طرفداری- در پایان هفته ما با نتیجه 3-3 در میدلزبرو به تساوی رسیدیم که شامل نخستین گل من برای یونایتد بود. دوست دارم داستان یک حمله عالی را برای تان تعریف کنم ولی حقیقت این است که پس از دویدن به سمت جلو، خسته شدم و همان جلو ماندم. توپ به اریک رسید و ناگهان او پاس بی نظیری را برای من فرستاد. زمانی که توپ به سمتم می آمد را به یاد دارم و البته کاملا بی نقص توپ را شوت کردم. آن توپ گل شد و چه حس و حالی که به من دست نداد؛ بزرگترین گل دوران ورزشی خود را به ثمر رسانده بودم. متاسفانه طی 687 بازی برای یونایتد و انگلیس، تنها 7 بار چنین حسی را تجربه کردم. این یک کاستی در مقایسه با استانداردها به شمار می آید. گاهی با خود می گویم: «خدایا، این تمام گل هایی است که من در طول این همه سال به ثمر رساندم؟».
در هر صورت وقتی لیورپول باخت و نیوکاسل روز بعد تنها به یک تساوی دست یافت، ما در مسیر قهرمانی بودیم. «آن گل من، ما را قهرمان کرد» در اتاقی پر از طرفداران پر شور یونایتد، این شوخی را با بچه ها کردم. ما جشن مفصلی داشتیم ولی افکار اریک بعد از حذف از اروپا، جای دیگری بود. خیلی زود فهمیدیم که باخت به دورتموند و نحوه رقم خوردن آن، تاثیر زیادی روی اریک گذاشته بود. تیم بزرگی ما را شکست نداده بود؛ بلکه تنها از فرصت های خود بهره نبرده بودیم. اختلاف ناچیز بود. فاکتور های زیادی در این راستا دخیل بودند و کسی هم در رختکن اریک را سرزنش نکرد، جز خودش.
ولی با توجه به آن گفتگویی که قبلا داشتیم، می دانستم که آن فصل دل به قهرمانی در اروپا بسته بود. او بر لیگ انگلیس حکمرانی کرده بود و می خواست ما را به مرحله بعدی برساند. در سی سالگی تصمیم گرفت که بهترین گام را بردارد. او به اندازه کافی برنده شده و حالا وقت جدایی رسیده بود.
یک هفته بعد از بازی آخر مان، در تلتکست دیدم که باشگاه قرار است بیانیه ای مهم منتشر کند. گمان کردم که قرار است کسی را به خدمت بگیریم. در عوض مارتین ادواردز، مدیر باشگاه به جهانیان اعلام کرد که اریک کانتونا خداحافظی کرده است. یکی از بزرگ ترین بازیکنان تاریخ یونایتد تصمیم گرفته بود در دوران اوج خود کنار بکشد. آن خبر برای همه ما شوکه کننده بود. چند روز قبل در مسابقه بزرگداشت دیوید باست با او بازی کرده بودم و هنگام پیاده شدن از اتوبوس گفته بود: «تابستان خوبی داشته باشید؛ بعدا می بینم تان». ولی او اریک گونه رفت. چیزی از اسطوره بودن او کم نمی شود. او در اوج یا نزدیک ترین نقطه به اوج، به کارش پایان داد.او کاپیتان باشگاهی بود که به قهرمانی در لیگ دست یافته بود. او مشخصا برای دستاوردهای بیشتر ما را ترک کرد که این روش بدی برای جدایی از تیم نیست.
آرزو داشتم که او می ماند چون باور دارم که می توانست عضوی از تیمی باشد که به قهرمانی در اروپا دست یافت. ناکامی ما به خاطر او نبود. ما تیم جوانی بودیم که با بی ثباتی، هنوز در جستجوی ظرفیت خود قرار داشتیم. کنار رفتن او به معنی کوتاه ماندن دستش از رویای قهرمانی در اروپا بود اما به هیچ وجه جایگاه او را در چشم من پایین نیاورد. من دو فصل کامل با او بازی کردم و ما در هر دو فصل به قهرمانی در لیگ رسیدیم و نخستین قهرمانی، تقریبا تمام و کمال به دست او رقم خورد.
او بابت شخصیت و شهامت خود همواره در دل های هواداران جا خواهد داشت. آن خلق و خو، جزیی از یک اسطوره است. مردم او را دوست داشتند چون همان کاری را کرد و همان حرف هایی را زد که آن ها دوست داشتند. مردم از پول و تاثیر شهرت بر فوتبالیست ها حرف می زنند؛ این که آن ها شخصیت خود را می بازند و قضاوت شان را از دست می دهند. شاید در خیلی از موارد این گفته درست باشد. اما در مورد اریک، چنین ادعایی صدق نمی کرد. در مورد کینو هم هر آنچه که بود را دیدید. آن ها چه فوتبالیست می شدند و چه برقکار، چنین شخصیت های آتشینی داشتند. برخی بازیکنان قادرند وقتی به ستوه می آیند، از یک تا ده بشمارند. دیگران همچون روی و اریک، نمی توانند حتی یک نفس عمیق بکشند. این ربطی به شهرت یا پول ندارد. ذات آن ها آتشین است و من حضورشان در تیمم را دوست داشتم.
خداحافظی اریک، فوتبال انگلیس را به شوک فرو برد ولی یونایتد را پایین نکشید. احتمالا نیرومند ترین دوران رییس بود. ممکن بود یکی از بزرگ ترین اسطوره های یونایتد باشید ولی همان گونه که من کنار چند مورد از این افراد بازی کردم، پس از جدایی شان، باشگاه بدون ذره ای پسرفت به کار خود ادامه داد. کسی که می رود، اگر خوش شانس باشد از او یادی خواهد شد. اینجا هیچ مراسم وداعی وجود ندارد؛ مگر این که یکی از مسئولان باشگاه قصد جدایی داشته باشد. اینجا همیشه کس دیگری است که جای تان را پر کند و جام دیگری هم هست که بتوان قهرمان آن شد. این جو، همه را متواضع و تشنه موفقیت نگه می داشت.

با جدایی اریک، رییس در تابستان 1997 تجربه تدی شرینگهام را به تیم آورد. از زمان حضورم در تیم ملی، با سطح کاری او آشنایی داشتم. باید تعریف و تمجید اسکولزی از او را شنیده باشید. او بازی کردن با تدی را دوست داشت چون او را هم به عنوان بازیکن دیگری با دو چشم در پشت سر، می شناختند. سال ها پس از جدایی تدی، اسکولزی هنوز در مورد او حرف می زد و از هوشیاری، توانایی او برای توپگیری در فضاهای تنگ و میدان دیدش می گفت. تدی درخشندگی اریک را نداشت ولی به اندازه او می توانست بهترین بازخورد را از هم تیمی هایش بگیرد.
تدی خرید با اهمیت تابستان بود ولی من و فیل هم پس از موفقیت در تیم، آماده تمدید قرارداد مان بودیم. ثروت یکی از محصولات شادی آفرین دوران کاری من بود ولی چیزی که همیشه به دنبال آن بودم، امنیت بود. از همین رو وقتی باشگاه قراردادی هفت ساله را به ما پیشنهاد کرد، حتی توانایی نوشتن نام خود را نداشتیم؛ هر چند این کار بر عهده افراد دیگری بود. مذاکرات مان تنها حدود 15 دقیقه طول کشید.
پدرم در یک سفر اروپایی حضور داشت و در آنجا تری ونیبلز را دید. در دوران بوسمن، قانون بازیکن آزاد و هزینه های گزاف خرید بازیکن، او خبر قراردادهای بلند مدت ما را شنیده بود. از پدرم پرسید چرا ما باید آینده مان را به مدت هفت سال بفروشیم؟ «چون باشگاه قصد داشت پیشنهاد ده ساله ای به آن ها ارائه کند» پدرم این گفته را به دور از هرگونه شوخی گفت.
از دست دادن اریک، هر تیمی را عقب می انداخت و سپس در حالی که تنها دو ماه از فصل 98-1997 گذشته بود، ما کاپیتان دیگر مان یعنی کینو را به دلیل مصدومیت جدی از ناحیه زانو از دست دادیم. آن فصل مصدومیت ها خیلی اذیت مان کردند. دیگر بازیکنی که برای مدتی طولانی او را از دست دادیم، دنیس اروین بود؛ این اتفاق به دنبال تکلی افتضاح از پل بوسولت در جریان دیدار تیم با فاینورد در رقابت های لیگ قهرمانان رخ داد. شب فاجعه بار بود و فاینورد قصد داشت پا های مان را بشکند. یکی از آن بازی هایی که هر وقت تکلی روی پای تان می زنند، برای حفاظت از خودتان به هوا می پرید. جولیو کروز، مهاجم آرژانتینی آن ها مستقیما به صورت من آب دهان پرتاب کرد و گفت که در تونل منتظرش باشم. وقتی وارد تونل شدم، هیچ جا او را پیدا نکردم.
یک تیم جوان روی کار آمده بود. در برخی از بازی ها میانگین سنی تیم ما 23 سال بود و حتی پیش می آمد که مسن ترین بازیکن داخل زمین ما با 26 سال سن، اندی کول بود. ما کم آوردیم ولی هیچ چیز نمی توانست مانع آرسنالی شود که آن سال به قهرمانی در لیگ رسید و یکی از بهترین رقبایی بود که من در رقابت های داخلی با آن ها رو به رو شدم. آن ها بهترین بودند؛ حتی بهتر از چلسیِ ژوزه مورینیو و آن آرسنال شکست ناپذیر.

فصل قبل از قهرمانی، آرسن ونگر در آرسنال روی کار آمده بود. شناخت چندانی از او نداشتیم ولی فهمیدیم که همکاری آن ها با یکدیگر، آن ها را به حریفی انکار ناپذیر تبدیل می کند. آن آرسنال، دارایی های بسیاری داشت. آن ها از نظر ذهنی و جسمی، تیمی با تجربه و نیرومند بودند. تیم سرسختی بودند. آن ها تکبری را که در دوران تیری آنری در تیم شان شکل گرفته بود را نداشتند؛ منظورم همان دورانی است که می گفتند: «نمی توانید به ما برسید؛ ما فرانسوی هستیم و بی نظیر».
از عقب زمین تا جلوی آن، به سختی می شد نقطه ضعفی را در تیم شان یافت. فوتبال مردن ورزشی گروهی است ولی وقتی اسامی تیمی را بدون مکث بگویید، می دانید که آن ها تیم واقعا نیرومندی هستند: سیمن، دیکسون، وینتربرن، آدامز، کیون، ویرا، پتی، پارلور، اوورمارس، آنلکا و برگکمپ. این ها افرادر بودند که اگر آمادگی داشتند، حتما در ترکیب تیم شان حاضر بودند.
به ندرت تیمی را دیدم که از نظر فیزیکی قوی تر از آن ها باشد؛ شاید تنها یوونتوس. آرسنال دروازه بانی درجه یک، خط دفاعی فوق العاده، زوج خط میانی که می توانست پاس دهد، حرکت کند و هرگز نترسد و یک هافبک راست سختکوش به نام پارلور که در آن سوی زمین اوورمارس را می دید، در تیمش داشت.
در بین تمامی وینگر چپ هایی که برابر من قرار گرفتند، اوورمارس باید سخت ترین حریف بوده باشد. ژینولا یکی دیگر از آن ها بود و نه فقط به خاطر قوای جسمانی اش. برای پست وینگر، او مرد بزرگ جثه ای به شمار می رفت. ولی هرگز به پشت سرتان فرار نمی کرد و به عبارتی وینگر تنبلی بود. او می خواست که توپ را به او برسانند تا بتواند دور بزند و بدود. اگر این کار را می کرد و می توانست در بیست دقیقه ابتدایی خودی نشان دهد، برای حریف یک کابوس می شد. یک بار چنین اتفاقی در وایت هارت لین رخ داد و من تا قبل از پایان نیمه نخست، اخراج شدم. ولی اگر چند تکل روی او می زدید، با خودش می گفت: «اینجا چندان برایم لذتبخش نیست. بهتر است در عرض حرکت کنم و یا به کل راهی گوشه دیگر زمین شوم».
اوورمارس و آرسنال دست بردار نبودند. سرعت آتشین یار هلندی، برای هر مدافعی مشکل ساز بود. پتی با آن پای چپ خود، توپ را از بالای سر من برای اوورماس می انداخت. کافی بود به او نزدیک شوید تا با یک فرار، شما را جا بگذارد. اگر هم عقب می ماندی، فضای لازم برای طراحی را پیدا می کرد. برگکمپ به عنوان یکی از بهترین شماره 10 ها هم آن وسط بود که توپ را برای آنلکایی می فرستاد که همیشه یک چشمش به دروازه بود و سرعتی سرسام آور هم داشت. برای چینش 2-4-4 نمی توانستید تیمی را با تعادل بهتری از آرسنال بیابید.
چلسی مورینیو هم به مدت چند فصل، توقف ناپذیر بود. می دانم که آرسنالِ شکست ناپذیر 4-2003 می تواند مدعی جایگاه منحصر به فرد خود در کتاب رکوردها باشد و تماشای بازی های آن ها دلربا بود. آنری آنقدر شتاب داشت که در دوران اوجش تقریبا نمی توانستید برابر او بازی کنید. ولی اگر گفتن این حرف ناخوشایند نیست، برخلاف آن آرسنال شکست ناپذیر، طی سالیان بعد همواره این حس را داشتید که می توان آن ها را شکست داد و برای شان قلدری کرد. نمی توانم این حرف را در مورد نخستین قهرمانی ونگر بزنم و بر کسی هم پوشیده نیست که ما برابر تیم شکست ناپذیرشان دو بار به تساوی رسیدیم ولی برابر آرسنال 98-1997 دو بار شکست خوردیم. آن ها بهترین تیم داخلی بودند که من در دوران حضورم در یونایتد با آن ها رو به رو شدم.

در ماه مارس که آن ها به اولدترافورد آمدند، ما در صدر جدول قرار داشتیم اما به دلیل مصدومیت هایی که گفتم، من در قلب خط دفاع بازی کردم و جان کورتیس جوان در سمت راست. آنلکا توپی بلند فرستاد و اوورمارس با سرعت خود فرار کرد و توپ را از میان پاهای اشمایکل عبور داد. مشکلات ما در جایی خلاصه شد که روی یک ضربه کرنر، پیتر پس از پریدن به هوا دچار کشیدگی از ناحیه همسترینگ شد. آرسنال برای نخستین بار طی هشت فصل، در اولدترافورد به پیروزی رسیده بود.
تا پایان فصل، ما فاصله چندانی با آرسنال نداشتیم. با توجه به مصدومانی که داشتیم، اختلاف یک امتیازی بد نبود و نمی توانستیم گله ای از دست خالی به پایان رساندن فصل داشته باشیم. آرسنال واقعا درخشان ظاهر شد.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



