قصه، قصه ی پسر مادیرایی ست که تورین را به اسارت در آورد و در مقابل تیم پیچیده ی آلگری، توانست دو گل را به عنوان غنیمت از ایتالیا به مادرید ببرد. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، وقتی گل اول رئال به ثمر رسید، ناراحت شدم. آخر توقع نداشتم اینقدر زود یوونتوس تسلیم شود. هر چه از دهنم در آمد به کیلینی و بقیه گفتم. این که چرا رونالدو را رها گذاشته اند در محوطه ی جریمه و خیلی چرا های دیگر! البته تعجبی هم نیست چون هر تیمی آرزوی باخت رقیب دیرینه ی خود را دارد. حال اگر طرف مقابل، تیم قدرتمند یوونتوس باشد که یک جور گربه سیاه رئال در مراحل حذفی به حساب می آید، دیگر بازی برایت حساس تر می شود. اینکه پدرم طرفدار یوونتوس است، بماند. اینکه از کودکی لباس دلپیرو را داشتم هم بماند. البته اینکه از تیم یووه نیز خوشم نمی آید هم بماند!  مدام در شور و هیجان بودم و با هر حمله ی یوونتوس، نیم خیز می شدم. تا اینکه رئال مادرید یک حمله ی تند و برق آسایی را تدارک دید. توپ از سمت راست سانتر شد و یک لحظه ی ناب دیگر، بر دفتر پر خاطره ی فوتبال نقش بست! کریستیانو رونالدو 33 ساله، یک متر و n سانتی متر روی هوا رفت و در حالت آتروباتیک، دروازه ی بوفون افسانه ای را باز کرد. یک لحظه میخکوب تلویزیون شدم. این بار نه به کیلینی فحش دادم، نه به مدافعین بد وبیراه گفتم و نه بوفون را مقصر دانستم. فقط و فقط لذت بردم. این را فهمیدم که فوتبال، چقدر زیباست. هر هفته از تماشای لیونل افسانه ای لذت می برم. چرا از دیدن رونالدو در زمین فوتبال به وجد نیایم؟ چرا باید خودم را از دیدن زیبایی فوتبال محروم کنم؟! برای همین دیگر ناراحت و عصبانی نبودم. لذت بردم و بار ها آن گل را تماشا کردم.

پسر مادیرایی قصه ی ما، قصد تمام شدن ندارد. هر بار که خیال می کنیم تمام شده است، دوباره ما را تسلیم خود می کند. اینکه شاید استعداد مسی و امثال او را نداشته باشد، بماند. اینکه گلش به یوونتوس، بدن و استقامت یک بازیکن 23 ساله را می طلبید هم بماند. اینکه شاید خیلی از اوقات با عینک سخت گیری به او حمله کردند هم بماند. اما چیزی که در نهایت می ماند، کریستیانوست. کسی که هیچوقت تمام نمی شود. کسی که با تمام سختی های زندگی کنار آمده و حالا در کنار مسی، در قله ی فوتبال ایستاده است. جورج هربرت شاعر انگلیسی قرن 17 می گوید فقر گناه نیست. پسر قصه ما هم گناهی نداشت که با فقر به دنیا آمد حتی گناهی هم نداشت که به خاطر بیماری قلب تا خداحافظی از فوتبال پیشرفت. اما بی شک برای پسر بچه ای که با لباس های خواهرانش توپ درست می کرد و فوتبال بازی می کرد، ستاره نشدن یک گناه بود و او این گناه را مرتکب نشد.

پسر مدیرایی که یکی از ماست اما یکی از ما نماند، خوب بد یا زشت همانی است که هست آن هم در جهانی که به قول مرد پرنده ای ایناریتو توی زندگیمان فقط وقت هایی که روی صحنه هستیم فیلم بازی نمی کنیم..

نمی دانم درباره ی کریستیانو چه باید گفت، شاید باید سکوت کرد و به صدای جنون آمیز رئوف بن خلیف گوش داد که پنجه به پیشانی می سایید و مثل دیوانه ها فریاد می زد: به من بگو که این رویا تا کجا قرار است به پیش برود به من بگو رونالدوی افسانه ای رونالدوی حقیقی رونالدوی رویایی بگو که کی می خواهی تمام شوی. کی می خواهی تمام شوی رونالدوی افسانه ای کِی...