چند سال پس از خودکشی همینگوی یکی از دوستان نزدیکش که او نیز نویسنده بود در گفتگویی با روزنامه مطالب مهمی را بیان کرد....
او مطلبی درمورد خودکشی و یا عدم خودکشی همینگوی نگفت اما درمورد ناراحتی های همینگوی که خواب را از او ربوده بودند حرف هایی زد
همینگوی برخلاف بیشتر نویسندگان و فیلسوفان که روحیاتی حساس دارند انسانی بسیار محکم و خشن بود، او صدها ترکش باقی مانده از جنگ جهانی اول را دربدنش داشت و بسیار ماجراجو بود، همینگوی یک نابغه ی ادبی بود که موفق شد جایزه نوبل ادبیات را صاحب شود
...روزی برایم تعریف میکرد، در افریقا پس از روزها کمین شیر نری را شکار کردم، 8 گلوله به سمتش شلیک کردم و شیر افتاد، وقتی برروی سر شیر رسیدم اخرین لحظه ی زندگیش را شاهد بودم، مستقیما به درون چشمانم خیره شد و جان تسلیم کرد...برایم سوال بود، چرا؟!
برای من شکار و شکارچی هرگز یک لذت نبود، بلکه انرا نشانه ای از ذات حیوانی انسان میدانستم، اما ان روز بسیار متفاوت بود، من اجساد روی هم افتاده ی انسان ها را در جنگ جهانی اول و جنگ داخلی اسپانیا دیده بودم، بارها شکار کرده بودم اما ان روز یکبار برای همیشه درون و وجود من شکست.
هرگز فراموش نمیکنم که روی بدن ان شیر افتادم و ساعت ها گریستم، انچنان گریه کردم که بدنم خشک شد و از حال رفتم، از ان روز به بعد برای همیشه از انسان بودن خود متنفر شدم، از این همه تباهی در لوای تکامل و تمدن، از این همه سیاهی برای لذت، از این همه لذت برای نابودی، تمام علم و تکامل بشر ارزش لحظه ای احترام به زندگی انسانهاو طبیعت را ندارند...
همینگوی گربه ای به نام ویلی داشت که بیش از 11 سال با او زندگی کرده بود، در سال 1953 به علت شکستن دوپای این گربه در اثیر تصادف همینگوی مجبور شد او را با شلیک گلوله ای راحت کند. دوستانش دراین مورد گفته اند: همینگوی انسان بسیار سختی بود، او یک جنجگوی به تمام معنا بود ولی ما میدانستیم که او چقدر ویلی را دوست دارد، پس از مرگ ویلی برای ملاقات او رفتیم، بسیار عادی بود و به نظر نمیامد ناراحت باشد اما همه میدانستیم همینگوی مدت هاست از کشتن و دیدن خشونت خسته شده است...
همینگوی مرد اسلحه بود، مرد بوی باروت، اما از آن نوعی که معنای واقعی زندگی و مرگ را درک میکردند...در نهایت وی در سال 1961 در مزرعه ی شخصی اش و با تفنگ مورد علاقه اش به زندگی خود پایان داد، نه نامه ای نوشت و نه به کسی گفت.
مانند بسیاری، بولتزمن، کافکا، پرایس و ....در اخرین لحظه ی زندگی خود تنها یک حس داشت....ناامیدی از انسان