اختصاصی طرفداری- با تیمی بسیار خوب راهی تورنمنت یورو 96 شدیم و در کنار آن از امتیاز میزبانی هم برخوردار بودیم. دیوید سیمن، تونی آدامز، پلات، اینس، گازا، شیرر، پیرس، شرینگهام را در دوران اوج شان در اختیار داشتیم. می شد بازوبند کاپیتانی را به هر کدام از آن ها سپرد. برای بازیکنان جوانی همچون استیو مک منمن، درن اندرتون، نیک بارمبی و من لذتبخش بود که به رختکن تیم نگاه کنیم و همه این بازیکنان مستعد و با کوله باری از تجربه را کنار خود ببینیم.

قبل از بازی، آدامز توپی را به نحوی به دیوار یا در رختکن می کوبید که انگار می خواهد آن ها را فرو بریزد. من به نشستن کنار پیرس عادت داشتم و نخستین باری که ما برای گرم کردن پیش از یک مسابقه در ومبلی حاضر شدیم، او مرا به وحشت انداخت: «این زمین چمن لعنتی ماست؛ این زمین چمن لعنتی من است».

با وجود این که چهره های بزرگی در یونایتد حضور داشتند، رختکن اولدترافورد در دقایق منتهی به شروع یک مسابقه کاملا آرام بود؛ در انگلیس اما شرایط بدین نحو نبود. آنجا داد و بیداد می شد، فریاد می زندند و شعار های میهن پرستانه سر می دادند. من آنجا می نشستم و با خود می گفتم: «این ها رد داده اند». من می خواستم روی فوتبال تمرکز کنم و آرامش داشته باشم. شرایط در نقطه مقابل آنچه ما در یونایتد داشتیم بود؛ جایی که تا نیم ساعت قبل از بازی موسیقی گوش می کردیم، تلویزیون می دیدیم و بچه ها خنده و شوخی می کردند.

برای مدافعی جوان، آدامز یک الگو بود. مربی ما یک بار او را بازیکن یونایتد، در لباسی اشتباهی توصیف کرد و من می توانم منظور او از این حرف را درک کنم. جدیت، انگیزه و اشتیاق او می توانست از او یک اسطوره در اولدترافورد بسازد.

شیرر یکی دیگر از اشخاصی بود که می توانست (بخوانید می بایست) برای یونایتد بازی کند. در تابستان 96 فکر می کردم او به تیم ما خواهد آمد. باشگاه به دنبال او بود و من و بکس هم در یکی از کنسرت های برایان آدامز، سراغش رفتیم. تمام تلاش مان را برای برگرداندن نظر او کردیم ولی انتخاب او نیوکاسل بود و من تا به امروز به فکر این هستم که اگر او به یونایتد می آمد، چه اتفاق هایی می افتاد. با تمام دستاوردهای ورزشی او، همیشه فقدان بازی کردن مستمر در یک باشگاه سطح اول اروپا همواره حس خواهد شد. او در یونایتد نه تنها می توانست به این مهم برسد، بلکه به همان اندازه که در نیوکاسل او را ارج نهادند، از او تمجید می شد. او می توانست همچون چارلتون و رابسون، دو اسطوره دیگر یونایتد از شمال شرق، نام خود را جاویدان سازد. به نظرم دیوانگی کرد که به یونایتد نیامد؛ جایی که می توانست مدال های پرشماری به دست بیاورد ولی خب، من که اهل نیوکاسل نیستم.

ما همچنین گازا را داشتیم که در نیمه نهایی جام جهانی تجربه حضور داشت و با وجود مصدومیت هایش، یک استعداد در کلاس جهانی بود. او تمام آن ویژگی هایی که از او شنیده اید را در خود داشت: دیوانگی، خنده رویی، خوش قلبی و یک مرد سرنوشت ساز در بازی ها.

آن تیم، از قدرت، توان، تجربه، گلزنی ثابت شده، عمق و اعتماد به نفس برخوردار بود. همچنین به لطف توانایی های تری، ما بازیکنانی داشتیم که در تیم ملی بهتر از باشگاه های شان بازی می کردند. اندرتون و بارمبی از این دست بازیکنان بودند چون تیزهوشی و سازگار پذیری داشتند. جیمی ردنپ هم تا حدی شرایطش این گونه بود؛ هر چند که در قبال مصدومیت ها بد شانسی داشت. این بازیکنان عجله نداشتند و می توانستد حفظ توپ کنند و از زیرکی خود بهره ببرند. مک منمن هم یکی دیگر بود. تنها تفکر درباره آن ترکیب، مرا به تعجب وا می دارد که به کجاها که نمی شد رسید.

یورو 96- تدی شرینگهام- گری نویل

کار را با تساوی برابر سوییس شروع کردیم و پس برای بازی دوم مرحله گروهی برابر اسکاتلند، باید سطح بازی خود را ارتقا می دادیم. همه گل دوم را که روی یک حرکت انفرادی چشم نواز از گازا به ثمر رسید را به یاد دارند. آن گل نخستین گلی بود که یکی از رضایتبخش ترین احساسات ممکن در زمان حضورم در تیم ملی انگلیس را برایم فراهم کرد. من تنها یک سانتر انجام دادم ولی یادم می آید که یکی از بهترین سانترهای عمرم بود که در تیر دو روی سر شیرر فرود آمد. او هرگز چنین فرصتی را از دست نمی داد. با مشت هایی گره کرده به سمت نیمکت تیم دویدم و گازا نیز مرا تعقیب می کرد. پس از آن همه هجمه در ومبلی، به نظر می رسید کل کشور پشت ما، حتی من و فیل که بازیکنان یونایتد بودیم، متحد شده اند. جو ورزشگاه فوق العاده بود.

ما برابر اسکاتلند عالی نبودیم و 20 دقیقه کابوس وار را سپری کردیم و نیاز داشتیم که دیو سیمن بزرگ، یک مهار بزرگ از روی نقطه پنالتی انجام دهد. ولی ما در حال به دست گرفتن کنترل بودیم؛ چیزی که در تورنمنت ها مهم است. برای بازی سوم مان برابر هلند، سرشار از اعتماد به نفس بودیم و چه از نظر تاکتیکی و چه تکنیکی، آن بازی بهترین نمایش بین المللی بود که من در آن حضور داشتم که بابت آن باید به روند آماده سازی تیم به وسیله تری، اعتبار بخشید.

فوتبال همیشه غیر قابل پیش بینی خواهد بود ولی زیر سایه یک مربی همچون تری، همیشه به نحوی راهی زمین می شوید که می دانید در بازی چه چیزی در انتظارتان خواهد بود. خیلی اوقات و مشخصا در آن بازی برابر هلند، پیش بینی های او درست از آب در آمدند. او ماه ها روی طرح و برنامه خود کار می کرد. وقتی بیگ دیو توپ را در دست داشت، تری از من و پیرس می خواست که جلو برویم و مدافعان کناری هلند را زیر فشار بگذاریم. یکی از هافبک های تیم عقب می آمد تا ما از نظر دفاعی از هم نپاشیم و در عرض یک چشم بر هم زدن، کنترل بازی به دست ما می افتاد. ما برابر تیمی بازی می کردیم که انتظار می رفت مالکیت توپ را در دست داشته باشد اما انگلیس برای یک شب هم که شده، به تیمی دیگر تبدیل شده بود. آن پیروزی 4-1 یکی از معدود بازی هایی بود که در آن انگلیس در سطح بالاتری نسبت به حریف خود قرار داشت.

عملکرد تیمی بی نظیری بود ولی در یک بازی سخت و دشوار برابر اسپانیا در مرحله یک چهارم نهایی، توان تکرار آن را نداشتیم. به شدت خسته بودم. آنقدر در کشور غوغایی به پا بود که من شب ها به ندرت می خوابیدم و در طول بازی ها، خستگی ناشی از این مسئله را حس می کردم. به ضربات پنالتی رسیدیم و استوارت پیرس با خوشحالی خود، یکی از بهترین لحظات انگلیس را رقم زد ولی من بابت سومین تکلی که روی پای سرجی مدافع چپ اسپانیا زدم، کارت زرد گرفتم و این یعنی بازی نیمه نهایی را به دلیل محرومیت از دست می دادم. عصبانی بودم و احتمالا اگر می دانستم با انگلیس در نیمه نهایی دیگری حاضر نخواهم شد، بیشتر هم ناراحت می شدم.

پس از بازی تری در رختکن سراغ من آمد و گفت: «ناراحت نباش؛ برای بازی نهایی به ترکیب تیم باز خواهی گشت». تمامی دلایل لازم برای باور کردن او را داشتم. مطمئن بودیم که می توانیم با شکست دادن آلمان به دیدار نهایی راه  پیدا کنیم. ما در خانه بازی می کردیم، تیم مجهز به استعداد و تجربه بود و روحیه فوق العاده ای هم زیر نظر تری داشتیم. همه چیز مهیا بود و آلمان هم خیلی خوب نبود. ما توان شکست دادن آن ها را داشتیم.

هواداران هم این موضوع را باور داشتند و از هر خانه ای، یک پرچم سنت جرج بیرون زده بود. هر جای خیابان که می رفتیم، هزاران نفر در آنجا حضور داشتند. هنگامی که روی صندلی خود برای تماشای مسابقه نشستم و کل ورزشگاه یک صدا شعار «فوتبال به خانه بر می گردد» سر دادند، سیخ شدن موهای تنم را حس کردم. اطمینان ندارم که قبل و بعد از آن روز، هرگز ومبلی را در چنان حال و هوایی دیده باشم.

شکستِ اندوه آوری بود؛ به ویژه به نحوی که ما متحمل آن شدیم. انگلیس فجایع خود ساخته بسیاری به پا می کرد ولی این مورد حاکی از داستانی به واقع همراه با بد شانسی بود. ما تیم برتر بودیم و در وقت های اضافی، گازا تنها چند سانتیمتر تا گل کردن توپی فاصله داشت که می توانست یکی از تاریخی ترین گل طلایی های تاریخ را رقم بزند. حتی وقتی راهی ضربات پنالتی شدیم، باید آن ها را شکست می دادیم. وقتی گرت ساوتگیت (جانشین من) مامور زدن ضربه پنالتی شد، پنج پنالتی گذشته بود. از باقی ماجرا خبر دارید. ما به وسیله تیمی که در نهایت قهرمان شد حذف شدیم اما با کمترین اختلاف ممکن.

حس ناامیدی ناشی از این ماجرا در سراسر کشور و بین بازیکنان گسترده بود. تنها نقطه مرهم برای من می توانست این باشد که در سن بیست و یک سالگی، تجربه حضور در تورنمنتی بزرگ را به دست آورده بودم. نمایش های بسیار خوبی ارائه کرده بودم. با وجود این که طی چهار بازی در سه پست مختلفِ مدافع راست، مدافع میانی و وینگ بک بازی کردم، حس این را داشتم که در جایگاه اصلی خود حضور دارم. بازی کردن در آن بازی ها لذتبخش بود چون ومبلی پشتیبان ما بود. تجارب به یادماندنی از نشستن در اتوبوس تیم دارم؛ وفتی که برای شرکت در بازی ها از خود برنهام بیچز گرفته تا لندن، صف های طرفداران تیم بر پا بود.

تیم ملی انگلیس در یورو 96

تیم ملی انگلیس در یورو 96

از بازیکنان بزرگ تیم های زیادی آموختم ولی بیشتر آموزه های من از تری بود. مردم از دانش او از فوتبال و هوش تاکتیکی او می گویند و این ها درست هستند ولی نکته ای که بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که او هرگز از داشتن افرادی بسیار نیرومند همچون دان هاو و برایان رابسون کنار خود هراس نداشت. او همه کس را و حتی بازیکنان را به گفتگو دعوت می کرد ولی هرگز این گونه به نظر نمی رسید که این ناشی از ضعف یا عدم قاطعیت او باشد. ممکن بود دان به رختکن بیاید و سر تضاد با او داشته باشد؛ حتی ممکن بود برنده مشاجره با او شود. شاید این نشان از اعتماد به نفس و تجربه تری داشت که می توانست روی صحبت را به نحوی برگرداند که انگار نه انگار او را خراب کرده اند.

یکی از بزرگ ترین ناامیدی های زندگی حرفه ای من این بود که اتحادیه فوتبال در امضای قرارداد با تری پس از یورو 96 ناکام ماند. می دانم که درگیری های بزرگی با نوئل وایت (مدیر کمیته بین المللی) وجود داشت ولی فقط در اتحادیه فوتبال انگلیس است که مربی نخبه کوله بارش را جمع می کند و می رود و جارچی می ماند.

تری در دوران اوج به سر می برد. او تجربه مربیگری در سطوح بالای باشگاهی را داشت. او دوران موفقی در بارسلونا داشت؛ جایی که دید و تخصص خود از بازی را گسترش داد و توانست دانش فوق العاده ای از بازیکنان کسب کند. با وجود این که تری در کنار آمدن با اتحادیه فوتبال کمی خیره سر بود، اجازه جدایی دادن به او اشتباهی بزرگ بود. آن تصمیم انگلیس را برای سالیان سال نابود کرد.

ولی این مشکل با اتحادیه فوتبال بود. خیلی از کت شلواری ها، خیلی از افراد با صورت جلسه ها، خیلی از افرادی که به رسانه ها گوش می کردند و به نخستین نشانه های جنجال پر و بال دادند. خب که چه برخی از رسانه ها بابت قراردادهای تجاری تری با او سر خوش نداشتند؟ چه مشکلی داشت که تری ما را به نوشیدن در بار خود دعوت می کرد؟ یعنی چه که او برابر کمیته بین الملل سر تعظیم فرو نمی آورد؟ نکته دیگر این که او نه تنها غرور تیم ملی را پس از شرمساری گراهام تیلور احیا کرد، بلکه ما را در آستانه نخستین قهرمانی در تورنمنتی پس از سی سال قرار داد. چه از نظر تاکتیکی و چه فنی، دلیلی نداشت که تیم ما از هیچ حریفی بترسد. ما از بازیکنان خوبی برخوردار بودیم و به لطف تری و کادر دستیارانش، تیم خیلی خوبی تشکیل داده بودیم. بزرگ ترین ابهام زندگی ورزشی من این است که اگر به تری اجازه می دادند پس از یورو 96 هم هدایت تیم را در دست داشته باشد، چه اتفاقی رخ می داد. حقیقتِ ساده این است که ما از آن زمان به قهرمانی در هیچ تورنمنتنی نزدیک نشده ایم.

آن موقع در بیست و یک سالگی نمی دانستم که آن تجربه برایم چه قدر خوب بوده است ولی وقتی با استوارت پیرس همنشین بودم، چنین چیزی را پیش بینی کرده بود. او این حقیقت را پس از بازی با اسپانیا که ملت همه شاد و خوشحال بودند و در میدان ترافالگار رقص و پایکوبی می کردند، گفت. فکر می کردم تمام دنیا پیش روی من قرار دارد. فکر می کردم به زودی به رقابت در تورنمنتی دیگر بر خواهم گشت و شاید این بار قهرمانی را حس کنم. چرا که نه؟

پایان فصل هشتم

این داستان ادامه دارد...

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید