طرفداری- هر بازیکن، مربی و طرفدار یونایتد، خاطره ای از فصلی که به سه گانه دست یافتیم خواهد داشت؛ آن فصل به اندازه کافی لحظات فرامونش نشدنی داشت. در فصل 99-1998 نبردهای حماسی زیادی داشتیم که شامل بزرگ ترین مسابقه ای که در آن حضور داشته ام نیز می شود و البته منظور من بازی در نیوکمپ و جایی که ما به عنوان قهرمانی در اروپا رسیدیم، نیست.
دوره ده ماهه ای همراه با فوتبالی تماشایی بود ولی اگر قرار باشد یک نمونه را به عنوان یادگار با خود داشته باشم، آن مورد به مسائل درون زمین بر نمی گردد. نه، حرف من از خاطره ورود به دینزگیت (منطقه ای در شهر منچستر) همراه با اتوبوس تیم به دنبال قهرمانی در اروپا و دیدن چندین هزار نفر در مرکز شهر است.
هنوز چهره یکی از طرفداران یونایتد در میان صف های چند هزار نفری را به یاد دارم. آن فرد به حدی بلند فریاد می زد که رگ های گردنش باد کرده بودند. این لذتی بود که او از اعماق وجودش حس می کرد. بهترین لحظه زندگیش فرا رسیده بود و تمامی رویاهایش محقق شده بودند. تمامی رویاهای ما در طول آن فصل محقق شدند. کنار او افرادی از سالفورد، ترافورد، میدلتون و ویتنشیو حضور داشتند که اشک بر گونه های شان جاری بود. حدس می زنم برای قدیمی تر ها و آن هایی که 1968 را به خاطر داشتند، این رویداد به منزله بازگشت غایت مقدس بود. جوان ترها هم از این که ما بالاخره پادشاه اروپا شده بودیم، نهایت رضایتمندی و سرخوشی را داشتند. ما برای رسیدن به این عنوان به اندازه کافی تلاش کرده و شکست خورده بودیم. حالا، بالاخره به خواسته مان رسیده بودیم.
به سختی می توانستم بخوابم. در پایان فصلی طولانی به شدت خسته بودم ولی حرکت آهسته در میان خیل جمعیت، به مانند ماساژی برای من بود. مردم در و پنجره خانه ها و ادارات، را چراغانی کرده بودند و این نشان از نهایت خوشحالی شان داشت. اتفاق خاصی افتاده بود و همه در آن اتوبوس سهیم بودند. افتخار نصیب تمامی کسانی شده بود که به یونایتد عشق می ورزیدند.
گمان نمی کردم در اختیار داشتن آن جام ها برای منی که یک یار بومی و طرفدار یونایتد بودم، بیش از کسانی چون یسپر بلومکوئیست و رونی یانسن با ارزش باشد. قهرمانی در اروپا به عنوان بخشی از سه گانه، دستاوردی شگفت انگیز برای هر کس به شمار می رود. اما آن روز بود که فهمیدم چه قدر خوش شانس هستم که برای باشگاه مورد علاقه دوران کودکی خود بازی می کنم. به عنوان یک طرفدار، در طول سالیان به وفور شاهد تیم های ضعیف یونایتد بودم. حالا به عنوان یک بازیکن، جزو تیمی بودم که ما را به اوج برگردانده بود. حالا می شد ما را با هر تیمی از تاریخ یونایتد مقایسه کرد.
و بزرگترین نکته این است که ما لایق این دستاورد بودیم. ما برخی مسابقات دشواری داشتیم که حتی باور کردن شان دشوار است، گاهی اوضاع بر وفق مراد ما پیش نرفت و خلاصه آن فصل یک نفس طی نشد. آن دستاورد حاصل تمامی تلاش های ما از دوران کودکی و زحمات مربی بود؛ نتیجه سال ها یادگیری، پیشرفت و گاهی شکست خوردن بود. چه عرق ها که برای رسیدن به آن موفقیت نریختیم.
موفقیت ما از سوی دیگر به این دلیل خاص بود که اگر در ابتدای آن فصل از کسی می پرسیدید که آیا انتظار تاریخ سازی دارد، جواب شان مثبت بود: «بله، آرسنال می تواند». آن ها قهرمان انگلیس بودند و رئال مادرید قهرمان اروپا. ما فصل پیش از آن هیچ عنوانی کسب نکرده بودیم. با این وجود، دلایلی دال بر رقابتگری بیشتر ما وجود داشت. ما یاپ استام، آن غول در قلب خط دفاعی را از پی اس وی آیندهوون خریداری کرده بودیم. روی پس از مصدومیت بد خود از ناحیه زانو، بار دیگر آماده شده بود. در ماه سپتامبر دوایت یورک از استون ویلا به ما ملحق شده بود. همه این نفرات خودشان را به عنوان بازیکنانی در کلاس جهانی اثبات کرده بودند.
با این وجود آن ها نتوانستند در دیدار چریتی شیلد برابر آرسنال، خودی نشان دهند. ما با نتیجه 3-0 شکست خوردیم و من هم به اندازه سایرین بد بودم. اوورمارس مرا نابود کرد و پتی هم دائم در آن زمین پهناور ومبلی، توپ را از بالای سر من عبور می داد. حتی قبل از به پایان رسیدن نیمه نخست، منتظر سوت پایان بازی بودم. رو به بکس کردم و گفتم: «نمی توانم منتظر به پایان رسیدن این مسابقه لعنتی بمانم». یاپ هم برابر آنلکا شرایطی بهتر از من نداشت. بسیاری از ما پس از حضور در جام جهانی هنوز آماده نبودیم ولی با وجود این که برخی از بازیکنان آرسنال تا فینال پاریس پیشروی کرده بودند، نشانی از خستگی در آن ها به چشم نمی خورد. ما فاجعه بودیم.

لیگ را هم با ریتیمی کند و چند تساوی پی در پی آغاز کردیم. آنقدر درمانده بودم که در بین دو نیمه بازی با وست هم تعویض شدم. مربی برای یک هفته به من مرخصی داد و من به مالت رفتم و جز خوابیدن کاری نکردم. فصل جدید تازه شروع شده بود و من همان ابتدا نیاز به مرخصی داشتم.
در ماه سپتامبر شکست بدی برابر آرسنال متحمل شدیم؛ بار دیگر 3-0 باختیم و این بار نیکی بات از زمین اخراج شد و مربی هم از کوره در رفت. نمی شد این موضوع را کتمان کرد که در عرصه داخلی، آرسنال حریف اصلی ما بود. در مسابقات اروپایی، شروع به نشان دادن ظرفیت های خود کردیم و این در حالی بود که با همگروهی شدن با بایرن مونیخ و بارسلونا، در گروه مرگ قرار گرفته بودیم. حتی برابر حریفان درجه یک هم شروع به نشان دادن چیزی کردیم که همیشه در یونایتد از آن برخوردار بودیم: روحیه تهاجمی.
یورکی به نحوی در اولدترافورد موفق ظاهر شد که انگار برای بازی کردن در آنجا زاده شده است و با وجود کولی، تدی و اوله، می توانستیم برابر هر حریفی گلزنی کنیم. حتی تعداد گل های مان دو رقمی می شد و برای نمونه طی دو بازی برابر بروندبی، یازده گل به ثمر رساندیم.
ما توانستیم در شش بازی مرحله گروهی 20 گل به ثمر برسانیم و بدون حتی یک شکست، بارسلونای فوق العاده را که چهره هایی همچون کوکو، لوئیز انریکه، ریوالدو، لوئیس فیگو و اندرسون را در تیمش داشت، حذف کردیم. دو تساوی 3-3 ما برابر بارسلونا فوق العاده بودند. رویارویی ما در اولدترافورد برق آسا بود. علاوه بر کلاس کاری فیگو، ریوالدو هم روی فرم خوبی قرار داشت و من نمی دانم چگونه تنها سه گل دریافت کردیم.
فیگو بازیکن بزرگی بود. من هم میدان دیده بودم، در جام جهانی بازی کرده بودم، سابقه قهرمانی داشتم و فکر می کردم می توانم با هر کسی که رو به رویم قرار می گیرد، کنار بیایم و سپس او از راه رسید. او توپ را در کنار خط روی پای چپش برد و زمانی که من تلاش کردم سد راهش شوم، با عقب کشیدن توپ مرا به حال خودم رها کرد. این کار برای او راحت و دلپذیر بود.
دفعه بعد که به سوی من آمد، با خود گفتم که این بار دیگر فریب نخواهم خورد و او را زمانی که توپ سمت پای تخصصی اش است، متوقف خواهم کرد. اما او به پشت من قرار کرد و سانتر بی نقصی با پای چپ انجام داد. پس او می توانست با هر دو پایش سانتر کند و به علاوه سریع، نیرومند و دارای تعادل بالایی هم بود. ژینولا و دلپیرو هم همانند او دو پا بودند اما فیگو در این زمینه از آن ها بهتر بود.
طی شش بازی مرحله گروهی، 20 بار گل زدیم و 11 بار گل خوردیم. صرف نظر از پایانی که در آن فصل در انتظارمان بود، ما تیم خسته کننده ای نبودیم. در لیگ هم گل های زیادی دریافت می کردیم و یک بار طی هفت مسابقه، 14 مرتبه دروازه مان باز شد. یک هفته مانده به کریسمس، با نتیجه 3-2 در خانه به میدلزبرو باختیم؛ در پایان نیمه نخست 3-0 عقب بودیم و مربی نیز برای شرکت در مراسم ختمی، ما را همراهی نمی کرد. هدایت تیم در آن روز به کمک مربی یعنی اریک هریسون سپرده شده بود. همچون رییس، اریک می توانست بی رحمانه ترین نظراتی را که من از مربیانم شنیده ام، بیان کند. او در بین دو نیمه گفت: «ما باید به سه نفر خط میانی بچسبیم چون شما لعنتی ها نیاز چندانی به محافظت ندارید». این طور به نظر می رسید که به تیم پایه برگشته باشیم ولی این حرف ها روی میل ما تاثیر داشت. ما حق نداشتیم از آن روز تا پایان فصل شکست دیگری متحمل شویم.
خیلی اوقات به خوبی از زیر شکست در رفتیم. در مواجهه با لیورپول در دور چهارم جام حذفی، تا دقیقه 88 با نتیجه 1-0 در اولدترافورد عقب بودیم. در حال حذف شدن بودیم. توپ مان به دیرک دروازه خورد و به همه جا می رفت، جز درون دروازه حریف. آنگاه دوایت گلی برای ما به ثمر رساند و پس از گذشت 73 ثانیه از وقت های اضافی، اوله گل برتری ما را زد. دو گل در لحظات پایانی بازی و هنگامی که همه چیز تمام شده به نظر می رسید و البته این آخری باری نبود که چنین تجربه ای داشتیم.با توجه به حساسیت یک بازی حذفی، 8 هزار طرفدار لیورپول به اولدترافورد آمده بودند و کل بعد از ظهر اشعاری درباره من سر می دادند و خلاصه بعد از سوت پایان برای خوشحالی به سمت آن ها دویدم و البته این آخرین باری نبود که چنین می کردم.

از سه جامی که کسب کردیم، جام حذفی از نظر اهمیت در درجه سوم قرار می گرفت اما با پیروزی در آن، کنترل کار را به دست گرفتیم. پس از شکست دادن لیورپول، در ماه مارس با قرعه چلسی در مرحله یک چهارم نهایی و در زمین خودی رو به رو شدیم و توانستیم در بازی تکراری در خانه آن ها به برتری 2-0 برسیم. چنین بازی هایی به ویژه از آن رو که در خلال بازی های اروپایی برگزار می شدند، روحیه شکست ناپذیری ما را تقویت کردند. همه چیز خوب پیش می رفت و بهار آن سال فهمیدیم که فرصت نابی برای رسیدن به دستاوردی خاص برای مان فراهم می شود. کوچک ترین چیزها به سود ما پیش می رفتند و کنترل ما ادامه داشت.
در پشت صحنه، کیدو تیم را به مقصد بلکبرن ترک کرده بود که با توجه به این که او مربی خیلی خوبی بود و رابطه مستحکمی با ما که از تیم پایه به تیم اصلی آمده بودیم داشت، می توانست به از هم پاشیدن تیم بیانجامد. برای مدتی، مربی مجبور شد در تمرینات نقش فعالانه تری به خود بگیرد.
در اوایل فوریه و هنگامی که آماده رویارویی با ناتینگهام فارست در لیگ برتر می شدیم، شب قبل از بازی شخصی به هتل رستوران محل اقامت تیم آمد. همانند سایرین با خود گفتم: «او دیگر کیست؟» من قبلا هرگز او را ندیده بودم و چیزی از او نشنیده بودم. او استیو مک لارن بود و روز بعد، گرم کردن تیم در زمین را بر عهده داشت. در پایان آن روز ما با نتیجه 8-1 به برتری رسیدیم و اوله توانست طی 20 دقیقه، 4 بار گلزنی کند.
اطمینان دارم که استیو مدعی تاثیرگذاری خود روی آن بازی نخواهد بود اما او بی درنگ در تیم جا افتاد. او خوش اقبال بود که هدایت تیمی را بر عهده می گرفت که از بازیکنان بزرگی و جاه طلبی برخوردار بود اما هیچ شکی درباره قابلیت های مربگیری او وجود ندارد. او تمرینات بسیار خوبی را ترتیب می داد که برخی از آن ها بهترین تمریناتی بودند که من در انجام دادم. تمرینات او با شادابی، دشواری و هدفمندی و در عین حال شوخ طبعانه برگزار می شد. کارهای تاکتیکی مهم بودند ولی او در عین حال می دانست که پس از یک بازی بزرگ، چگونه ما را از نظر روحی-روانی برای نبرد بعدی آماده کند. عادت داشتیم در زمین کوچکی، در قالب تیم منتخب بریتانیا برابر بازیکنان تیم از ملل دیگر بازی کنیم. آن مسابقات فوق العاده و به شدت رقابتی بودند. روحیه در پیرامون باشگاه موج می زد.
پیتر رابطه خوبی با روی نداشت، روی و تدی به دشواری می توانستند بهترین دوستان هم باشند و اندی کول و تدی به خاطر کینه ای قدیمی که از یکدیگر داشتند، با هم حرف نمی زدند. اما آن ها مرد بودند و این روابط هرگز در زمین پدیدار نشدند. در عوض این شرایط موجب ایجاد روحیه ای مثبت در تمرینات می شد. پنج-شش نفر از ما که از تیم پایه به تیم اصلی آمده بودیم، با هم سر و کله می زدیم. مطمئن هستم که بدون دسته ای از دوستان صمیمی هم می توان تیمی موفق بنا نهاد _نمونه های کافی در این مورد وجود دارند_ اما چنین چیزی فاکتور بزرگی برای ما بود. ما گروهی از دوستان نبودیم ولی در رختکن روی یک هدف تمرکز داشتیم. تنها می شد حس خوبی از همدلی را در تیم احساس کرد.
یورکی در نخستین فصل خود از لحاظ انگیزشی تاثیر زیادی روی تیم داشت. او چهره جدیدی در تیم به شمار می رفت و همانند ما بازیکنی بی خیال بود ولی به خوبی در تیم جا افتاد. می دانستیم که او به نوشیدن خواهد پرداخت. او تا سه بامداد بیرون بود. یورکی کسی نبود که بیش از همه غیبش بزند اما این گونه بود که کلاه لبه دارش را بر سر می گذاشت، کوکتل را روی سرش نگه می داشت و یا حتی برای کمک به پیش خدمت پشت بار می رفت. مربی با شبکه روابطی که داشت، می توانست چیزهایی بشنود. «می دانم شب گذشته کجا بودی» اما حتی مربی هم در آن فصل نخست تا زمانی که دوایت عنصری کارآمد برای تیم بود، از این اقدامات چشم پوشی کرد.

همکاری کولی و یورکی لذت بخش بود. کولی اکثرا ساکت بود که شاید برخی به غلط این حالت او را به تکبر و بد خلقی تفسیر کرده باشند اما اگر از او شناخت داشتید، می فهمیدید که او در رختکن عالی بود. او فوتبال بازی کردن را دوست داشت و یورکی به او کمک می کرد تا بهترین عملکرد را به اجرا بگذارد. در عین حال هر بار تدی یا اوله در زمین حضور داشتند، در نقش برگ برنده تیم ظاهر می شدند. در حالی که یورکی عنصری سرعتی برای یونایتد بود، یاپ استام همچون دیوار بزرگ چین به شمار می رفت و با حضور کینو در اوج و چند بازیکن جوان که کنار هم به بلوغ رسیده بودند، ما از تیمی واقعا قوی و ترکیب یازده نفره متعادلی برخوردار بودیم.
سر انجام از قوای لازم برای رو به رو شدن با بهترین تیم های اروپا برخوردار بودیم و گیگزی و بکس هم به اندازه هر وینگر دیگری در دنیا، موثر و سختکوش بودند. ما همچنین میل به ماجراجویی و اعتماد به نفسی برای پا پیش گذاشتن داشتیم که حتی بهترین رقبا را شگفت زده می کرد. شاید بیش از حد خود را دست بالا گرفته بودیم. ما پیچیده ترین نوع فوتبال را اراده نمی کردیم. هیچ یک از ما ادعای ایجاد تحولی در فوتبال یا غلبه تاکتیکی بر حریف را نداشتیم. بیشتر با چینش 4-2-4 یا 1-1-4-4 و با ریتم به شدت بالا و واقعا با کیفیت بازی می کردیم.
با این وجود هنوز در حال یادگیری بهتر کنترل کردن بازی ها بودیم و چندین حربه تاکتیکی هم داشتیم. در دیدار با اینتر میلان در مرحله یک چهارم نهایی لیگ قهرمانان می دانستیم که روبرتو باجو به عنوان مهاجمی عمقی، در نقطه کور خط دفاع ما جاگیری خواهد کرد. دلپیرو این کار را خیلی خوب انجام می داد و گیگزی هم آن را یاد گرفته بود؛ گذر به جایی که کسی آنجا نیست. چنین حرکتی، انتخاب دشواری را پیش روی تیم مدافع قرار می دهد. آیا مدافع میانی جلو خواهد رفت و یا مدافعان کناری بیشتر به وسط مایل می شوند و یا هافبک یارگیری به کار گرفته خواهد شد؟ با شکست خوردن در راستای کنار آمدن با این حربه، کافی است تا توپ را از دست بدهید و آنگاه بازیکنی در سطح باجو، شما را از وسط به دو نیم تقسیم خواهد کرد.
هرگاه که توپ را در اختیار داشتیم و به جلو می رفتیم، من به جای این که در پست خود به عنوان مدافع راست حاضر باشم، به وسط می آمدم تا باجو را یارگیری کنم. این کار موجب کاهش کارایی هجومی من می شد. فرار های خیلی کمی به پشت بکس انجام می دادم اما باجو در طول بازی توپ را لمس نکرد و دنیس اروین نیز در آن سو، کار مشابهی با یوری ژورکائف انجام داد. ما با نتیجه 2-0 برنده شدیم و در همان نیمه اول، آن ها را با سانترهایی که نمی توانستند کاری در قبال شان انجام دهند، زمین گیر کردیم. در پایان بازی کمی وا دادیم. اشمایکل واکنش خارق العاده ای روی ضربه سر زامورانو داشت؛ بازیکنی در کلاس جهانی که می توانست تفاوت را رقم بزند. ولی ما ثابت کردیم که می توانیم با تیمی درجه یک از ایتالیا کنار بیاییم و در دور برگشت نیز از آن ها هوشمندانه تر عمل کردیم.
به محض این که برای گرم کردن وارد زمین سن سیرو شدیم، به سوی ما پرتغال پرتاب می کردند. از زمان بازی با گالاتاسارای، در چنان جوی قرار نگرفته بودم. احتمالا مربی در این فکر بود که آیا ما قادر به تحمل آن حجم از فشار خواهیم بود یا نه اما او از قبل بوی خطر را استشمام کرده بود. او در میانه زمین رونی یانسن را به جای اسکولزی به کار گرفت و این انتخاب بسیار الهام بخش واقع شد. رونی همه جای زمین حضور داشت.
رییس به من و دنیس گفته بود که باید شجاع باشیم؛ باید برای دریافت پاس آماده می بودیم چون در غیر این صورت فشار زیادی بر ما وارد می شد. او مدام در رختکن می گفت: «توپ را بگیرید، توپ را بگیرید». او اعتماد به نفس لازم برای بازی در میدانی چالشی را به ما می داد و در نهایت این راهکار ها جواب دادند.
نیکولا ونتولا به جای رونالدوی نیمه آماده به زمین آمد و گلزنی هم کرد اما با وجود تمامی فشارها، با گل تساوی بخش و دیر هنگام اسکولزی راهی دور بعد شدیم. توپی را به داخل محوطه فرستادم _با سانتر خطاب کردن آن حرکت، خودم را بزرگ جلوه نخواهم داد_ اسکولزی باقی کار را انجام داد و ما راهی مرحله بعدی شدیم.
ما از نظر تاکتیکی، بینش بیشتر و بیشتری در قالب یک تیم کسب می کردیم و از لحاظ فردی نیز حس می کردم که در دوران اوج بازی خود قرار دارم. آن مسابقه در اینتر جایی بود که اطمینان کاملی در قبال توانایی های خود پیدا کردم. همچون شهری خیالی بود که حق نداشتم اشتباهی در آن انجام دهم. حس می کردم که کاملا کنترل کار را دست دارم. حرکاتم ثمر بخش بودند و انگار تمامی پاس ها به مقصد می رسیدند. حس خیلی خوبی داشتم و چرا نداشته باشم؟ ما در رقابت های لیگ برتر در صدر حضور داشتیم و راهی مرحله نیمه نهایی جام حذفی و لیگ قهرمانان اروپا شده بودیم.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



