صدایی شکست، در خلوت حادثه پیچید، تنم را شکاند. تنها به تماشای چه رفته ای؟ بیهوده می گردی. شب از شاخه نخواهید ریخت، و دریچه خدا روشن نیست. تو خواهی ماند، و ترسی بزرگ. بیهوده نرفتی؛ می دانم که بیهوده نرفتی. مرگ آمد، تو رفتی و حیرت ما را برد. درها باز، چشم های تماشا باز و خدا در هر ... آیا بود؟ تنهایی همیشه تنها بود، او " آن جا "، آن جا بود. کی رفتی؟ دم غروب، میان حضور خسته اشیا و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. تمام راه به یک چیز فکر می کردم، به آن دقایق خوشبو، که آخر روی شاخه نارنج خاموش شد. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته. چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی. چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. دچار یعنی، عاشق. و فکر کن چه تنهاست امشب. صدای فاصله هاست، صدای فاصله هایی که غرق در ابهامند. نه، صدای فاصله هایی که تمیزند... پس از لحظه های دراز، یک لحظه گذشت و برگی از درخست خاکستری پنجره ام فرو افتاد. دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم...

دلم گرفته؛ دلم عجیب گرفته!
۳٬۱۰۶ بازدیدجمعه ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۲۱:۳۴
طرفداری- حرف ها دارم، اما نمی توانم چیزی بگویم. می اندیشم، آبی بلند را. از سایه خود می ترسم، نفرین به زیست؛ تپش کور!


