باشد که این چنین سرنوشتی نداشته باشیم.
۶۰۶ بازدیددوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷ - 0۷:۲۵
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
او میخواست تمام چیزهایی را که دیگران برایش زحمت کشیده اند را براحتی و از هر راهی بدست بیاورد و این موضوع را از دوستان جدیدش که بیشتر وقتها سوار بر موتور بودند و بدون اینکه کار مفیدی انجام دهند خودشان را مالک تمام محل و آدمهای محل میدانستند و در هر کاری دخالت میکردند نیز پنهان نمیکرد. او همیشه دوست داشت دوستان جدیدش به او بگویند برادر چرا که میدانست برای اینکه بدون تلاش به خواسته هایش برسد باید لقب برادر را یدک بکشد. یک روز دوستانش او را برای اینکه به آرزویش برسانند و پیوند برادری بین آنها شکل بگیرد سوار موتور کردند و به ساختمانی که همیشه صداهای عجیب غریب از بلند گوهایش شنیده میشد بردند در آنجا برادری را دید که دیگران را تبدیل به برادر میکرد اولین چیزی که با دیدن این برادر نظرش را جلب کرد شکم گنده و گردن کلفتش بود برادر شکم گنده بلند شد و به نزدیکی او آمد دستش را گرفت و با لبخندی مشمیز کننده چیزی را در دستش گذاشت و به او گفت برادر او به خواسته اش رسیده بود او تبدیل به یک برادر شده بود و برای اینکه به پولی که به برادرها میدادند برسد کافی بود از آنچیزی که برادر شکم گنده در دستش گذاشته بود استفاده کند و همینکار رو هم کرد فقط هر روزی که به خانه میامد باید دستانش و آن چیز را میشست. روزگار برایش آنگونه که فکر میکرد درست است سپری شد و او راضی بود چونکه توانسته بود به تمام چیزهایی که میخواست برسد زن گرفت بچه دار شد خانه ای خرید و ماشینی یک بچه را به چهار بچه تبدیل کرد بچه هایش بزرگ شدند خانه ای بزرگ که باغی نیز داشت خرید بچه هایش را با روابط برادری به خارج از کشور فرستاد تا در دانشگاههای فرنگ تحصیل کنند بچه هایش برگشتند ازدواج کردند و بچه دار شدند او دیگر پیر شده بود و دیگر زمانی که میخواست آن چیزی که برادر شکم گنده به او داده بود را بشورد لرزش دستانش را میدید بعضی وقتها بخاطر کارهایی که کرده بود ناخود آگاه شروع به گریستن میکرد اما اشکی از چشمانش سرازیر نمیشد. روزی در باغ خانه اش نشسته بود و بازی نوه اش را نگاه میکرد نوه رو به پدر بزرگ کرد و گفت بابابزرگ منم میخوام وقتی بزرگ شدم یه خونه به بزرگی خونه تو بخرم که بتونم تو باغش درخت میوه بکارم راستی بابابزرگ این خونه رو چند تومن خریدی اگر من بخوام یه خونه مثل اینجا بخرم باید چکار کنم او به نوه اش گفت باید کار کنی و پولات رو جمع کنی. نوه به او گفت راستی بابابزرگ تو چکاره بودی؟ او جوابی نداشت که بدهد.


