ویکتور هوگو میگه که : برای از بین بردن فرهنگ لازم نیست کتاب ها را بسوزانید تنها کافیست کاری کنید که مردم انهارا نخوانند... همین جمله کافیه تا به عمق فاجعه ای پی ببریم که تمام ما در اون سهیم هستیم... ... خب تقریبا دو ساله که تصمیم گرفتم فقط زمانی در مورد چیزی اظهار نظر کنم که تمام جزییات و نکات مربوط به ان را فهمیده باشم...برای همین در مورد کتاب و فیلم هم تصمیم گرفتم تمام اثار نویسنده و یا کارگردان و یا بازیگر را خوانده و دیده باشم و بعد ان را نقد کنم... ... جورج اورول سومین یا چهارمین نویسنده ای است که تمام اوارش را خوانده ام... با کتاب “دختر کشیش” شروع میکنم ‌و امیدوارم که روزی بدردتون بخوره... ... این کتاب نسبت به دو شاهکار دیگر اورول یعنی “قلعه حیوانات” و “1984” و حتی “روزهای برمه” کمتر شناخته شده است... برعکس بقیه کتابهای اورول به نظرم سبک کاملا کلاسیکی داره و یه نکته ی جالبی هم که داره اینه : کتاب تقریبا چهارصد صفحست و از این چهارصد صفحه حدود صد و پنجاه صفحه درباره ی یک روز شخصیت اصلی داستان است... ... میدونم با ندونستن داستان کتاب جذب نمیشید که برید و بخونید کتابو برای همین یه توضیح مختصری درباره ی داستان کتاب میگم : دوروتی دختر یک کشیش جدی و مقرراتیه و تمام زندگیش صرف کارهای روزمره ی پدرش و ... است...یک روزی از خواب بلند میشه و دیگه هیچ چیزی رو به یاد نمیاره... ... و یه جمله ی زیبا از این کتاب : “بی ایمانی مانند خود ایمان در درجه اول از منطق ریشه نمی گیرد ، در واقع تحولی است که در فضای ذهنی انسان رخ داده و تکوین می یابد”