‍‍ #حکایت حسین رضازاده نقل میکند : یروز با گومز تو خیابون راه می‌رفتیم که دیدیم یه سنگ وسط خیابونه خیلی سنگین بود گفتم بیا از اون ور بریم گفت نه من برای کمک به همنوعام اینو برمی‌دارم بعد دیدم سنگ رو با یه انگشت برداشت و انداخت اون ور خیابون بهش گفتم خب چه فرقی کردبیا از اون طرف هم بردار گفت بیخیال داداش خستم @andregomes_lovers