این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
می شود دلتنگش بود.
مردی از تبار آدم، آبروی آدم.
مردی که هنوز می تواند متحیرت کند.
با چشمی مهربان و دلی بی کینه
با دستی سخاوتمند و بازویی دستگیر
یار مظلوم و دلسوز برای هدایت ظالم.
هم بازی بچه ها در کوچه ی منتهی به مسجد.
دلتنگ ملاقات آن مزاحم خیابانی، دلتنگیِ منجر به عیادت
مردی که احترام به بانوان را نشانه کرامت آدم می دانست.
آقایی که بیشتر درآمدش را برای خرید عطر هزینه می کرد.
بابایی که به احترام دخترش می ایستاد و دستش را می بوسید.
همان محمد، همان جان جانان.
همان که عشقش سرمایه جوانی است.
او که پاکیزگی را معنا کرد.
بله همان آقایی که لباسش را در آب و نمک می جوشاند.
او که همیشه مسواکش همراهش بود.
به سفره اش نگاه کن، هم علی کنارش نشسته، هم ابوسفیان
دلم می خواهد صدایش کنم.
پیامبرم! عزیزتر از پدر و مادرم!
دوستت دارم مهربان ترینم.