تو هنوزم نگرانِ وزشِ باد، در موی منی ؟ مسخِ افیونیِ افسانه ی اصحابِ کدامین غاری ؟ در کدامین خوابی ؟ خواب در چشمِ تو ویرانیِ صد طایفه است... تشتِ رسواییِ دزدانِ امارت افتاد تو نگهدار ، هنوزم دو سرِ شالِ مرا پشتِ این پرده ی پوسیده ، تو در خوابی و من با همین زلفکِ ممنوعه ی خود نردبانی به بلندای سحر میبافم تا برآرم خورشید و تو در خوابی و آب از سرت می گذرد و ندیدی هرگز توی جنگل ، کاج را شب به شب ، جای سپیدار زدند و نبودند پلنگان، وقتی که دماوندِ اساطیری را از کمر، دار زدند و به هر دانه برنجی که به رنج بر سرِ سفره ی ما آمده بود توی شالیزاران آهن و آجر و دیوار زدند و تو در خوابی و آب تشنه ی هامون شد خونِ زاینده برید و نفس های شبِ شرجیِ هور زیر گِل ، مدفون شد خانه ات را باد برد تشتِ رسوایی و غارت افتاد تو نگهدار به چنگت ، شبِ گیسوی مرا تا مبادا شبِ قحطی زده ی سفره ی ما مشتِ خالی ترا باز کند تا مبادا که ببینند همه خوی ترا موی مرا من حجابم نه حجابِ تنِ آزاده ی خود من حجابِ تنِ یغما زده و خوابِ توام پشتِ این پرده ی پوسیده تو در خوابی و من با همین زلفکِ ممنوعه ی خود نردبانی به بلندای سحر میبافم تا برآرم خورشید ((هیلا صدیقی))