علی سلطان سخن بود روایت شده: معاویه که دشمن سرسخت علی (ع) بود یک روز در قصر یکی از شعرا امد و از معاویه تعریف کرد و امام علی را دشنام میداد. معاویه طوری به خشم امد که خود شاعر و حضار متعجب شدند و معاویه به شاعر گفت :*** ای شاعر به راستی که تو گزاف میگویی و به راستی که من کسی را ندیدم به مانند علی که با عقل چنان تدبیر کند که همه را سکوت فرا گیرد و چنان با چشمانش نگاه کند که کوه را اب کند و چنان با زبان سخن گوید تا لشکری از دشمنان را مطیع خود کند و چنان با دستان خود حق مظلوم را از ظالم بگیرد که همه انگشت به دهان بمانند و چنان با پاهای خود راه رود که زمین بر پای او بوسه زند ، به راستی که او بی همتاست ، ای شاعر تمجیدت از من زیبا بود اما زخم زبانت به علی چنان بود که من که دشمن اویم به شدت ناراحت شدم ! ***