گلایه ای نیست ایلیا جان... تو به دنا تعلق داشتی و در آن آرام گرفتی... اما دنای .... تو چرا؟؟؟؟؟ چرا بهترین هارا برای خودت خواستی؟؟؟؟؟ تو که مغرور نبودی.... تو که خودخواه نبودی.... آه! دنای ...! زین پس چگونه دردهایم را برایت بیاورم؟؟؟ آیا روی شنیدن دردهایم را داری؟؟؟؟ با من حرف بزن دنا! به من بگو زین پس تو را چگونه بخوانم؟؟؟ مقدس خوانمت یا شوم؟؟؟؟ دایه ای مهربان بخوانمت یا جلادی بی رحم؟؟؟؟؟ تو را با سخاوتت به یاد آرم یا خودخواهیت را مثال زنم؟؟؟؟ تورا نماد عزت و سربلندی مردمانت خطاب کنم یا لکه ننگی که به عزیزانش رحم نکرد؟؟؟؟ دنا جان! ما تو را با افسانه های پدرانمان شناختیم اما به من بگو پسرانمان تو را با کدامین افسانه بشناسند؟؟؟ کدامین افسانه را برای فرزندانمان بگوییم؟؟؟؟ مرا ببخش دنای پارادوکس... زین پس سکوت خواهم کرد همانگونه که ایلیای عزیز را به سکوتی سرد فرا خواندی.... سکوت خواهم کرد و پاسخ همه این ابهامات را به عهده تاریخ خواهم گذاشت... و تو میمانیو آیندگانی که از نام پر افتخارت فقط سکوت شصت و شش نفر از عزیزانت را به یاد خواهند آورد... راستی دنا جان! اکثر آنها غریب بودند مهمانت بودند مهمانِ تویی که به مردمانت مهمان نوازی را یاد دادی و خود حرمت مهمان را شکستی.... دنا جان! گلایه بسیار است ولی تو دیگر محرم اسرار نیستی...