ببینید، این اسکولز است! کسی که کارت بازی‌اش را در کنار عکسش قاب کرده‌ام و زیر چهار قل مقدس نصب کرده‌ام! کسی که در آن کوچه خشتی و خاکی با آن اشنا شدم... هم‌سایه پول‌دارمان که زمانی با آن لباس سرخ رنگش که ما کنون عاشق آن هستیم و برایش اشک می‌ریزیم، با کپشنی که پشتش اسکولز نوشته شده بود نظرمان را بارها و بارها جلب می‌کرد و ما با آن سواد راهنمایی دست و پا شکسته خود سچولز می‌خواندیمش... چه کردی با دل عاشق ما آقای اسکولز! عاشقمان کردی و تنهایمان گزاشتی عاشق آن پاس‌های قطری بی‌نقص و چشم بسته، عاشق آن مو و ریش بور، عاشق آن خنده‌ها و اشک‌هایت، عاشق آن سادگی‌ات، عاشق آن گوش‌هایی که جلب فرگوسن کبیر بود... تو با ما چه کرده‌ای؟