تقدیم به همایون، اشکان، سعید و برادرم امیر
برای منی که بخش قابل توجهی از تفریحاتم رو به فوتبال اختصاص دادم، توضیح اینکه چرا در طول این سالیان متمادی هوادار این تیم شدم حتا برای خودم سخت بود. توصیف اینکه از بین طیف متنوع موجود در این جغرافیای فوتبالی، چرا ایتالیا و از بین این همه تیم چرا قرعه به نام یوونتوس افتاد، به شخصه نیازمند توامان نفوذ به هسته سخت ناخودآگاه، تحلیل ابژه های هرمنوتیکی و نهایتا ورود به دنیای نشانه شناسی بود.
پریشب، درک اینکه چرا به این دنیای سیاه و سفید تعلق پیدا کردم تا حدودی برام میسر شد. بازی پریشب آینه تمام نمای این ناخودآگاه و تجلی ارتعاشات تارهای عمیق ذهنی و روحی جماعتی بود که خودشون رو توی این "کالت" ذوب کردن، فارغ ازینکه دلیل اون رو بدونن.
بازی که نماد مبارزه آسمان و زمین بود...نزاع قانون و لیبیدو.. نبرد زیبایی با حقیقت.
فصل اول: یک هفته قبل
فروید تو آثارش به مفهومی اشاره میکنه به نام "رانه ی مرگ". "رانه ی مرگ" چیزیه که از یه جسم مرده به جا میمونه و هیچوقت نمیمیره. چیزی که باعث میشه جسم مرده، مرگ رو زندگی کنه و "امر یادمانی" رو بوجود بیاره. وقتی 10 روز قبل، بازی رفت با اون نتیجه تموم شد احتمالا همه (از جمله خودمون) قصه رو تموم شده فرض کردن. غافل ازینکه تیمی که بارها به قتل رسیده و به همون تعداد از گور برگشته، واجد صلابتی اسطوره ای به نام "رانه ی مرگ" ه.
وقتی یوونتوس بازی رو اونجوری واگذار کرد و به بیانی حکم "مرگ آگاهی" خودش رو صادر کرد هیچکدوممون نمیتونستیم پیش بینی کنیم که این پایان ماجرا نیست: چون کسی که یکبار مرده دیگه هیچوقت نمیمیره. نمیتونه بمیره. اینکه وقتی یکبار کشتنت دیگه از مرگ نخواهی ترسید. و وقتی که دیگه از مرگ نترسی، تا ابد زنده میمونی.
فصل دوم: سپاه سپید پادشاه
کاملا نرمال و منطقی بنظر میرسه وقتی یک نفر از رئال خوشش بیاد. "هَپی لند" باشکوهی که توش انواع و اقسام سرگرمی ها وجود داره. با انواع و اقسام افتخارات و جایزه ها. با طیف متکثر تمجیدها و ثناها. شکوه و عظمت. اما اینکه ازین "چیز" بزرگ! خوشت نیاد نیازمند توضیح و ادله است.
برای من رئال یادآور "شر مطلق"ه. ازون نوعی که بدیو اسمش رو میزاره "امر نام پذیر". رئال برای من نمایانگر همه ی آدمای فکل کراواتی یقه آهارزده ای هست که به خاطر بابای پولدارشون صاحب همه چیز شدن. تیمی که دهه 60 میلادی با حمایت همه جانبه ژنرال فرانکو برای هویت سازی "فاشیسم" دوباره سرپا شد واسه همینه که تداعی کننده اینرسی "وضعیت پایدار"ه. ازین جهت نگاشت نعل به نعلیه با مفهوم "سرمایه داری". یک مفهوم کانونی شده و همگرا که توش انگار همه چیز سرجای خودش قرار گرفته. مفهومی که از همون اول تکلیفشو باهات روشن میکنه و بشکلی جالب و استعاری مشابه سرمایه داری ایجاد "دوقطبی دوست و دشمن" میکنه. ماشینی لوکس و پرزرق و برق برای هوارداراش و درعین حال یگان زرهی مستحکمی که هر مخالفی رو از بین میبره. خیلی جالب و دوست داشتنی: دقیقا مثل اسلحه ام 15. ویترین نئونی نورپردازی شده ای که روز به روز سرمایه اش بیشتر میشه. درسته مقروضترین باشگاه دنیاست اما بازهم گرونترین هارو میخره، هرچی بهش بیشتر اعطا میکنی بیشتر سرزنشت میکنه ، از روی تفرعن و تبختر حرف میزنه و شعارش یک کلمه ست: "بیشتر"!.. همه توش خوشحالن اما زیر این پوسته پرزرق و برق، یک هسته سنگین و "مورف" و لزج در حال وول خوردنه و اون اسمش چیزی نیست جز "فساد". "فساد" چون نطفه اش با "شرارت" بسته شده. با" شرارت" آبیاری شده و با "شرارت" ثمر داده. اینکه نماینده پادشاه باشی و همیشه چشمت به عطایای الهیش باشه به نوعی هویدای "شرارت" ه که البته از نظر خیلیا هیچ اشکالی هم نداره. میگم که این نقص از منه و البته ارتش باشکوه پادشاه با وجاهتی سلطنتی و البته 12 جام اروپایی نیازی به تایید من نداره.
فصل سوم: خانواده و غرور
در جای جای تاریخ پر فراز و نشیب بیانکونری، اجزای مختلفی اومدن و رفتن اما یک مفهوم صُلب عین نخ تسبیح این "بس گانگی" رو یکپارچه کرده و اون چیزی نیست جز "خانواده". یوونتوسی که احتمالا تنها کامیونیتی عصرمدرنه که بالای 100 سال تنها و تنها به صورت خونوادگی اداره شده. مفهوم "خانواده" ای که ارزش هایی متفاوت و متضاد رو نسبت به پدیده "حاکمیت" متبادر میکنه. اینکه توی این 100 سال آنیلی ها چی به این باشگاه دادن و گرفتن شاید مهم نباشه. مهم اتمسفر رویاگون و مرموزیه که حول این پدیده تنیده شده و مفهومش رو قدسی میکنه. یوونتوس برای هواداراش تو یک کلمه مصداق بارز "حد و مرز"ه. حد و مرزی که فاصله گذاری میکنه، خلق میانجی میکنه و ایجاد چسبندگی میکنه. احتمالا واسه همینم هست که تیم این خانواده، مغرورترین هوادارا رو داره. اینجوری میشه که همه ذیل یک مجموعه به هم اتصال پیدا میکنیم. خونواده ای که بین اجزای خودش پیوندی ارگانیک ایجاد میکنه و تمام عناصرش با اتصالی انداموار، یک بدن کامل رو تشکیل میده که از یک لیبیدو یا "زیست مایه" بهره منده. زیست مایه ای که بشکلی غریزی و نامرئی ازش محافظت میکنه و وقتی سوژه ای حامل زیست مایه باشه پاسخش به خطر، البته سخت خواهد بود. چنین پدیده ای وقتی با تهدید مواجه میشه چه مکانیزمی رو در پیش میگیره؟ پاسخ ساده است: "حذف تهدید"! اینکه توی تمام این سالهایی که آنیلی ها، موجی، جیرائودو، به ته گا، الکان و... متهم به مافیا شدن شاید واسه هوادارای تیمای دیگه به عنوان یه فحش آبدار و سیلی سخت و آزارنده به بیانکونری ها محسوب بشه اما واسه ما یه شوخی ساده و احتمالا سند پشتیبان بر صحت انتخابمون بوده..خونواده ای که از ارکان خودش بشکلی حماسی دفاع میکنه و این تقدس رو بیشتر نمود میده. و این میشه که تو غائله کالچو پولی، پنج تن از قهرمانای دنیا، خونوادشون رو به هیچ قیمتی ترک نمیکنن. اتفاقی که برای همه عجیبه ولی برای ما جزو بدیهیات. اونا چیزی بیشتر از سربازای خونواده نیستن. طعنه آمیز تر اینه که وقتی اعضای خونواده همه چیشون رو واسه اون دادن، خونواده هم همه چیشو به اونا میده. و اینجوری میشه که اولین "رَویه ژنریک وفاداری" تو تاریخ فوتبال خلق میشه. اتفاقی که نمونه اش تو هیچ باشگاه دنیا محاله بیفته.
فصل چهارم: 3 روز قبل
همه چیز از دقیقه 2 بازی شروع شد. وقتی که همه ناامید بودیم، "رانه ی مرگ"ِ "رویه ژنریک وفاداری" خودشو به "قوانین آسمانی پادشاه" تحمیل کرد. وقتی که مانژو اون توپ رو گل کرد دوباره همه یادمون افتاد که ما یه خونواده ایم و خونواده اگه بمیره هیچی واسمون نمیمونه. بزارید اینجوری بگم؛ تنها یک چیز بدتر از مرگ یه خونواده وجود داره: اونم اینکه خودش، مرگ خودشو امضا کنه.
تو تمام دقایقی که داگلاس کاستا از سمت راست سپاه سپید و شکوهمند پادشاه "دِرِل" انداخته بود، تو همه لحظاتی که مانژو مث آوار رو سر سربازای پادشاه که بشکلی استعاری شبیه آدم کوچولوهای سرزمین لیلی پوت شده بودن خراب میشد، تو همه صحنه های خوشحالی از ته قلب و گلوی بوفون، نه تنها 80 هزار نفر بهت زده برنابئو بلکه همه دنیا مفهوم "غرور" رو بازنشر میکردن. وقتی تو اون کوره راه تاریک که "امیدوار بودن" تنها مترادف با "احمق بودن" معنی میشد، خدیرا و متویدی عین مورچه در حال جویدن تاج و تخت ارتش رویال سلطنتی بودن تازه یادمون اومد واسه چی طرفدار یوونتوس شدیم. لحظه به لحظه اش رو افتخار کردیم. وقتی با قوای نابرابر روبروی دشمنت قرار میگیری و دیگه نمیتونی کلاسیک و متعارف بجنگی، عین چریک های آنارشیستی که روبروی ارتش سلطنتی ژنرال فرانکو جنگیدن ماهم به شیوه سیسیلی دشمنمون رو با "تورک"- ریسمان فلزی که مافیای سیسیلی از قدیم دشمناشونو با اون خفه میکردن- خفه کردیم. شدیم عین اون کسی که یه تنه با 15 نفر دعوا میکنه. اولش مسخره میشه اما کم نمیاره و نهایتا آخرش همه بیننده های کولزیوم فوتبال براش اشک میریزن. آخه طفلکی رو با اسلحه، اونم از پشت انداختنش.
الان دیگه خوب میفهمیم چرا هوادار یوونتوسیم. شاید چون شکست هامونو بیشتر از پیروزیامون دوست داشتیم. شاید چون اگه جف کاستلو با بازی آلن دلون تو آخر فیلم "سامورایی" (ملویل) نمیمرد بنظرمون فیلم مزخرفی میومد. شاید چون الان رئال برده، اما بازهم همه راجع به یوونتوس حرف میزنن. شاید چون همه مون رویایی هستیم و رویاها سیاه و سفیدن. شاید چون در یک کلام، همگی دیوانه ایم.