طرفداری- قبلا هم این حقیقت گفته شده: اگر تنها یک نفر توانایی مدیریتی همراه با بینش فوتبالی داشت، کسی نبود جز گلن هادل. در این صورت تمام دوران حرفه ای من در تیم ملی را می توانید در این دو واژه خلاصه کنید: «اگر تنها». حقیقت این است که گلن دارای هوش فوتبال بالایی بود _و هنوز هم هست_ کافی است تنها نگاهی به او در قامت یک کارشناس داشته باشید. او فردی بازیکن شناس و نکته سنج است. او مربی خیلی خوبی بود که می خواست انگلیس به شکل درستی و همراه با ذکاوت و مبتنی بر مالکیت بازی کند. وقتی پای استراتژی به میان می آمد، او در گرفتن نتایج دلخواه و به شکلی ریزبینانه، عالی بود. شاید تمرکزش کمی روی 2-3-5 قرار داشت. تری (ونیبلز) همیشه انعطاف پذیر بود؛ گلن قصد داشت ما را برای یک چینش آماده کند. ولی انصافا گلن می دانست که چه می خواهد و چرا فکر می کند موفق خواهد شد. مشکل اینجا بود که گلن هرگز از پذیرشی همچون تری در بین بازیکنان برخوردار نبود. تری قدرتی ذاتی داشت که شاید به جوانی و کم تجربگی اش بر می گشت؛ گلن اما به کنترل کردن می اندیشید. من به این تفاوت ها درست در همان دیدار نخستِ تیم با او پی بردم.
همانند همیشه، ما در هتل برنهام بیچز در باکینگهام شایر حضور داشتیم و من برای رفتن به فروشگاه و خرید مجلات، ماشین گرفتم. یک مقام در اتحادیه فوتبال به من گفت که این کار زیر نظر مدیریت جدید، مجاز نیست. پس تصمیم گرفتم در اتاق خود، ساندویچی را سفارش دهم؛ این کار هم ممنوع بود. گلن می خواست دقیقا بداند ما کجا هستیم، چه می خوریم و مشخصا این که چه زمانی به رختخواب می رویم. این یک شوک فرهنگی بود. شاید این مسائل پیش پا افتاده به نظر بیایند ولی زیر نظر تری و رییس ما در یونایتد، همیشه به ما به عنوان افرادی بالغ که تصمیم درستی می گیرند، اعتماد می شد.
وقتی گلن کارش را شروع کرد، هیچ پیش زمینه ای از او نداشتم. او بازیکن مستعدی بود _شاید از آن دست بازیکنانی که من نمی پسندم_ اما باید مهارت های او را ستایش کرد. او عادت داشت در تمرینات هم با توانایی هایش پز دهد. همیشه تحت تاثیر ناراحتی گلن بودم که معتقد بود ما از چابکی و توانایی بازیکنان اروپایی برخوردار نیستیم. اگر توپی را خوب کنترل نمی کردید و یا پاس بدی ارسال می کردید، همیشه شکوه و شکایت می شنیدید. یک بار از بکس خواسته بود که یک ضربه آزاد عادی بزند ولی او نتوانسته بود به درستی این کار را انجام دهد تا از گلن بشنود: «چیز زیادی از تو نمی خواهم؛ می خواهم؟».
هنوز برای راهیابی به جام جهانی 1998 باید آزمون هایی را پشت سر می گذاشتیم. ما توری در شرق اروپا داشتیم و با مولداوی، لهستان و گرجستان بازی کردیم. سفر به مولداوی در پاییز 1996 برای بکس خاطره انگیز شد ولی همه چیز در زمین بازی خلاصه نمی شد. آن زمان در اردوی تیم ملی اتاق های اشتراکی داشتیم و من و بکس در یک اتاق بودیم. زمانی که او برای نخستین بار ویکتوریا را دید، ما بر روی تخت اتاق مان دراز کشیده بودیم و (شبکه) ام تی وی تماشا می کردیم.
دختران زیبایی در تلویزیون به چشم می خوردند. ویکتوریا لباس زیبایی بر تن داشت و بکس بی درنگ گفت: «او شخص مورد نظر من است؛ باید سراغ او بروم» و طولی نکشید که همین کار را هم کرد. فکر می کنم این ماجرا برای او سه هفته طول کشید. هرگز نمی توانستید بکس را به خاطر خیره سری اش محکوم کنید. اگر چیزی را می خواست، به سراغش می رفت و آن را به دست می آورد. چه موضوع فوتبال باشد و چه دختر مورد علاقه اش، او همیشه همین گونه بوده: مصمم و با اراده. من هم اتاقی بکس بودم ولی نمی توانستید ما را با یکدیگر مقایسه کنید. من 10 شب راهی رختخواب می شدم و او تا ساعت 1:00 بامداد بیدار می ماند. من ساعت شش صبح بیدار می شدم و او ساعت هشت.
از زمان بیرون رفتنش با ویکتوریا بود که بکس در رسانه ها سر و صدایی به پا کرد. او گل هایی همچون گلش از نیمه زمین برابر ویمبلدون به ثمر می رساند که نشان از کیفیتش به عنوان یک ستاره داشت. و این ها قبل از این بود که او بخواهد با تونی استفنز به عنوان ایجنتش قرارداد ببندد. استفنز تنها چند موکل کله گنده داشت و قراردادهای تجاری بزرگی برای شیرر و پلات فراهم کرده بود. ظاهر و استعداد بکس از مدت ها قبل هم نشان از این داشت که او به زودی روی بلیبوردهای تبلیغاتی به چشم خواهد خورد.
منطقی به نظر می رسید: بکس قرار بود همواره یک ستاره باشد. چنین چیزی بسیار متفاوت از من بود و در عین حال او همیشه و حتی از همان کودکی دوست داشت در خارج از کشور بازی کند ولی چنین حسی هرگز به طور واقعی مرا در بر نگرفت. من نمی خواستم هرگز بوری را ترک کنم. به زودی بکس به چهره تبلیغاتی آدیداس تبدیل شد و البته او می بایست بابت نخستین جفت از کفش های پریدیتور خود از من تشکر کند. یکی از نخستین جفت های آن کفش را به من داده بودند. فناوری به کار رفته در آن ها برای بهتر ضربه زدن به توپ برای من کارآمد نبود و به همین خاطر کفش هایم را به بکس دادم و دیگر هرگز نتوانستم آن ها را پس بگیرم. بکس هر روز با آن کفش ها پاس دادن، زدن ضربات ایستگاهی و کات دادن به توپ را تمرین می کرد. او خودش را فدای مهارتش کرده بود و آن کفش ها، انگیزه بیشتری نیز به او بخشیدند.
در طول بازی های مقدماتی جام جهانی، از آنجایی که هادل قصد داشت ترکیب های مختلف در خط دفاع را امتحان کند، من گاهی بازی می کردم و گاهی هم نه.می توانستم با این موضوع کنار بیایم ولی از این که در آخرین و حیاتی ترین بازی مرحله انتخابی در سال 1997 دور بودم، ناراحت شدم؛ جایی که ما برای اجتناب از حضور در پلی آف، به یک تساوی در رم احتیاج داشتیم. مربی به من گفت که خواستار نیروی بیشتری روی توپ های هوایی است و از این رو گرت ساوتگیت را به جای من به کار گرفت.
ما با یک تساوی بدون گل در رم، به خواسته خود رسیدیم و این در مسابقه ای بود که برخی از آن به عنوان بهترین بازی انگلستان طی دهه های گذشته یاد می کردند و همین نشان از این دارد که ما چه قدر باید کم ادعا باشیم. قرار بود تیم صعود کننده باشیم ولی شرایط این گونه نبود که به ایتالیا برویم و آن ها را به دفاع وادار کنیم. ما جنگیدیم و به خوبی دفاع کردیم _اینسی که انگار در میدان جنگ بود و بازی را با سری بانداژ شده به پایان برد_ ولی همچون صعود برابر یونان که چند سال بعد با ضربه آزاد بکس میسر شد، نمایش ما به صورتی نبود که بخواهیم خودمان را در حد یک مدعی به شمار بیاوریم.
من هرگز طرفدار پر و پا قرص پیراهن عوض کردن نبودم ولی چند بازیکنی بودند که از آن ها چنین درخواستی داشتم و پائولو مالدینی یقینا یکی از آن ها بود. اریک هریسون عادت داشت فیلم بازی های میلان بزرگی را که عضوی از آن بود به ما نشان دهد؛ این که مدافعان چگونه جلو بازی می کردند و مهاجمان حریف را به تله آفساید می انداختند. من بیننده برنامه «فوتبال ایتالیا» شبکه چهار بودم و همچنین فرانکو بارزی را دوست داشتم. او مرد این کار بود. او از همه لحاظ پر تلاش بود و همیشه در صف اول قرار داشت. بارزی رهبری واقعی بود. سر سخت بود و به نظر نمی رسید چیزی بتواند از او رد شود.
آن بازی در رم، نخستین رویارویی من با مالدینی بود و به همین خاطر با خود گفتم: «فرصت را غنیمت می شمارم و پیراهنش را از او می گیرم». با حالتی متواضع و نگران، در ورزشگاه المپیک به رختکن ایتالیا رفتم. در زدم و نمی دانستم چه اتفاقی رخ خواهد داد ولی مالدینی نهایت خوش برخوردی را داشت. او مرا دعوت به انتهای رختکن که خودش آنجا نشسته بود، کرد. پس از چند تبریک و آرزوی موفقیت در جام جهانی، پیراهنش را امضا کرده و آن را به من داد. اسطوره ای که دوست خوبی هم است.
تجربه من تا آن دوران این بود که اگر مسابقه ای را باختی، حریفت را به درک بسپار. ولی از آن دوران هر چه مردم از عرق من به منچستر و چشم بستن بر روی سایرین بگویند، باور نخواهم کرد که پس از باخت به دور از نزاکت از با رقبا رفتار کرده باشم. مالدینی به من نشان داد تا چگونه از ناراحتی فراتر بروم.
شکست برابر پورتو در لیگ قهرمانان یادم می آید؛ جایی که فردی کم نام و نشان به نام ژوزه مورینیو ما را حذف کرد. می دانستم که شب بزرگی برای پورتو که به دستاورد بزرگی رسیده بود، است و از همین رو راهی رختکن شان شده و به بازیکنان و مربیان تیم تبریک گفته و با همگی شان دست دادم. فکر می کنم از آن موقع رییس هم همین کار را می کرد.
حتی پس از باخت برابر لیورپول هم با حریف دست می دادم. همیشه تلاش می کنم تا وجهه خود را حفظ کنم. پس از هر مسابقه ای در لیگ به دنبال حریف نمی گشتم ولی یقینا پس از بازی های حذفیِ تعیین کننده، چنین می کردم. معمولا در یونایتد بازیکنان و مربیان چنین می کنند. دید مردم از رییس این است که شاید او باخت بدی بدهد ولی راه تبریک گفتن به حریف را می داند.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



