما هنوز چند دقیقه به نیمه شب باقی مانده بود و خیالش راحت می‌شود. چقدر قشنگ ذره ذره به این رابطه نزدیک می‌شویم. سارا در متن ماجراست. او کادوی پدرش را می‌دهد. مثل اینکه جول مدام از ساعت شکسته‌اش شکایت می‌کرد و سارا از بس به فکر پدرش بود برایش یک ساعت جدید هدیه می‌گیرد. این ساعت مچی برای جول خیلی ارزشمند است. پس از یک ساعت و چهل دقیقه حرف زدن و تلوزیون تماشا کردن سارا در کنار پدرش بر روی مبل خواب‌اش می‌گیرد. دقت کنید که “جول” او را بغل می‌کند و به تخت خواب‌اش می‌برد تا باز هم شاهد یک صمیمیت دیگر باشیم. اتاق “سارا” با ما حرف می‌زند! می‌گوید “سارا” به فوتبال آرژانتین علاقه دارد و در تیم فوتبال دختران بازی می‌کند. البته ملیت “گوستاوو سانتائولالا” آهنگ‌ساز بازی در انتخاب این کشور بی‌تاثیر نبود. عکس‌های روی دیوار می‌گوید فوتبال “سارا” بسیار خوب است و موفق به دریافت جایزه و مدال در این زمینه شده است. عکس دیگری می‌گوید سارا مادرش را از دست داده و تنها با پدرش زندگی می‌کند. همچنین “عمو تامی” رابطه‌ی نزدیکی با آن‌ها دارد و عکس‌اش در اتاق “سارا” و اتاق نشیمن دیده می‌شود. تا این‌جا بازی می‌خواهد آرامش مطلق را به بازی‌کننده منتقل کند که می‌کند و صد البته شخصیت “سارا” را برای‌مان آشنا و آشناتر سازد. اما همه چیز از آن زنگ تلفن لعنتی شروع می‌شود. زنگ زدن همیشه نماد اعلام خطر و آگاه کردن مردم از این خطر بوده است. “سارا” ساعت ۲:۱۵ شب تلفن را خوابالو خوابالو برمی‌دارد و صدای “عمو تامی” را می‌شنود که اصرار دارد با “جول” صحبت کند اما تلفن قطع می‌شود. اولین اتفاق عجیب! “سارا” هنوز خواب از سرش نپریده و بازی کنترل “سارا” را با هوشمندی هرچه تمام‌تر در اختیار بازی‌کننده قرار می‌دهد. “سارا” نقش کسی را ایفا می‌کند که از چیزی خبر ندارد و باید با همین بی‌اطلاعی‌اش همراه با او بمانیم و به جلو برویم. این انتخاب عالی است. “بابا؟.. بابایی؟” “سارا” پدرش را صدا می‌کند اما انگار “جول” در خانه نیست. نگران می‌شود. به اتاق خواب جول می‌رود اما خبرهای عجیبی از اخبار تلوزیون می‌بیند و می‌شنود. نگرانی‌اش بیشتر می‌شود. از پله‌ها پایین می‌رود. صداهای انفجار و آتش‌سوزی از بیرون می‌آید. از پشت پنجره ماشین‌های پلیس را می‌بیند که با سرعت می‌روند. ما همچنان کنترل سارا را در اختیار داریم و به دنبال “بابایی” می‌گردیم و لحظه به لحظه هم نگران‌تر از قبل می‌شویم. تا اینکه بالاخره “جول” هراسان وارد می‌شود. در این میان یکی از همسایه‌های نزدیک به نام “جیمی” بیمار شده و وارد خانه می‌شود که “جول” اورا می‌کشد. “سارا” ترسیده و اوضاع به‌هم ریخته است. تا این‌جا چقدر تبدیل ریتم آرامش به نگرانی و ترس و اضطراب عالی پرداخت شده نه؟ این پدر و دختر دوست داشتنی که با هم زندگی می‌کنند، در همان یک رب بیست دقیقه‌ی اول چنان شخصیت‌پردازی می‌شوند که به‌شدت باورشان می‌کنید. حالا بازی ما را با یک پیش‌زمینه‌ی درست که از ابتدا نشان‌مان داد به بیرون از خانه و برای اولین بار در شهر هم می‌برد. حالا دیگر فقط یک “جیمی” به خانه نمی‌آید که بیمار شده باشد بلکه کل شهر به جان هم افتاده‌اند. همه‌جا آتش گرفته، همه در حال فرار کردن هستند و دیگر از آن آرامش خبری نیست. کار فصل افتتاحیه هنوز با شما تمام نشده است. بعد از کشتن “جیمی”، “سارا” به “جول” می‌گوید که نباید او را می‌کشد. حتی در جاده “سارا” می‌خواهد که به آدم‌های کنار خیابان کمک کند. این رفتار را بگذارید کنار انتظار کشیدن برای پدرش تا نیمه شب. بازی از همان ابتدا بر شخصیت‌پردازی “سارا” تمرکز کرده است و یک دختر دوازده ساله‌ی زیبا و البته مهربان را نشان‌مان می‌دهد که عاشق‌اش می‌شویم. در راه، بعد از تصادف با ماشین، پای “سارا” آسیب می‌بیند و “جول” باید برای ادامه‌ی مسیر او را بغل کند. یک‌بار دیگر نزدیکی پدر و دختر به تصویر کشیده می‌شود و این‌بار کنترل “جول” را در اختیار می‌گیریم تا این رابطه به صورت دو طرفه احساس شود. وقتی در این هرج و مرج پدر و دختری این‌چنین عاشقانه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند ناخود‌آگاه صمیمیت این دو بیشتر احساس می‌شود. این صمیمیت ادامه دارد تا این‌که آن مامور امنیتی لعنتی به سمت‌شان شلیک می‌کند و “سارا” در آغوش پدرش می‌میرد. سارا گریه می‌کند؛ سارا درد می‌کشد؛ دختر بچه‌ای که مهربان است و زیبا؛ کسی که حالا خیلی خوب می‌شناختیم‌اش می‌میرد. موسیقی سوزناک گوستاوو نواخته می‌شود و از چشمان سنگ هم اشک بیرون می‌ریزد. اگر این سکانس اشک‌تان را درنیاورد مشکل از شماست و باید یک فکری به‌حال خودتان بکنید. فصل افتتاحیه‌ی شاهکاری که احساسات‌تان را بدجوری اذیت می‌کند و هر بلایی که بخواهد بر سرش می‌آورد. تیتراژ شروع بازی به شکل حیرت‌انگیزی با حال و هوای آن‌چه که دیدم جور در می‌آید. تیتراژ اخبار است. اخباری که می‌گوید پله پله در این بیست سال چه اتفاقاتی افتاده و این بیماری چگونه انسان‌ها را به عقب کشانده و باعث شده تا موضع تدافعی بگیرند و از تمدن و شهرنشینی دور شوند. فرم اخبارگونه‌ی این اطلاعیه‌ها با ریتم تندی که دارند به همراه موسیقی اصلی بازی یک تیتراژ عالی را ساخته و پرداخته کرده‌ است تا تازه بازی شروع شود! منبع : دنیای بازی