به مناسبت نزدیک بودن تولد بهروز خان وثوقی
مروری داریم بر دیالوگ های ماندگار ایشان
قیصر: «اَه خاندایی، تو آدمو مایوس میکنی. اگه قرار روزگاره که آدم پیر بشه دلش کوچیک بشه، ای خدا منو هیچ وقت پیر نکن چون حوصلهاش و ندارم.»
خاندایی: «تو چی میدونی! آدم هر چی پیرتر میشه به خدا نزدیکتر میشه. تو هنوز جوونی، داغی. از اون خون کیف میکنی. اما من نه! تو، تو یه بچهای.»
قیصر: «من بچهام، آره. من خیلیام بچهام. واسه اینه که هر کی تو گوشم بزنه میزنم تو گوشش. اما تو چی؟ تو دلت میخواد تو گوشت که بزنن بگی من پهلوونم. پهلوون هم باید افتاده باشه. تو گوشش که میزنن سرشو بندازه پایین از دیفار رد شه.»
سید رسول (بهروز وثوقی ): اگه رضایت دادی کـه دادی اگه ندادی باز همدیگرو میبینم بالاخره یه جوری میشه دیگه…اونوقت من میمونم و تو یه ضامن دار انقدی!
—
تو رفتی، ما وایسادیم… تو خوندی، ما نخوندیم… ته جفتشم که بگیری یعنی زرشک…!
– گوزن ها
—
مجید با خودش: چشم شیطون کر توپ توپم ، این مالو منال مفتی همچین هلو برو تو گلو گیر نیومد ، حاصل یک عمر جوب گردیه ، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوب چی ، آقا مجید ظروفچی جوب چی ، میخه زنگ زده ، زنجیره زنگ زده ، تارزانه زنگ زده ، ساعته زنگ زده ، حواستو جمع کن ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده.
– سوته دلان
ابی(بهروز وثوقی):خیلیا منو زدن ... پاسبونا ... شوفرا ... پارچه فروش های کوچه مهران ... آدمای ممد ارباب ... سیاهی های کوچه سرخپوستا ... می دونی ... همیشه بعدِ هر یه کتک خوردنِ مفصل یه جوری میشم ... مثل آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخاروننش ... از دردش خوشم میاد ... مثلِ این می مونه که حکمِ مرخصیمو امضا کرده باشن....
میزنند ناقصت میکننا من نمیدونستم تو اینقضه کله خری!
بهروز:عه واسه چی اینقدر تو دل من خالی میکنی... تو چی میدونی توله سگ... از بس زدن تو سرم دمبل درآوردم..از بس دوو اومدم هیچ غلطی نکردم حالم به هم میخوره.
کندو