دلتنگي و نديدن دلبري همسفر دوران كودكي و نوجواني و جواني كه در كنار هم عاشقانه بزرگ شديم كمرمان را شكست .! بس نيست اين فيفا دي لعنتي؟ دلمان گرفته، دلمان اين دل لعنتي مان هوايي تاجِ سرمان شده ...! اتش بر تار و پودمان زده اين دلتنگي؛ لعنتي ها كو استقلالمان تا اين اتش خانمان سوز را فرو نشاند؟! وقتي ميبينم همه دلتنگ اين عشق بي بديل شده اند كمي ارام ميگيرم. فلسفه ي نوشتن و اين يادداشت اين بود حالم را با شما به اشتراك بگذارم. ولي اميدي به سپري شدن اين روزهاي نحس است، ميگذرد اين روزهاي تلخِ دلتنگي، حتم دارم صبح پنجشنبه حال همه مان بهتر خواهد بود وقتي ك باز وارد جريان خروش و هيجان براي عشقمان شده ايم. اين عشق لعنتي حتي دق دادن هايش هم شيرين است، غلو نيست حتي اگر بگويم ديدن فرد مشمئز كننده اي چون جابر انصاري هم لذتبخش و دلفريب است. زودتر جانِ جانان، مرديم از دلتنگي...!?