طرفداری- «ما با همدیگر قهرمان جام اروپا خواهیم شد». کاملا یک قول بود اما تنها از جانب یک شخص عادی مطرح نمی شد. مردی که این حرف را کنار میز کلاب می زد، اریک کانتونا بود.

در روزی که تیم مرخصی داشت، ما حس و حال خاصی داشتیم. دسامبر 1996 بود و بازیکن فرانسوی ما، روی یک صندلی کنار من و بکس نشسته بود. بازیکنان جوان همیشه از او بیم داشتند و اریک در رختکن تیم مرد بزرگی به شمار می رفت. ولی آن دفعه ما گفتگویی راحت و عادی داشتیم. در جریان نوشیدن، اریک به ما گفت که قرار است پادشاه اروپا شویم.

با توجه به پیشینه باشگاه، این ادعای بزرگی بود. حالا که قهرمان لیگ شده بودیم، فتح قاره به وضوح چالشی برای ما بود اما این ماموریت در مرتفع ترین قله ممکن قرار داشت. بیش از یک دهه از قهزمانی یک تیم انگلیسی در جام اروپا می گذشت. به عنوان یک کشور، باید فراتر از هیسل می رفتیم. ستارگان فوتبال هنوز هم راهی تیم های ایتالیایی و اسپانیایی می شدند. برای به یاد آوردن آخرین قهرمانی ما در اروپا، باید سال ها عقب می رفتید و جرج بست در سال 1968 را به یاد می آوردید.

سال گذشته تیم روتور ولگوگراد در دور نخست از بازی های جام یوفا ما را حذف کرده بود. شاید قهرمان انگلیس بوده باشیم ولی نه در آن فرمی که سایر تیم های دنیا را به وحشت بیاندازیم؛ به ویژه هنگامی که در پاییز 1996 در مرحله گروهی لیگ قهرمانان تلو تلو می خوردیم. ما با شکست برابر فنرباحچه، رکورد چهل ساله شکست ناپذیری باشگاه در خانه را از دست دادیم و در هر دو بازی برابر یوونتوس (قهرمان اروپا و یکی از بهترین تیم هایی که با آن ها رو به رو شدم) زمین گیر شدیم.

یوونتوس به طرزی باورنکردنی خوب بود، همان قدر هم بزرگ و نیرومند که همراه با استعداد بود. حتی ایستادن کنار آن ها در رختکن ترسناک بود. هرگز با چنان تیم هراسناکی رو به رو نشده بودم: فررا و مونترو در دفاع، دشان، کونته و زیدان در خط میانی، و دلپیرو که دو مهاجم بزرگ خطرناک به نام های بوکسیچ و ویری را کنار خود داشت. آن ها نام های بزرگ و بازیکنان بزرگی از هر جنبه به شمار می رفتند. ما در تورین 1-0 شکست خوردیم ولی نتیجه می توانست 10-0 شود. آن بزرگ ترین ضربه ای بود که من در زمین فوتبال خوردم. آن ها ما را همچون بچه مدرسه ای ها در نبرد پسران و مردان قرار دادند. در تمام مسابقه ما حتی یک فرصت درست و حسابی هم نداشتیم. منچستریونایتد 90 دقیقه بدون شوت و بدون چشمه ای از موقعیت را سپری کرد. طی 602 بازی من برای تیم، این تنها باری بود که چنین اتفاقی رخ داد.

دلپیرو بازیکن صاحب سبکی بود؛ بسیار شاداب، اغوا کننده و باهوش. فوتبالیست های بسیاری هستند که با وجود دارا بودن استعداد بالا، وقتی صاحب توپ می شوند نمی دانند که به کدام سو باید حرکت کنند و یا چگونه بهترین ارتباط را با هم تیمی های شان برقرار سازند. چنین نقدی را هرگز نمی شد در مورد زیدان و دلپیرو داشت و یوونتوس هر دوی این بازیکنان را در تیمش می دید.این ها افرادی بودند که از لیگ قهرمانان برای ما یک آزمون بزرگ ساختند. آن ها می دانستند که چگونه باید بازی کرد و از سبک بازی خیابانی هم آشنایی داشتند. آن ها می توانستند گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند و اگر هر کس از بازیکنان شان می گذشت، بازیکنان سرسختی همانند مونترو بودند که از تیم حفاظت می کردند.

شکست بدی بود و گیگزی احتمالا بدترین شب عمرمش را سپری کرد. در حالی که مربی در بین دو نیمه داشت از عملکرد تیم انتقاد می کرد، گیگزی جوابش را داد. رییس هرگز چنین چیزی را نادیده نمی گرفت و بی درنگ واکنش نشان داد. او مستقیما گیگز را خطاب قرار داد.

آن پرتاب برنامه ها به هوا، یک حرکت بزرگ از رییس بود که معمولا در بین دو نیمه به ندرت واکنش نشان می داد. شاید به فکر تغییرات زودهنگام مورینیو بیافتید اما رییس عموما شکیبایی بیشتری داشت و بیشتر به بازیکنانش اعتماد می کرد. او به وضوح به شما می گفتید که کجای کارتان اشتباه است. اگر بازیکن خاصی برابر ما حکمرانی می کرد، او به رختکن می آمد و می گفت: «فلانی بازی خوبی را پشت سر می گذارد، نه؟ او دوران خوشی دارد. آیا من در حرف های خود از او نگفته بودم؟ شما دو نفر 10 یارد جلو تر بازی کنید. شما دو نفر در خط میانی، او را تحت فشار بگذارید». او با مسائل کنار می آمد و انتقادات لازم را بیان می کرد: «گری، تو هنوز به یک بازیکن قرمز پوش توپی را پاس نداده ای؛ اسکولزی، به آن تکل ها نگاه کن». ولی او نمی خواست کل بین دو نیمه را صرف کوبیدن بازیکنان تیمش کند و همچنین دوست نداشت برنامه های خود را از پنجره به بیرون بیاندازد. ولی حاضر جوابی در محضر رییس همچون کاری که گیگز آن شب کرد (و من بعدها از آن با خبر شدم) هیچ تحملی را در بر نمی گرفت. پس در حالی که یوونتوس در نیمه دوم به فشار وارد کردن بر روی ما ادامه می داد، گیگز از کنار زمین نظاره گر بازی بود. در پایان زمین را با این تفکر ترک کردم که: «ما هنوز راه درازی در پیش داریم».

با وجود آن شرایط، اریک هنوز فکر می کرد که دوران خوب در همان نزدیکی هاست. من و بکس، بار را پر انرژی ترک کردیم و این تنها به خاطر نوشیدنی ای که مصرف کرده بودیم نبود. برای اریک فرصت های زیادی باقی نمانده بود تا بخواهد سلطه خود در اروپا را همچون پادشاهی در انگلیس، به اثبات برساند. باقی ما از این مسئله خبر نداشتیم ولی اریک قهرمانی در لیگ قهرمانان را هدف گرفته بود.

اریک کانتونا

با وجود این که احترام زیادی برای اریک قائل بودیم، هیچ کدام از ما نتوانسته بود به درستی از او شناخت کسب کند. اگر در تمرین توپ را به شکلی که می خواست به او پاس نمی دادید، جوری نگاه تان می کرد که انگار می خواهد خرد و خمیرتان کند. او استانداردهای بالایی داشت و یک فرد کمال گرا بود؛ البته این صفت باعث نمی شد که برابر او احساس حقارت کنید، بلکه تنها انگیزه بیشتری را برای بهتر کار کردن برای شما به ارمغان می آورد. ما می خواستیم که او را تحت تاثیر قرار دهیم.

احترامی که به او می گذاشتیم، همراه با مقداری با ترس بود زیرا می دانستیم که چگونه می تواند از کوره در برود؛ هرچند که این را هم می دانستیم که هرگز آن خشم را روی ما خالی نخواهد کرد. ضربه کونگ فو، کارت قرمزهای متعدد، مشت و مشت کاری در گالاتاسارای. در ادامه این حوادث برای ما سرگرم کننده بودند چون اریک رفتار بسیاری ملایمی داشت و خیلی اوقات آرام بود. به هیچ وجه گستاخ نبود و در عوض مودب و سنجیده رفتار می کرد. او همیشه خودِ واقعی اش ماند. عادی ترین خودرو را داشت و در ساده ترین خانه در سالفورد زندگی می کرد. به تمامی گردهمایی های تیم، جشن کریسمس و شبگردی ها ملحق می شد اما باز آرام بود. کمی شبیه به اسکولزی و اندی کول رفتار می کرد؛ نه به گونه ای که تافته جدا بافته از تیم شود، بلکه به نحوی که پذیرفته می شد او در برابر اعضای پر سر و صدای تیم، عضو ساکت تری از تیم است.

اریک کار خودش را می کرد و کسی مزاحمش نمی شد؛ حتی گاهی مربی هم کاری به کارش نداشت. وقتی پس از کسب دوگانه برای جشن دسته جمعی تیم شدیم، اریک به جای پوشیدن سوییشرت تیم، یک ژاکت از جنس کتان بر تن داشت. به سرتا پای او نگاه می کردیم و به فکر این بودیم که رییس پس از ورود او، چه واکنشی خواهد داشت؛ مطمئنا آشفته می شد. رسانه ها و تمامی اصحاب شان آنجا بودند. ولی مربی تنها سرش را تکان داد و خندید: «اوه، بچه ها! کانتونا را ببینید».

همان گونه که گازا در انگلیس توانسته بود از مخمصه در برود، اریک هم توانست چون استعدادش را با تعهد خود در قبال تیم، در هم آمیخته بود. او به اندازه بازیکنان کوچک تر تمرین می کرد و تمایل به پیشرفت داشت. و در آن فصل 97-1996، همچون همه ما برای رسیدن به قهرمانی در لیگ قهرمانان انگیزه داشت.

یکی از مشکلات این بود که به عنوان تیمی جوان، هنوز هم از بی ثباتی رنج می بردیم. ما نیوکاسل را با آلن شیرر تازه واردش در دیدار خیریه با نتیجه 4-0 در هم کوبیدیم ولی سپس در ماه اکتبر با نتیجه 5-0 در سنت جیمز پارک و در یکی از آن روزهایی که دوست دارید آب شوید و به درون زمین بروید، باختیم. همه تلاش های نیوکاسل به نتیجه نشست. من در یک صحنه چند یارد از دیوید ژینولا عقب افتادم. باید به او نزدیک تر می شدم ولی به مسیر اشتباهی رفتم. او در عرض حرکت کرد و از فاصله سی یاردی، توپ را به گوشه بالایی دروازه فرستاد. فضاسازی برای خودش و آن ضربه پایانی، از توانایی هایش نشأت گرفته بود. وقتی بازیکنی با آن کیفیت شما را دور می زند، قلب تان می گیرد چون حس می کنید که قرار است کار خاصی انجام دهد. دعا می کردم اشمایکل بتواند مرا از دردسر پیش رویم نجات دهد. این بار حتی کاری از دست پیتر هم بر نمی آمد.

گل بسیاری خوبی بود؛ هرچند نه در پی بهترین تکنیکنی که تا به حال رو به روی من انجام شده بود. این عنوان باید به جی جی اوکوچا برسد. یک لحظه رو به روی من بود و لحظه ای بعد می دیدم که ناپدید شده است و آنگاه می دیدم که همراه با توپ، پشت سرم قرار دارد. احتمالا فیلم این حرکت در یوتیوب موجود باشد. هنوز نمی دانم که چگونه آن کار را انجام داد.

باخت برابر نیوکاسل وحشتناک بود و ما یک هفته بعد برابر نیوکاسل شش بار گل خوردیم. در خانه ساوتهمپاون 6-3 باختیم. لحظه بدی بود و باید یاد می گرفتیم که با چنین اوضاعی کنار بیاییم. هر فصل چنین اتفاقاتی رخ می دهد و درست در همین دوران است که مربی به خودش می آید، به تیم روحیه می دهد، تمرکز را حفظ می کند و اطمینان حاصل می کند که سر و صداهای پیرامون تیم، حواس ما را پرت نخواهند کرد. او به ما باور داشت و می دانست که در روزی دیگر، توان این را داریم که همچون تیم برنده مقابل منتخب جهان بازی کنیم.

در اروپا هم به همین اندازه غیرقابل پیش بینی بودیم. در دیدار پایانی از مرحله گروهی برابر راپیدوین، برای راهیابی به دور حذفی به برد نیاز داشتیم. حداقل چیزی که می توان درباره ایده اریک برای اثبات خودمان به عنوان بهترین تیم اروپا گفت، این است که فکرش جاه طلبانه به نظر می رسید.

هنگامی که در دور رفت از مرحله یک چهارم نهایی پورتو را با نتیجه 4-0 شکست دادیم، کمی بیشتر به خودباوری رسیدیم. با ضد حملات به آن ها ضربه زدیم و با سرعت 100 کیلومتر در ساعت حمله کردیم تا به وسیله گیگزی و اندی کول به گل های فوق العاده ای دست پیدا کنیم. حالا به نخستین نیمه نهایی لیگ قهرمانان رسیده بودیم و حس می کردیم که دلیلی برای ترسیدن از رویارویی با دورتموند وجود ندارد؛ هرچند که آن ها قهرمان لیگ المان بودند.

در دیدار رفت در دورتموند، سه موقعیت برتر برای گلزنی، در اختیار ما بود. باتی به دیرک دروازه زد، اریک از پانزده یاردی توپ را از کنار دروازه به بیرون فرستاد و ضربه بکس هم از روی خط دروازه برگشت داده شد. لیاقت ما بیش از این بود که با شوتی منحرف شده به وسیله گری پالیستر، 1-0 ببازیم. با وجود این که کینو به دلیل کارت زرد گرفتن در آلمان از بازی برگشت محروم شده بود، هنوز فرصت زیادی باقی بود. در غیاب او، اریک پشت اندی کول و اوله گونار سولسشایر بازی کرد.

هنوز بازی شروع نشده که در نخستین حمله حریف، لارس ریکن دورتموند را پیش انداخت. حالا به سه گل نیاز داشتیم ولی آرامش خود را حفظ کردیم و تعداد پرشماری موقعیت گل ساختیم. بهترین آن ها، نصیب اریک شد. یک سانتر شوت مانند از کول، در محوطه شش قدم به اریک رسید. ولی با وجود دروازه ای پهن، یورگن کولر خودش را جلو انداخت و شوت اریک به او برخورد کرد. دو باخت 1-0.

آخرین ناکامی برای اریک رقم خورده بود و با وجود این که به دومین قهرمانی پیاپی در لیگ دست یافتیم، او چندان خوشحال نبود...

ادامه دارد...

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید