سال 92 بود و من بیست ساله بردار بزرگترم همراه همسر و دو فرزندش تصادف کردن و همشون کشته شدن حتی جنازهاشون هم سوخت فقط یه مشت خاکستر و اسکلت سوخته تحویل ما دادن..
خیلی داغون شدم اگه بگم داداشم رو بیشتر از پدر و مادرم دوست داشتم اغراق نکردم اصلا اون منو بزرگ کرد و همه چی رو بهم یاد دو ماهی بود که با هیچکس حرف نمیزدم هیچی نمیخوردم فقط گریه میکردم از همه چی ناامید بودم تا یه روز لعنتی فکر خودکشی به سرم زد رفتم ناصر خسرو برای خریدن سیانور یا قرص برنج از چند نفر قیمت گرفتم یکی از فروشنده ها که حال روز و قیافم رو دید دلش برام سوخت و خیلی رک گفت قرص برنج سگ کشت میکنه و خیلی درد داره تازه شاید هم از شدت درد پشیمون بشی بری بیمارستان ممکنه زنده بمونی ولی زندگیت بدتر از اینکه هستی میشه و تا آخر عمر باید درد بکشی سیانور اینجا همه تقلبیه تو کل ناصر خسرو فقط یه نفر پودرشو داره که ده سال تو این کاره خیلیم محتاطه اول باید دلیل خودکشیتو و ادرس خونه و محله تو بگی ادم بفرسته تحقیق کنن تا یه وقت ماموری چیزی نباشی آدرسشو گرفتم تو یه عطاری بود یک گرم سیانور رو هشت صد هزار تومن میفروخت بعد از چند روز امدن و رفتن راضی شد که بهم بفروشه پول رو اول گرفت و گفت سه روز بعد بیا برای تحویل گرفتن کاملا اماده مرگ بودم و میخواستم همه چی رو تموم کنم بعد از سه روز رفتم که سیانور رو بگیرم دیدم مغازش پلمپ شده از مغازه های اطراف پرس و جو کردم که شب قبل مامورا ریختن گرفتنش کسی که ده سال داشت دست مردم سیانور میداد درست روز قبل اینکه من برم تحویل بگیرم دستگیر شده بود اولش شوکه شدم و حتی عصبانی تر از قبل دیگه نمیدونستم چیکار کنم قاط زدم گفتم به جهنم خودم رو دار میزنم یه طناب محکم خریدم رفتم پارک چیتگر نصف شب بود تا آخرای پارک رفتم هیچکس شاید تا یک کیلومتریم هم نبود طنابو به یه شاخه محکم وصل کردم و بعدش خودمو دار زدم تقریبا ده ثانیه بعد که دیگه به نفسای آخرم رسیده بود شاخه شکست!! دیگه خودتون وضعیتمو تجسم کنید قسنگ وسط جهنم و فلاکت بودم که انگار یه امیدی تو دلم جونه زد "خدا نمیخواد که من الان بمیرم" قبل این ماجرا زیاد آدم معتقدی نبودم موقع مرگ برادرم که اصلا به کفر رسیده بودم ولی یه دفعه همه چی عوض شد تو اوج حقارتو بدبختی و ناامیدی خدا رو پیدا کردم و توبه کردم به مرور حالم بهتر شد که تقریبا تا سالگرد برادرم کاملا عادی شده بودم و به زندگی برگشتم شاید بعضیاتون بگید این شانس و اتفاقی بوده و یااصلا تو مگه کی هستی که خدا برات معجزه بکنه ولی من مطنئن بودم که این اتفاقی نیست و خدا نمیخواست تا ابد تو جهنم بسوزم ببخشید که زیاد شد ولی هر وقت به اوج بدبختی و نا امیدی رسیدین بدونینن یه خدایی هست که حواسش به شماست و هواتونو داره... یاحق