طرفداری- طاقت مان کم آمده، دروغ است بنویسم خوشی زده زیر دل مان. اگر ذره ای خوشی هم در ایران مانده باشد در لابه لای لذت دیدنِ حذف و صعود چند تیم اروپایی ست. که رئال مادرید پاسخ پاتک های ناصر الخلیفی را بدهد و پپ گواردیولا تخت پادشاهی اش را از نئوکمپ بکوباند وسط بریتانیا. که آنفیلدی ها غوغا به راه بایندازند و پسربچه های مائوریسیو پوچتینو درس فوتبال به تورینی ها بدهند. که ازبک ها را با گل باران بدرقه کنیم و تیم متمول قطری را به گوشه رینگ ببریم. بماند همین دلخوشی های کوچک مان در لابه لای محرومیت صدایی که هنوز دست به دست می شود «علیرضا بباز» کمرنگ و کمرنگ تر می شود و در این وانفسا ملالی هم نیست که بر سر اتفاقی عجیب پشت علی کریمی و کارلوس کی روش سنگر بگیریم.  اتفاقاتی که همواره یاد گرفته ایم زودتر از همه قضاوت کنیم، حکم شان دهیم، و تر و خشک را با هم بسوزانیم. نگاه خودم را دارم، اعتقادات خودم را دارم. شبیه همه سلایق گوناگون هواداری. به عنوان یک هوادار وقتی که تیم مورد علاقه ام مغلوب می شود هرگز نمی توانم به هواداران حریف، تیم حریف و بازیکنان حریف تبریک بگویم. مدام می گویند فوتبال جای صلح هست و نمی دانم جای دوستی ست. این دیگر چه حرفی است. اگر این فوتبال هواداران بوئینس آیرس را دوست ندارد، اگر ضلع غربی اولدترافورد را به رسمیت نمی شناسد، اگر افراطی های میلان را از یاد برده اند هیچ ارتباطی به نگارنده ندارد. من از سکوهایی که چسبیده اند به لب خط، همان جایی که بازیکنان می خواهند اوت بیاندازند بیزارم. از خوش و بش کردن پس از شکست و خندیدن بازیکن های بازنده بیزارم. از خونسردی و بی تفاوتی و قول  برای آینده و تورنمنت دیگری حالم بد می شود. گفتن ندارد حتی این اواخر از خداحافظی ستاره ها و رو آوردن شان به مربی شدن هم بیزارم. از قضاوت ها و کری خوانی های سخیف بیزارم. از اینکه فرانک ریکارد آب دهان بریزد بر روی رودی فولر، و آلمان ها با همین حربه تمامی حریفان شان از مرحله گروهی تا فینال 10 نفره و 9 نفره شوند مشکلی ندارم اما از اینکه رسانه ها صبحانه خوردن ریکارد و فولر را پس از سال ها مخابره می کنند بیزارم. از اینکه فرانچسکو توتی ماریو بالوتلی را درو کند و از همان سمت به رختکن برود مشکلی ندارم اما از اینکه کسی زبان درازی بالوتلی به کریستین پانوچی و پیرمرد پیرمرد گفتن اش را از یاد ببرد بیزارم. از اینکه سید مهدی رحمتی و سید جلال حسینی از خجالت هم در می آیند و میلیون ها نفر را  به جان هم می اندازند و سپس شام را در منزل هم میل می کنند و در با خنده می گویند ما اصلا درگیری نداشتیم و داداشیم بیزارم. همه فوتبال خارجی ها، محرومیت کشتی گیرمان، دعوای شاگرد و استاد در لا به لای یک خبر گم مانده اند. خبر این بود «حسین اوجاقی از دو هفته قبل به عنوان مربی به استخدام تیم ملی ایران درامده است». قهرمان جهان، دارنده مدال المپیک، سرمربی تیم ملی ووشو، شده است دستیار کارلوس کی روش. شده است مربی تیم ملی ایران. انتخابی که در سایه درگیری مضحک علی کریمی و سرمربی تیم ملی ایران قرار گرفته است تا هجمه ای نسبی بار دیگر به تیم ملی مان در آستانه جام جهانی روانه شود. شاید سوال شود چه لزومی دارد یک سرمربی ورزش های رزمی به نیمکت تیم ملی فوتبال آن هم در حساس ترین برهه زمانی برسد؟ گروهی اعتقاد دارند این یک انتخاب بی معناست و هیچ فایده ای برای تیم ملی ندارد. عده ای هم می گویند این انتخاب یک دهان کجی به فوتبال ایران است، عده ای دیگر که انگار دستی بر آتش دارند با ژستی متفکرانه می گویند این بی احترامی برای اتفاقات اخیر و البته بی ارتباط موضوع سباستین نیست، و عده ای دیگر هم با تکمیل کردن پازل شان کارلوس کی روش را دیکتاتور می خوانند. اما یک مساله که حائز اهمیت است این است که ما حقیقت را چگونه خواهیم دید؟ همانطور که جمله «اتهامات دروغین و بزدلانه» رو در روی خودمان جای خود را به واژه «تو یک بزدل هستی» می دهد چه بسا نامه رسمی اوجاقی از سوی فدراسیون فوتبال در سیزده روز گذشته را کسی میلی برای دیدن اش نداشته باشد.

پیشتر در مورد اتفاقی که میان علی کریمی و کارلوس کی روش پیش آمده است نوشته ام، در اینکه سرمربی تیم ملی کار درستی انجام نداد بر کسی پوشیده نیست. اما دوباره تاکید می کنم بر اینکه جمله «اتهامات دروغین و بزدلانه» به معنای «تو یک بزدل هستی» نبوده و نخواهد بود، حال از شما هواداران فوتبال می پرسم آیا اگر کسی بگوید دلالی میان جابر انصاری و وینفرد شفر است و یا میان محسن ربیع خواه و برانکو ایواکوویچ پشت پرده ای وجود دارد آیا کسی بر می تابد؟ آیا این مربیان پاسخ این اتهامات را نخواهند داد؟ با همه احترامی که برای آقایان انصاری و ربیع خواه قائل هستم اما کمتر هوادار سرخابی ای دل خوشی از این چهره ها دارند، بیراه هم نمی گویند، گویی پیراهن استقلال و پرسپولیس اندازه قواره شان آنطور که باید نیست. اما مساله اینجاست این مربیان به انصاری و ربیع خواه اعتماد دارند، باورشان دارند. همانطور که علیرضا منصوریان به علی چینی اعتقاد داشت همانطور که برانکو به زلاتکو اعتقاد دارد. آیا اگر چهره ای ورزشی در برنامه زنده، وینفرد شفر و برانکو ایوانکوویچ را که نزد هوادان شان محبوبیت چشم گیری را دارند آن ها را بدون هیچ سندی متهم به دلالی، و مسائل پشت پرده  کند هواداران این دو مربی و یا حتی این مربیان چگونه برخورد خواهند کرد؟ آیا کمترین دفاع در مقابل اتهاماتی که بدون سند در برنامه ای زنده روا می شود این جمله «این یک اتهام دروغین و بزدلانه است» نمی تواند باشد؟ در درگیری علی کریمی و کارلوس کی روش بازدارنده هیچ واکنشی نبوده و نخواهم بود، همانطور که پیش تر اشاره کرده ام بنده از هواداران و دوستداران علی کریمی ام و این تنها انتخابی است که از گفتن آن هیچ واهمه ای ندارم و نخواهم داشت؛ همانطور که از گذشته تا به امروز از هیچ بهانه ای برای ستایش کردن از علی کریمی نگذشته ام، اما این دلیل نمی شود بر روی بعضی واقعیت ها چشم بست. آن هم در روزهایی که تیم ملی ایران به حمایت همه جانبه مردم نیاز دارد. بیایید با هم روراست باشیم. اگر به هر دلیلی گری لینکر و دیگو مارادونا را هم دوست نداشته باشیم و حرف شان را قبول نداشته باشیم، خودمان با چشمان خودمان قرعه مرگ مان را دیدیم. جایی که بدبینانه فقط قهرمان اروپا را می شناختیم و قهرمان جهان. آنها که فوتبال را جست و گریخته هم دنبال می کردند شاید مراکش را آنطور که باید نمی شناختند و با یک حساب سرانگشتی سه امتیاز بازی با مراکش را تنها دشت تیم ملی ایران از جام جهانی روسیه می شمردند. اما مراکش هرگز تیمی آسان نبود نشان به آن نشان که همین چند هفته پیش در فینال جام ملت های آفریقا نیجریه قدر و قلدر را با چهار گل در هم کوبید و یکه تاز آفریقا باقی ماند. بازیکنان ممتاز مراکش و لژیونرهایی که در معتبرترین لیگ های اروپایی بازی می کنند دلیلی محکم بر همین واقعیت هستند. هرگز اعتقاد ندارم در این برهه از زمان که به قول فوتبالی ها روزشمارش هم آغاز شده است باعث ناامیدی هواداران شویم و هیچ باوری برای کسب نتایجی درخشان در جام جهانی را نداشته باشیم. اما انتخاب سرمربی تیم ملی ووشو به عنوان دستیار کارلوس کی روش و این هجمه وارده به تیم ملی کشورمان این اعتقاد را از من گرفت تا واقع گرانه تر به این موضوعات بپردازیم. هیچ منطقی نمی پذیرد تیم ملی در جام جهانی با گرفتن 5 یا 6 امتیاز (حتی 4امتیاز) از گروه خود صعود کند. تمام شاهکار بچه های مان بازی در لیگ هلند و روسیه است که آنطور که باید از لحاظ اعتبار و قدرت هیچ شباهتی به لیگ جزیره، لالیگا، سری آ و بوندسلیگا ندارد، و البته به همین لژیونرهای مان بازیکن هایی که در لیگ نه چندان استاندارد ایران بازی می کنند را هم اضافه کنید. با یک حساب دودوتا چهار تا هم نمی شود کریستیانو رونالدو را با سعید عزت الهی و روزبه چشمی خنثی کرد، نمی شود وریا غفوری یا رامین رضاییان ژوردی آلبا را از کار بایندازند و نمی شود از علیرضا بیرانوند در ذهن مان پیتر اشمایکل واکاوی کنیم. خلاصه اش اینکه هیچ منطقی نمی پذیرد بچه های تیم ملی ایران شاگردان فرناندو سانتوس و جولن لوپتگی را از جام جهانی حذف کنند. هرآنچه داریم مشخص است. چند لژیونر ذخیره نشین و پرحاشیه و چند بازیکن مستعد و نسبتا بی تجربه. نه بستری مناسب برای تیم ملی تهیه شده است و نه فدراسیون پنج ستاره ایران اقتدار و قدرت کافی را برای تهیه بازی های دوستانه قوی دارد، نه دوندگی بازیکنان مان در لیگ ایران استاندارد است و نه متاسفانه ذهنیت بازیکنان ایرانی بلند پروازانه است.

 با همه این تفاسیر و وضعیت تیم ملی ایران در گروه مرگ جام جهانی، آیا انتخاب حسین اوجاقی مناسب بود و یا انتخاب مربیان ایرانی همانند مهدی تارتار، علیرضا منصوریان، حسین فرکی، مجید صالح، هومن افاضلی؟ من هم مطمئنم که هواداران فهیم فوتبال ایران، حتی آنهایی که فوتبال را برای صلح و دوستی دنبال نمی کنند و آنها که کمی نگرشی متفاوت تر نسبت به فوتبال دارند و آنها که کمی گذشته را بهتر در خاطرشان دارند گواهی می دهند که گاهی برای زنده نگاه داشتن کورسوی امید، نیاز به یک دگرگونی اساسی است. نیاز به یک جنگجویی حتی در زمین مسابقه فوتبال است. یک حماسه برای باور مردن در زمین فوتبال.

از سال های جنگ مان از خرمشهر و بمباران آبادان گرفته تا بازی با امریکا در جام جهانی 98 فرانسه، از صعود پر حرف و حدیث مان بر روی چمنی که مارک بوسنیچ بر روی آن نشسته بود تا بازی با آرژانتین که جهان به رغم شکست به ما احترام گذاشت، به حماسه سازی هایمان ایمان پیدا کرده ایم، شاید این ایمان و امید در ابعاد فنی بسیار کوچک باشند تا جام جهانی روسیه در خاطرات نسل بعدی مان شیرین بماند، اما شاید با نگرشی دیگر بشود به این مهم دست پیدا کرد. انتخاب حسین اوجاقی را یک انتخاب هوشمندانه قلمداد می کنم، انتخاب یک مربی رزمی برای ایجاد حس جنگجویی و ذهنینی قدرتمندتر برای بازیکنانی که رویاهای بزرگ شان پس از قرعه کشی جام جهانی، گرفتن پیراهن کریستیانو رونالدو، آندرس اینیستا و سرخیو راموس است. لابد خیلی از مربیان را به یاد دارید که از چنین روش هایی استفاده کرده اند. مثال داخلی اش را می گویم تا همه به یاد بیاورند. همین چندسال پیش بود، در دو هفته آخر تیم فوتبال مس سرچشمه به گونه ای بازی می‌کرد انگار سهمیه می‌خواهد. اصغر شرفی سرمربی مس سرچشمه بعدها می‌گفت «ما سقوط کرده بودیم و بچه هایم روحیه ای نداشتند، کنارشان در رختکن نشستم و فیلم گلادیاتور را دیدیم، ما سقوط کرده بودیم اما هنوز شرف داشتیم». اتفاقات و ذهنیت های روانی در دیدارهای حساس و تورنمنت های اینچنینی برای تیم هایی کوچک تر بسیار مهم هستند، تیم هایی شبیه به تیم ملی ایران که از لحاظ امکانات و حتی فیزیولوژی بدنی بسیار ضعیف تر از مراکش و پرتغال و اسپانیا به شمار می آیند. انتخاب حسین اوجاقی در این برهه یک انتخاب خاص بود که انگیزه ذهنی بازیکنان و حس مبارزه طلبی شان را افزایش می دهد تا با حمایتی بیشتر از یوزپلنگ های مان، قصه جنگجویان را در روسیه بسازد. شاید در نگاه اول انتخاب حسین اوجاقی به مذاق مان خوش نیاید اما با کمی نگرشی عمیق تر این انتخاب را می توان به عنوان یکی از هوشمندانه ترین انتخاب های کارلوس کی روش قلمداد کرد.

 دوران هفت ساله کارلوس کی روش را بد یا خوب؛ محبوب یا مغرور، لجباز یا محجوب، را یک فیلم کوتاه در تاریخ ورزش ایران قلمداد می کنم. دورانی که مطمئنا در جام جهانی به پایان می رسد و دوره ای که پس از او شکل بگیرد بعید به نظر می رسد که با این ثبات و آقایی همراه شود. یک رنسانس از نظم و دیسیپلین در ورزش زوار دررفته ایران. یک عزم راسخ برای آموختن از مبارزه و پا پس نکشیدن. تدریس یک باور، و ایمانی که هرگز از دست نرفت. فیلم های کوتاه اعجاب آورند، قضاوت هایی که در همان ابتدا صورت می گیرد بسیار جالب است. با همه بیزاری ها و بی اخلاقی ها، من تا وقتی دوربین از سقف کنده می شد می ماندم، شما را نمی دانم.