طرفداری- اگر زمانی که راهی جام جهانی می شدیم در بین مدعیان جایی نداشتیم، در عوض به درستی از ما به عنوان تیمی آب زیرکاه یاد می شد. بیشتر آن بازیکنانی که به قهرمانی در یورو 96 نزدیک شده بودند، تیم را همراهی می کردند و به علاوه بکس و اسکولزی هم بودند؛ کسانی که حالا دو نفر از برترین استعدادهای انگلستان به شمار می رفتند. و ما مایکل اوون را هم داشتیم؛ ستاره-مهاجم سریع و لاغر لیورپول. ولی همین طور که به جام جهانی نزدیک می شدیم، درگیری هایی بین یکسری از بازیکنان و مربی وجود داشت. در نزدیکی های شروع تورنمنت، تدی خودش را به دردسر انداخت. او سفری چند روزه به پرتغال داشت و طی آن عکسی از او منتشر شد که کنار مردی همجنسگرا حضور داشت. این اقدامات صورت خوشی ندارند ولی مطرح کردن آن ها در فضای عمومی بی معنی است. یک مربی خوب، چنین مسئله ای را در خفا بررسی می کرد و در ملا عام حامی تدی می ماند. شیوه مربیان ما در یونایتد همیشه همین گونه بود: داستان را در حالی که پیگیر اعمال بازیکن هستی، به پایان ببر. ولی گلن کاری کرد تا تدی بیانیه ای عمومی منتشر کند. آن گونه به نظر می رسید که او از تمامی ملت عذرخواهی کرده است. هنگامی که در کازابلانکا آخرین دیدار تدارکاتی مان را برابر بلژیک انجام دادیم، من هم چندان از مربی رضایت نداشتم. باید بگویم که عملکرد ما در نیمه نخست خیلی بد بود ولی با این وجود وقتی که او گفت: «گری و فیل، شما تعویض می شوید» برای مان شوکه کننده بود. بدون هیچ حرفی از مربیان، هر دوی ما در رختکن نشسته بودیم. منظورم این نیست که باید از ما حمایت شد ولی شرح دادن دلیل این تصمیم می توانست کمی به ما کمک کند. ارتباط لازم بر قرار نشد. برای آخرین آماده سازی ها، با پروازی به لا مانگا برگشتیم. پس از روزهای صولانی و سخت، مربی یک شب به ما مرخصی داد. فکر می کردیم اجازه داریم راهی بار شویم ولی خود را پشت درهای بسته و با نوای یک پیانیست که موسیقی قدیمی سیناترا می نواخت، پیدا کردیم. هیچ کس برای شبی آرامش بخش، چنین چیزی نمی خواست. همه ما می خواستیم کمی خوش بگذرانیم. پس به محض این که گلن رفت، گازا میکروفون را به دست گرفت و شروع به هنرنمایی کرد. مارتین کیون که بیش از تصور شما در جشن ها جالب است، به بدترین نحو ممکن ترانه «دنی بوی» را خواند. تازه داشتیم به آرامش می رسیدیم و با هم می خندیدیم. گازا برای من، اسکولزی، فیل و بکس لیوانی نوشابه آورد و روی آن هم نمک ریخته بود. منی که از بوری آمده بودم، تنها روی چیپس نمک می ریختم (نه نوشابه). شرایط این گونه بود؛ چیز مضری وجود نداشت و بچه ها تنها داشتند خوش می گذراندند. ولی این حس دوام نیاورد. حوالی 10 شب، آلن شیرر با گلن تماس گرفت تا دریابد اجازه این را داریم که راهی بار شویم و نوشیدنی بنوشیم یا خیر. «نه» محکم ترین پاسخ بود. چیزی نگذشت که مربی و دستیارانش وارد شدند و به مایکل اوون و ریو فردیناند که در حال ورق بازی بودند، گفتند که راهی رختخواب شوند. حدودا یک ساعت دیگر یا کمی بیش از آن، به باقی ما هم گفته شد که وقت این است راهی طبقه بالا شویم. برنامه های زیادی برای دور همی شبانه کنار هم داشتیم ولی حتی اجازه نوشیدنی میل کردن نداشتیم. پیانیست یاد شده، داستان خود از آن شب دیوانه وار را (به مطبوعات) فروخت. اتحادیه فوتبال فراموش کرده بود قراردادی با حفظ مسائل محرمانه با او ببندد و همین تمام آن شب را خلاصه می کند.

گلن هادل برای بسیاری از ما، لا مانگا محلی بود برای آخرین آماده سازی ها در آب و هوای گرم. برای عده بدشانسی، لا مانگا جایی بود که فهمیدند قرار نیست راهی فرانسه شوند. می دانستیم که وقت موعود در حال فرا رسیدن است. اضطراب میان تیم رخنه کرده بود. هیچ راه آسانی برای این که به بازیکنی بگویید قرار نیست در جام جهانی حاضر باشد، وجود ندارد اما گلن با دعوت کردن تک تک بازیکنان به اتاق خود برای گفتگویی پنج دقیقه ای، شیوه ای عذاب آور برای این کار یافت. جلسات خیلی طول کشید و لحظه ای فرا رسید که حدود شش نفر بیرون اتاق منتظر نشسته بودند و آنقدر مضطرب بودند که حتی نمی توانستند حرف بزنند. انگار که در انتظار چوبه دار بودیم. خوشبختانه من یکی از نخستین کسانی بودم که مرا صدا زدند. با اعتماد به نفس در قبال خودم و فیل راهی اتاق شدم. برادرم انتخاب نخستِ تیم نبود ولی دستیار گلن _جان گورمن_ چند روز قبل تر به او گفته بود که تیم را همراهی خواهد کرد. نمی شد چندان به این موضوع شک کرد. وقتی من وارد اتاق شدم، گلن گفت: «این مورد یکی از آسان ترین هاست». ولی وقتی از نحوه بازی ما در تورنمنت بر مبنای خط دفاعی سه نفره و دو وینگ بک گفت، آنقدر نگران وضعیت فیل شدم که حتی نمی توانستم بفهمم مربی در حال گفتن چه چیزهایی است. می توانستم حس کنم که این خبر بدی برای برادرم خواهد بود و می دانستم که از شنیدنش ناراحت خواهد شد. وقتی از اتاق خارج شدم، دیدم فیل، پشت سر یان واکر در صف حاضر است. به او گفتم که من در ترکیب هستم و سپس گفتم که دیرتر او را می بینم. نمی توانستم ترسم را با او در میان بگذارم ولی احتمالا به خوبی هم آن را پنهان نکردم. بعدها فیل به من گفت که می توانسته ترس را از چشمانم بخواند و این برایم جای تعجب نداشت. کمی منتظر ماندم و سپس راهی اتاق فیل شدم؛ جایی که خبر بد تایید شد. با چشمانی گریان روی تختش نشسته بود و حتی نمی شد به اودلداری داد. پس از این که یکدیگر را در آغوش گرفتیم، فریادی از راهرو به گوش رسید. از اتاق بیرون رفتم و یکی از بچه ها گفت که گازا هم کنار گذاشته شده است. این برای او خیلی گران تمام شده بود و لامپی در اتاق گلن را شکسته بود. او را بابت این کار سرزنش نکردم؛ تمامی تجارب او مورد بی رحمی قرار گرفته بودند. بدون هیچ ابهامی، آن قسمت به عنوان بدترین دوران من در فوتبال باقی ماند. حس بسیار بدی داشتم و نه فقط برای فیل و گازا، بلکه برای باتی و دیون دوبلین که آن ها هم خط خورده بودند. هیچ راه آسانی برای خط زدن یک بازیکن وجود ندارد ولی به ویژه آن شرایط، غم انگیز بود. آن ها کمتر از یک ساعت فرصت داشتند که چمدان های شان را جمع کنند و اردو را ترک کنند. به حدی ناراحت بودم که آن شب راهی اتاق اسکولزی شدم. من، فیل را و اسکولزی، باتی را از دست داده بود. تا دم دم های صبح در مورد تصمیماتی که گرفته شد و چگونگی مدیریت اوضاع حرف زدیم.  اگر دست من بود، گازا و فیل را نگه می داشتم. گلن حتی اندی هینکلیف را هم بیرون گذاشت. ولی نبود فیل، به معنای عدم وجود پوشش برای گریم لوسو بود. تصمیم عجیبی بود که می توانستیم عواقب آن را در خود تورنمنت ببینیم. ریو فردیناند انتخاب شده بود ولی با تمام استعدادش در 19 سالگی، هیچگاه یک وینگ بک چپ نبود. ریو در تمام طول تورنمنت بازی نکرد و گلن در نهایت ساوتگیت را به جای لوسو برابر آرژانتین بازی داد. در مورد گازا همیشه معتقد بودم که استعداد او برای تغییر نتیجه یک مسابقه برای ما کافی بود؛ حتی اگر به صورت یار تعویضی به میدان می آمد. به نظر می رسید گلن فکر می کند او به معضلی برای تیمش تبدیل خواهد شد و به ویژه این که اگر در ترکیب تیم جایی نداشته باشد. همه می دانستند گازا در زمینه نوشیدن قابل اطمینان است و کمی در لا مانگا زیاده روی کرده. او مجلس را به دست می گرفت، دست کم تا زمانی که گلن ما را فرا نخوانده بود. ولی با وجود این که شخصیت من کاملا متضاد با گازا است، به شخصه در برابر قصور او صبر پیشه می کردم. هرگز از او نمی ترسیدم. بازیکنانی را در ابتدای حضورم در یونایتد می شناختم که میخوار قهاری بودند ولی آن ها را قضاوت نمی کردم چون می دانستم به موقع، عملکرد لازم را نیز ارائه خواهند کرد. حس من در قبال گازا هم همین گونه بود. او می توانست حتی در تنگ ترین فضاها نیز توپگیری کند. انگلیس بازیکنان کمی با چنین قابلیتی داشت. انتخاب او، یک ریسک ارزشمند بود. باتی هم در هواپیمای بازگشت به خانه قرار داشت. به او هم همچون گازا و فیل، چهل و پنج دقیقه فرصت داده بودند تا بارش را ببندد و سوار خودرویی شود که آن ها را تا فرودگاه می رساند. در هتل نشسته بودم و برای فیل آنقدری تاسف می خوردم که در بدترین لحظه زندگی برای خود خورده ام. مسئله تنها خط خوردن او نبود؛ این بود که این اتفاق چگونه رخ داده است: افزایش امیدواری، ناراحتی بسیار بزرگ، روشی سر سختانه برای اعلام خبر بد. روز بعد از جان گورمن پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است و به او گفتم: «به فیل گفته بودی که او در تیم حضور خواهد داشت». جان به عنوان فردی محکم و رو راست، نمی توانست بیش از آن شرمنده به نظر برسد. «می دانم گری. او قرار بود در تیم باشد. واقعا متاسفم؛ گلن نظرش را عوض کرد». خیلی برای فیل ناراحت شدم.

گلن هادل هنگامی که گلن در نشست خبری خود از این گفت که به دلیل عدم تمرکز، بکس را برای بازی ابتدایی برابر تونس کنار می گذارد، مشکل دیگری سر بر آورد. باز هم مشکل نحوه بیان او بود که در برابر رسانه ها رخ داد و طوفانی به پا کرد. به نظرم اگر گلن برای پنج شش سال دیگر در انگلیس می ماند، می توانست به مربی بسیار خوبی بدل شود اما در آن مدت بی تجربگی خود را نشان داد. مربی ما از نحوه بازخورد بکس به آن تصمیم خشمگین بود. از آن پس رابطه او و هادل هرگز خوب پیش نرفت. یکبار که آماده خدمت گزاری به انگلیس بودم، متوجه شدم که رییس (فرگوسن) خواستار بازگشت من به اولدترافورد است. هادل خواستار ماندنم در اردوی تیم ملی بود. به جای این که خودم را در میان شان قرار دهم، گفتم لازم است که با همدیگر حرف بزنند. در اتاق بودم که مکالمه شکل گرفت و با وجود فاصله پنج یاردی از هادل، می توانستم بشنوم که مربی در حال قورت دادن تلفن است: «آن پسر همین حالا به خانه بر می گردد!». خون جلوی چشم هادل را گرفته بود. در نهایت تلفن را گذاشت و به من گفت: «بسیار خب، می گذارم بروی ولی دفعه بعد این گونه برخورد نخواهم کرد و بهتر است این را به او بگویی». فکر نمی کردم این مسئولیت روی دوش من باشد.

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید