دو سه سال پیش یه فیلمی دیدم... مال هالیوود بود پسره از روستانشین با تاکسی راه میفته ک بره ب نیویورک... ظهر حرکت میکنن... بعدش یه مدت می‌خوابه و وقتی پا میشه تو نیویورکه... از شیشه ی ماشین خیره میشه ب خیابونای نورانی شهر... مغازه های لوکس و خط خطی... جمعیت... آسمون خراشایه معروفش ک چشمک میزنن... وای... اون لحظه هیچوقت یادم نمیره... اینجا بود ک یه آرزو ب آرزوهام اضافه شد... :رفتن ب نیویورک...