طرفداری- در فصل 99-1998 از چالش های پیش روی خود لذت بردیم؛ به حدی که جیم رایان که حالا در کنار استیو مک لارن مربی تیم اول بود، شمارش معکوس برای حرکت ما به سوی موفقیت را آغاز کرد. وقتی پس از کسب بردی به جمع تیم بر می گشتیم، می گفت: «دوازده بازی باقی مانده پسرها». سپس ما تیم دیگری را شکست می دادیم و می گفت یازده، ده و... بازی مانده. ده بازی تا تاریخ سازی؛ اگرچه امکان داشت یوونتوس سد راه مان شود.
ما طی چند فصل گذشته، در چهار رویارویی خود با آن ها سه بار شکست خورده بودیم. از زمان پیروزی در نبرد مردان و پسران در 1996، حس می کردیم که در حال کاهش اختلاف هستیم. به جایی رسیده بودیم که می گفتیم یا حالا و یا هرگز. یوونتوس با حضور مونترو، پسوتو، کونته، دشان، داویدز و زیدان هنوز تیم بزرگی به شمار می رفت اما حالا ما سابقه قهرمانی داشتیم و پیشرفت کرده بودیم. آن ها تیم خوبی بودند ولی ما از رویارویی با آن ها وحشت زده نبودیم.
در خانه، بار دیگر تا لب پرتگاه رفتیم. در نیمه نخست 1-0 عقب افتادیم و کمی وا دادیم. با این وجود جنگیدیم و لایق رسیدن به گل بودیم. ثانیه هایی مانده به پایان بازی، گیگزی گلی ارزشمند برای ما به ثمر رساند تا هم برای بازی برگشت مزیتی داشته باشیم و هم روند شکست ناپذیری مان حفظ شود. حالا بیش از سه ماه و بیست و یک مسابقه بود که نباخته بودیم.
دو هفته بعد دیدار برگشت در ورزشگاه دل آلپی برگزار می شد و ما نیم نگاهی هم به دیدار نیمه نهایی جام حذفی انگلیس برابر آرسنال داشتیم. با تساوی بدون گل در آن بازی، می دانستیم که قرار است قوای ذهنی و جسمی مان محک زده شود. حالا عمق ترکیب بسیار ارزشمند بود چون دیدار تکراری را در ویلا پارک با تدی، اوله و یسپر بلومکوئیست آغاز کردیم و بدین ترتیب کولی، یورکی و گیگزی فرصت استراحت کردن روی نیمکت را پیدا کردند.
آن نخستین و آخرین باری نبود که رییس بازیکنان بزرگ را در مسابقه ای بزرگ کنار می گذاشت و این نشان از شجاعتی داشت که او را به چنین مربی بزرگی تبدیل کرد. حقیقت این است که او نظام ترکیب بندی انگلیس را مهندسی کرد. او از دوراندیشی لازم برای استفاده از کارلینگ کاپ جهت میدان دادن به بازیکنان جوان برخوردار بود. آن زمان بابت این کار طعنه های زیادی به او می زدند و حالا همه باشگاه ها به دلایل مختلف چنین می کنند. افراد با دیدن ترکیب ما می گفتند که او دیوانه شده است که فلان بازیکن را کنار گذاشته ولی رییس می دانست که شرایط بازیکنان عوض شده است. او شجاع بود و خودش را با این تغییرات وفق داد.
بازی تکراری عجب مسابقه ای بود! به راحتی می توان گفت بهترین مسابقه ای که در آن بازی کرده ام. دو تیم بزرگ تمام توان شان را برای کنار زدن دیگری و باقی ماندن در مسابقات به کار گرفتند. البته که رسیدن به دیدار نهایی جام حذفی اهمیت داشت ولی آن نبرد چیزی فراتر از آن بود. پس از شکست های بسیار برابر آرسنال، باید به دنیا و خودمان نشان می دادیم که ما تیم بهتری هستیم.
حتی فکر کردن در مورد آن مسابقه مرا به وجد می آورد. ابتدا بکس گلزنی کرد و سپس برگکمپ با شوتی منحرف شده، حساب کار را مساوی کرد. هفتاد دقیقه و اندی گذشته بود که روی از زمین اخراج شد. سپس در لحظه آخر پنالتی ای نصیب آرسنال و برگکمپ شد تا ما را شکست دهند و از جام حذف کنند و به روند شکست ناپذیری مان پایان دهند و رویای کسب سه گانه مان را نابود سازند و برای ادامه فصل ابتکار عمل را به دست بگیرند. ولی اشمایکل به زیرکی آن توپ را مهار کرد.
سپس راهی وقت های اضافی شدیم. پاتریک ویرا در میانه میدان خسته به نظر می رسید. گیگزی که به عنوان یار تعویضی به زمین آمده بود و از همه سرحال تر بود، مسیری را با توپ طی کرد و در نهایت آن را به سقف دروازه حریف کوبید. او به دل یکی از بهترین خطوط دفاعی انگلیس زده بود و توپ را وارد دروازه مرد شماره یک تیم ملی انگلیس کرده بود. آن ها لحظه بدون شک بزرگ ترین لحظه تاریخ جام حذفی بود. آن شب همچنین جهانیان فهمیدند که گیگزی چه فرش خوش خط و نگاری روی قفسه سینه اش دارد!

مسابقه ای باورنکردنی بود؛ احساساتی ترین بازی دوران حرفه ای من. ورود تماشاگران به زمین بعد از سوت پایان، تداعی کننده فوتبال در دهه شصت بود. غرق در طرفدارانی شده بودیم که بیشترشان بوی الکل می دادند. «یا مسیح! بچه ها، شما چه کار کردید؟» هرگز آن قدر مرا مرا نبوسیده بودند و متاسفانه بیشتر کسانی که مرا بوسیدند، بوی مطبوعی نداشتند!
پس از خلاص شدن از چنگال طرفداران مان، راهی رختکن شدم و لی دیکسون و تونی آدامز را دیدم که جلوی رختکن ما متظر بودند. ده دقیقه ای آنجا منتظر بودند تا به ما بگویند: «خوب بازی کردید و بهترین ها را برای تان آرزومندیم». این حرکت آنقدر بزرگ منشانه بود که مالدینی را به یادم آورد. راه و رسم شکست خوردن در عین وقار، همین است. درون رختکن هم همه جا پر شده بود از شامپاین، جز گلوی ما. شامپاین را همه جا می پاشیدند ولی با توجه به فشردگی بازی ها، تنها جرعه ای توان نوشیدن داشتیم. خوشبختانه به حد کافی تجربه داشتم برای این که با بوی الکل کهنه راهی اتوبوس تیم نشوم، دستمالی را در کت خود قرار دهم.
در آن دوران بازی های خاصی را در ویلا پارک تجربه کرده بودیم و من آن زمین را دوست داشتم و در واقع زمین مورد علاقه من به دور از اولدترافورد بود. آن ورزشگاه تاریخ و سنت دارد و با رسیدن به جایگاه آجری آن می فهمید که به یک ورزشگاه انگلیسی فوتبال وارد شده اید. آن ورزشگاه در خاطرات من جایگاه ویژه ای دارد.
آرسنال تیم بزرگی بود ولی دیگر کسی نمی توانست جلو دار مان شود. هر گاه که باید بازنده مسابقه ای می شدیم، اشمایکل، بکس، گیگز، کینو، یورکی شفاعت مان را می کردند و زمینه پیروزی مان را فراهم می ساختند. پس از آن برد در ویلا پارک، مربی همه چیز را در یک بیان خلاصه کرد: «ما هرگز تسلیم نمی شویم. تنها وقتی تسلیم خواهیم شد که مُرده باشیم».
یک هفته دیگر در یوونتوس نیاز داشتیم تا در یک مسابقه مرگ و زندگی دیگر برابر تیمی درجه یک، توانایی های خود را اثبات کنیم. حالا تمامی بازی ها و حتی در لیگ به همین روال بودند. همان گونه که از تیمی که رهبری آن در دست تونی آدامز باشد انتظار می رود، آرسنال بیخیال ما نمی شد و دست بردار نبود. حتی برای یک دقیقه فرصت استراحت کردن نداشتیم.
اعتماد به نفس ما در سطح بسیار بالایی قرار داشت؛ حتی وقتی در همان 10 دقیقه ابتدایی با دو گل از یوونتوس عقب افتادیم. آیا ما آن همه راه را پیموده بودیم که باز سقوط کنیم؟ من روی گل اول مسئول بودم. زیدان سانتری انجام داد و من گمان می کردم که آن توپ در تیر دو به من نخواهد رسید. اما توپ به سوی من آمد و اینزاگی با فرار از پشت من، آن را درون دروازه قرار داد و من هم نتوانستم همچون راگبی کارها تکل بزنم.
سپس اینزاگی از کنار یاپ اقدام به شوتزنی کرد و توپ با برخورد به پای یاپ، از بالای سر پیتر وارد دروازه شد. دو گل از یوونتوس در ایتالیا عقب افتادیم و در چنین شرایطی، در 99 مورد از 100 مورد، راه برگشتی وجود ندارد. ولی چند دقیقه بعد یک موقعیت ایجاد کردیم و آن ها متزلزل نشان دادند. بکس به سوی من برگشت و با مشتی گره کرده گفت: «ما می توانیم».
وقتی چند دقیقه بعد روی سانتر بکس و ضربه سر روی به گل رسیدیم، روحیه همیشگی مان بازگشت. بار دیگر آن گل را ببینید و مشاهده کنید که روی چگونه گل می زند، می چرخد و به سوی میانه زمین می دود. خوشحالی را فراموش کرده بود و همگی را به بازگشت به زمین خودی فرا می خواند. هنوز یک ساعت دیگر باقی مانده بود. یالا! ما می توانیم برنده این بازی شویم!
به لطف ضربه سر شیرجه ای یورکی، تا پایان نیمه اول به تساوی رسیده بودیم؛ بازگشتی فوق العاده که هنوز برای راضی کردن مربی که در بین دو نیمه به شدت به خط دفاع تیم خرده گرفت، کافی نبود. «فوتبال نابی بازی می کنیم ولی شما چند نفر بهتر است خودتان را جمع و جور کنید». او هم همانند ما پر انرژی بود.
در نیمه دوم، یوونتوس هم فرصت های خود را داشت اما وقتی کولی گل پیروزی بخش را به ثمر رساند، به کنار زمین دویدن تا در شادی تیم شرکت کنم. این که هفته قبل در بهترین مسابقه ممکن بازی کرده باشی و سپس تیمت چنین بازگشتی داشته باشد، باورنکردنی بود؛ غلبه بر چنین رقبای بزرگی همچون آرسنال و یوونتوس با تمامی تجارب شان، با وجود قهرمانانی همچون زیدان و دشان در تیم حریف و صرف نظر از غولی همانند ادگار داویدز.

یکی از عکس های مورد علاقه ام مربوط به پس از آن بازی است که من و بکس پیراهن های مان را برای نشان دادن لوگوی یونایتد در دست گرفته ایم و فریاد می زنیم. پس از تمامی آن عذاب هایی که کشیدیم و نزدیک بود بر باد بروند، بالاخره به فینال اروپا رسیده بودیم. همین دستاورد بدون در نظر گرفتن فینال جام حذفی و شش مسابقه ای که در لیگ داشتیم کافی بود، تا هوش از سرمان ببرد.
یک خبر بسیار بد هم وجود داشت: کارت زردی که کینو و اسکولزی دریافت کرده بودند، به معنای غیب شان در فینال نیوکمپ بود. روی پس از کارت زردی که دریافت کرد، حتی صورت قهرمانانه تری به خود گرفت و این با گریه گازا در جام جهانی 1990 و در همان ورزشگاه فرق می کرد. از دید من اما، او کار خود را به طرز خارق العاده ای انجام داده بود و نیازی هم نداشت تا احساساتی شود.
این خبر بر شادی های مان سایه افکند. آن دو از بهترین بازیکنان ما بودند. این خبر به شخصه برای خودشان و در کل برای تیم به شدت ناراحت کننده بود. به آن ها گفتم که ناراحتی شان را درک می کنم ولی چه چیزی جز این می توانستم بگویم؟ با بازی کردن در ورزش حرفه ای، به زودی فرا می گیرید که مسائلی چون مصدومیت و محرمیت ها رخ می دهند. باید با این مسائل کنار آمد.
غیبت هافبک های میانی مان دردسر بزرگی برای مربی ایجاد می کرد اما پیش از فینال اروپا، هنوز شش بازی در لیگ برای رسیدن به قهرمانی پیش روی مان بودند. صرفا جهت به چالش کشیده شدن بیشتر ما، بازی های لیگ هم طاقت فرسا پیش رفتند. در اواخر آوریل در خانه لیدز یونایتد به تساوی 1-1 رسیدیم؛ نتیجه بدی در قالب بازی های دشواری که پیش رو داشتیم به شمار نمی رفت اما برای حفظ ما در صدر جدول کافی نبود. آرسنال پیش افتاده بود و تنها یک مسابقه دو تا پایان فاصله داشتیم. هنگامی که آرسنال در آخرین بازی ها در زمین لیدز یونایتد باخت، فرصت خوبی در اختیار مان قرار گرفت. در آن بازی اشتباه بد نسلون ویواس موجب گلزنی جیمی فلوید هاسلبنک شد. دیدن این صحنه از تلویزیون برایم هیجان انگیز بود. با خودم گفتم: «فردا در بلکبرن برنده خواهیم شد و جام قهرمانی به ما می رسد».
ولی با تساوی بدون گل در ایوود پارک، شرایط بیش از پیش برای مان دراماتیک شد. اینک باید برای قهرمان شدن، در بازی آخر و در خانه از سد تاتنهام می گذشتیم. با وجود تمامی تلاش ها و بازی های بزرگی که پشت سر گذاشته بودیم، هنوز دست مان به جام قهرمانی نرسیده بود. وقتی لس فردیناند گل زد و تاتنهام را 1-0 پیش انداخت، نگرانی اولدترافورد را در برگرفت و این حس به ما هم منتقل شد. شاید در آستانه کسب سه گانه قرار داشتیم ولی هنوز هم می توانستیم چیزهای زیادی را از دست دهیم. مضطرب بودیم و به گل الهام بخش بکس نیاز داشتیم؛ او گلی باورنکردنی زد و توپ را به گوشه بالایی دروازه فرستاد. هر آنکه نیاز دارد تا بداند بکس در یونایتد چه بازیکن بزرگی بود، باید نحوه به ثمر رسیدن آن گل را دوباره ببیند. او در زیر فشار زیاد توانست مهارت درجه یکی از خود بروز دهد.
هنوز به گلی دیگر نیاز داشتیم و در همین راستا مربی در بین دو نیمه کولی را به زمین فرستاد. پس از گذشت پنج دقیقه از نیمه دوم، توپ را روی پای چپ خود آوردم و از بالای سر سول کمپل رد کردم؛ کولی از راه رسید و آن را وارد دروازه کرد. با نتبجه 2-1 پیش بودیم و در مسیر قهرمانی قرار داشتیم؛ هر چند هنوز چهل دقیقه مضطرب دیگر پیش روی مان بود. رو به گراهام پل کردم و داد زدم: «آن سوت لعنتی را به صدا در بیاور!». هرگز زمان تا آن اندازه برایم کند پیش نرفت. مربی همیشه می گفت چیزی بهتر از قهرمانی در روز پایانی و در اولدترافورد وجود ندارد. میزان شادمانی بسیار بالا بود. ضمن این که این شادی با لذت پس گرفتن جام قهرمانی از آرسنال همراه شد. به نخستین جام از سه جام ممکن دسترسی پیدا کرده بودیم.
شش پس از برد برابر تاتنهام، در فینال جام حذفی آسان ترین بازی خود را داشتیم. خستگی در من رخنه کرده بود. من و بکس در بیشتر بازی ها به میدان رفته بودیم و من صرف نظر از بازی های ملی، قرار بود پنجاه و سومین بازی فصل خود را برای یونایتد انجام دهم. مربی مدام از ما می پرسید آیا به استراحت کردن نیاز داریم ولی احتمالا خودش هم جواب ما را با وجود مشکل من از ناحیه کشاله ران می دانست.
خوشبختانه همه چیز در بازی برابر نیوکاسل یونایتد در ومبلی، باب میل مان پیش رفت. حتی مصدومیت مچ پای روی در دقایق ابتدایی بازی هم موجب شد تا جانشین او تدی، به محض ورود به زمین گلزنی کند. آن روز آنقدر حس و حال خوبی داشتم که خود را عاری از هر خطایی می دانستم. در یک صحنه شیرر به سوی من آمد و من توپ را از میان پاهای او رد کردم تا طرفداران یک صدا بگویند «اوله!» چنین حسی برای یک نویل، آشنا نبود. هنگامی که همه چیز آسان و عادی به نظر می رسید، من هم مشکلی نداشتم. فکر می کنم گلف باز ها از چنین حسی با اصطلاح «زون» یاد می کنند؛ جایی که به ضربه خود فکر نمی کنند و تنها آن را اجرا می کنند.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



