طرفداری- در اتوبوس نشسته بودیم و در دریایی از طرفداران انگلیس شنا می کردیم و همه آن ها از ما قهرمانی اروپا را در خانه می خواستند. در تمام کشور غوغایی به پا بود. استوارت پیرس سراغم آمد و گفت: «ازش لذت ببر چون شاید دیگر چنین شرایط خوبی فراهم نشود».
از روی جوانی، شانه بالا انداختم و با خود گفتم: «لحظه های خوب زیاد دیگری در راه هستند». ولی حق با او بود. دیگر دوران به اندازه کافی خوبی وجود نداشت؛ چنین دورانی وقتی که برای کشورم بازی می کردم، سراغم نیامد. یورو 96، نقطه اوج کار بود.
بازی کردن زیر نظر تری ونبلز را دوست داشتم؛ هر چند که این کار ساده نبود. آن موقع اگر بازیکن یونایتد بودی، برچسب هایی فاجعه بار در ومبلی به تو می زدند. چه مردم دوست مان می داشتند و چه نه، حالا ما هر ساله به قهرمانی دست می یافتیم. و با حضور هیوز و اینس، سپس کین و کانتونا، ما از روحیه بسیار سرسختانه و پرخاشگرانه ای برخوردار بودیم.
انگلیس که نیازی به راهیابی به آن مسابقات نداشت، چند دیدار دوستانه در ورزشگاه قدیمی خود برگزار کرد که نیمی از صندلی های آن خالی بودند. یک شب بازی ما با بلغارستان، کمتر از 30 هزار تماشاگر داشت و به همین خاطر می شد تک تک فریادها را شنید: «حرامزاده مونیخ!» «قرمز حرامزاده!». همیشه نیمه خالی لیوان نمایان تر بود. چندین طرفدار وست هم و چلسی بودند که نه برای تشویق انگلیس، بلکه برای تخریب بازیکنان یونایتد در آن چهارشنبه شب به ورزشگاه آمده بودند. من کنار خط بالا و پایین می رفتم، توانم را برای میهن خود می گذاشتم و سپس وقتی برای یک پرتاب اوت توپ را بر می داشتم، چنین فریادی را می شنیدم: «خفه شو نویل، تو هیچ گندی نیستی!».
زمانی که آن ورزشگاه پیر و خسته با تمام امکانات درب و داغانش و عده ای از هواداران طعنه زننده اش منفجر شد، بسیار خوشحال بودم. من هیچگاه از شرایط گله مندی نکردم؛ حتی برای یک لحظه. با این وجود اجازه ندادم عده ای احمق، تجربه بازی کردن برای انگلیس یا برای تری را خراب کنند. من از همان نخستین بازی خود در تابستان 1995، بازی کردن برای تیم ملی را دوست داشتم.
برای تورنمنت پایان فصل تیم پایه با حضور برخی از برترین باشگاه های اروپا در زوریخ بودیم که یک از مربیان یونایتد سراغم آمد: «گری، تو به تیم ملی انگلیس دعوت شده ای». نمی توانستم گفته او را بازی کنم. من آنجا در حال بازی کردن برای تیم پایه بودم. ولی با تماسی با پدرم، او نیز این حرف را تایید کرد. پس با اولین هواپیما، خودم را به تیم ملی بزرگسالان انگلیس رساندم.
گری پالیستر تنها یونایتدی دیگر تیم بود و به همین خاطر با او راهی هتل تیم در بورنهام بیچز شدم. یکی از آن لحظه های دلواپسی سراغم آمد. بر خلاف شخصیت خود، زیاد حرف نزدم. باید به عنوان فردی کاملا خجالتی، برابر تری و سایر بازیکنان قرار می گرفتم و هنگامی که پالی چند روز بعد به دلیل مصدومیت راهی خانه اش شد، اوضاع برایم بهتر نشد. برای نخستین بار در محیطی فوتبالی، احساس تنهایی و گوشه گیری می کردم. من به بودن کنار دوستان خودم، عادت داشتم.
هر بار که برای صرف شام سر میز حاضر می شدم، دلم می خواست هر چه زودتر بدون سر و صدا و مشکلی، راهی اتاق خودم بشوم. هرگاه که تمرین نمی کردم، درون اتاق خودم یا مشغول تلویزیون تماشا کردن بودم و یا چرت می زدم. سایر اعضای تیم همچون گازا، دیوید پلت و آلن شیرر، افراد نامهربانی نبودند. من تنها جوانی بودم که از راه شان کنار می کشیدم. استن کالیمور هم برای اولین بار به جمع تیم پیوسته بود ولی او رفقای لیورپولی همچون استیو مکمنمن و جان بارنز داشت تا با آن ها دور بزند. گروه بزرگی از لیورپولی ها وجود داشت ولی آن ها دسته متفاوتی نسبت به من بودند؛ کمی بیشتر سر و صدا می کردند، کمی بیشتر بیرون می رفتند و اعتماد به نفس داشتند. اگر قرار بر این بود که من کسی را تحت تاثیر قرار دهم، این کار باید در زمین بازی رخ می داد.
در بیست سالگی و پس از انجام تنها 19 بازی در لیگ، نخستین بازی خود برای انگلیس را در تورنمنتی چهار جانبه و در قالب جام آمبرو برابر ژاپن و در ومبلی انجام دادم. باید اضافه کنم که بازی چندان مهمی نبود و تنها 21142 تماشاگر برای دیدن آن آمده بودند. من در خط دفاعی بازی کردم که شامل جان اسکالس و دیوید آنسورث در قلب خط دفاع می شد و استوارت پیرس در گوشه کناری دیگر آن حاضر بود. به خوبی خودم را نشان دادم و اگرچه ورن بارتون برای مسابقه بعد برابر سوئد جای مرا گرفت، من در جریان شکستی 3-1 برابر برزیل که رونالدو، روبرتو کارلوس و دونگا را در خود داشت و البته مسابقه ای که تماشاگر بیشتری را جذب خود کرده بود، به ترکیب تیم برگشتم.

به عنوان یک دفاع، چیزهای زیادی از دان هاو، دستیار تری، آموختم. او عادت داشت وقتی تری و برایان رابسون با نفرات هجومی تیم تمرین می کردند، تمرین دادن خط دفاع را به دست بگیرد. پس از گرم کردن، مستقیم به گروه های گوناگونی تقسیم می شدیم و پس از نیم ساعت تمرین، به تمرینات گروهی بر می گشتیم. این ها برای من تازگی داشت. در یونایتد، تمرینات ما همیشه در قالب تیم های کوچک برگزار می شد. ما خیلی زود سراغ کار با توپ می رفتیم. زیر نظر دان، بهای بیشتری به جنبه تاکتیکی کار داده می شد و او حرکات تک تک ما را شکل می داد. ما مدافعان را با ظرافت نظامی، تمرین می دادند.
نگرش دان این بود که اساس کار هر تیمی باید به درستی بنا شود و این به معنی شروع از عقب زمین بود. حتی اگر 4-1 برنده بازی می شدیم، چون یک گل دریافت کرده بودیم، نتیجه بدی به شمار می رفت و خون او را به جوش می آورد. تری در کنار زمین تمرین یک بالابر داشت که به وسیله آن می توانست از نمای بالا از تمرین فیلمبرداری کند و سپس با پخش آن ویدیو، حرکات ما را نشان مان می داد. امروزه داشتن چنین ابزار آنالیزی رایجی است ولی در آن دوران، این حرکت رویکردی جدید بود و برای من بسیار آموزنده واقع شد.
دان که مجهز به نوارهای فیلم بود، آنقدر از ما کار می کشید تا سطح هماهنگی مان را به شناگران تیمی برسد. تمرینات بی نظیری بودند. یاد گرفتم که چگونه پاس های زاویه دار به پشت سر خود را پیشبینی کنم و به وینگر تیم خود نزدیک شوم. در آن دوران وظیفه من بیش از سال های آخر، اساسا مهار کردن رقبایم بود. اگر اجازه می دادم یار رو به رو یک سانتر انجام دهد، مرتکب جرم شده بودم.
یکی از نخستین چیزهایی که دان با همان موشکافی همیشگی خود در ابتدای کار به من گفت، این بود: « بازیت را تماشا کردم و تو را می پسندم و به نظرم خیلی خوب دفاع می کنی اما پایه گذار گل های زیادی نمی شوی. تو زیاد رو به جلو کار نمی کنی.» این گفته در آن زمان، نقدی منصفانه بود.
ولی بازی من با تری سازگار شد و وقتی یورو 96 از راه رسید، من خودم را به عنوان مدافع راست خط دفاع چهار نفره تیم، اثبات کرده بودم. من همچنین می توانستم در خط دفاعی سه نفره بازی کنم که برایم یک مزیت به شمار می رفت زیرا در صورت نیاز، دست به تغییر تاکتیکی می زدیم. ورن بارتون از آن دست بازیکنانی که دان می خواست نبود و راب جونز هم در لیورپول با مصدومیت های فاجعه بار خود مشکل داشت. بنابراین من یار ثابت تیم بودم و فیل در 19 سالگی با همان رشد سریع خود، یار ذخیره من بود.
پیش از شروع تورنمنت، راهی توری در شرق آسیا شدیم که این فرصت را به ما داد تا در مسابقه ای برابر چین، خود را گرم کنیم و همچنین اعضای تیم نیز با هم انس بگیرند. شب قبل از سفر به خانه، تری جهت ایجاد صمیمیت بین مان، یک شب به ما مرخصی داد. من کمی نوشیدنی مصرف کردم ولی دیوید پلات خود را با آبجو به دردسر انداخت. به عنوان یکی از اعضای بزرگ تیم، او سراغ من، فیل، نیکی بارمبی و جیسون ویلکاکس که جوانان تیم بودیم، آمد و پندهایی دوستانه ای برای مان داشت: «می توان این یک مورد را از دست داد». پس وقتی تدی شیرنگهام، آلن شیرر، گازا و تمامی بچه ها به ماجراجویی در شب های هنگ کنگ رفتند، سه نفر از ما در هتل مان ماندیم و شام خوردیم. ما خبر نداشتیم که در حال از دست دادن چه شب آشوبگرانه ای هستیم.
نخستین نکته را وقتی فهمیدم که روز بعد برای صرف نهار در جمع تیم حاضر شدم. پس از ورود به سالن غذاخوری، گازا را دیدم که در حال سیگار کشیدن بود و همچون بانسن برنر در کلاس شیمی به نظر می رسید. قسم می خورم که آن صحنه یکی از جالب ترین صحنه هایی است که در زندگی به چشم خود دیده ام. دود حاصل از سیگار او یک متر قد کشیده بود و چیزی نمانده بود گازا در هتلی پنج ستاره، خودش را به آتش بکشد. من و فیل از خنده بسیار، اشک می ریختیم. اگر کسی در یونایتد چنین کاری می کرد، منتظر برخورد مربی نمی ماند و کوله و بارش را می بست و می رفت. می دانم که رییس در پی انتقال گازا به اولدترافورد بوده است. حیف که این انتقال هیچگاه رخ نداد چون حس می کنم الکس فرگوسن می توانست برای او یک مربی عالی باشد.
از وضعیت گازا و سایر بچه های تیم مشخص بود که شبی پر آشوب در انتظار شان است. بخشی از وجودم بابت این که همراه شان نرفته بودم، به من تشر می زد و البته طی سالیان بعد، چنین فرصتی را از دست نمی دادم. ولی پلاتی مواظب ما جوان تر ها بود و من نمی دانم اگر مربی ما را در سر تیتر عناوین مشاهده می کرد، در خانه چه حس و حالی به او دست می داد. من یک میخوار قهار نبودم.همین که کمی وودکا در گلویم سرازیر می شد، مرا برای روزها نگه می داشت. ولی آرزو می کردم که با آن ها بود و خوش می گذراندم.
حواشی بیشتری در راه بود. وقتی سوار پرواز به مقصد خانه شدیم، همه بازیکنان در جت تیم حضور داشتند. گازا کنار فیل و من نشسته بود. او می توانست ساعت ها وقت صرف نوشیدن کند و تری کسی را می خواست که مواظب باشد او کنترلش را از دست ندهد. تری، دکتر کرین که پزشک تیم ملی بود را فرستاد تا مواظب گازا باشد ولی او خودش هم دائم الخمر بود و به خواب رفت.

آلن شیرر برای کارت بازی کردن سراغ مان آمد. همان طور که داشت از کنار گازا می گذشت، یک پس گردنی به او زد؛ دردسری بزگ. گازا سریعا بلند شد و فکر کرد که کار مک منمن یا فاولر بوده چون آن ها چند ردیف عقب تر نشسته بودند. انتقام گازا به این صورت بود که رفت و کنسول بازی آن ها را له و لورده کرد. از هواپیما پیاده شدیم و چندان از مصیبت به جا مانده با خبر نبودیم اما روز بعد، همه چیز مشخص شد. موضوع به نشریات روز یکشنبه راه یافته بود و تصاویری از گردش تیم در چین منتشر شد و البته ماجرای پیش آمده در هواپیما هم بود.
در بازگشت به هتل تیم، تری با بازیکنان با سابقه تیم دیدار کرد و از آن ها خواست تا راهی برای خروج از جریان پیش آمده بیابند. در کشور، کمی ناشکیبایی در قبال فرم ما وجود داشت و از همین رو رسانه ها و محافل جمعی، چندان نرمش نشان نیم دادند. همه چیز لو رفته بود.
تمامی تیم ملاقاتی در برنهام بیچز داشتند. بازیکنان مسن تیم (پلات، شیرر و پیرس) حرف های شان را زدند و از مسئولیت پذیری دسته جمعی گفتند. همه ما پول دریافتی بابت دو مسابقه را برای جبران خسارت برگشت دادیم و باقی را هم به خیریه بخشیدیم. این موضوع درس دیگری برای من بود که در طول دوران حضورم در تیم ملی انگلیس، با من باقی ماند: اعضای تیم با هم متحد می مانند. هرگز هم تیمی ات را تنها نگذار یا موجب ایجاد تفرقه نشو.
مشارکت در مجازات، برایم هزینه مالی زیادی داشت. پول دریافتی مان بابت مسابقه 1500 پوند بود که برایم خیلی ارزش داشت و من به برادرم بدهکار بودم. ما هیچ نقشی در درگیری یا خسارات پیش آمده نداشتیم. باید گروه را کنار هم حفظ می کردیم. حقیقت این بود که اعضای تیم می خواستند جیزه گازا را بپردازند چون می دانستند که او چه کاری می تواند برای تیم انجام دهد. او برگ برنده ما بود و محبوب ترین بازیکن تیم به شمار می رفت. به زمین سفت خوردن گازا، هیچ سودی برای ما نداشت.
این فصل ادامه دارد...
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



