یک شهر، خیابانی شلوغ، ساختمانهایی که از طبقه سومش میتوان واگن های قطار شهری را لمس کرد، صدای بوق، گهگاه و با فاصله، زوزه لنتهای اتوبوس مدرسه، صدای زنگ باز شدن درب مغازه ها، گپ های در هم تنیده شده مردم، پیرمردی که در حال ور رفتن با زنجیز دوچرخه اش، مهدنس ساختمان بغل دستش را صدا میزند، انگار ساعتی آنجاست، شاید منتظر کسی! صف جلوی تلفن عمومی تا نزدیکی ایستگاه تاکسی رانی کشیده شده، کولی سیاه با پلیس ها دهن به دهن میگذارد، انگار سگش را وارد اتوبوس نمیکنند ...
پاساژها، ماشین ها و چراغ هایی که به هم چشمک میزنند، مانند قدیم، هنوز فقط همان ها انگار هوای همدگر را دارند ...
یکساعت تا آخرین بازی فصل مقابل ویگان بیشتر نمانده، پشت پنجره هتل نشسته ام، چای هنوز کمی داغ است اما به گرمای این شهر نمیرسد،
دقایقی که گذشت خیابان خلوت تر شد، قطار کم کم خالی، مغازه ها بسته و کولی هم پشت یکی از ویترین ها را سایه کرد تا تلوزیون تماشا کند ... صدای شروع بازی را که شنیدم! به نظر این آخرین تصویر از شهری ـست که هنگام بازیهای چلسی 2010 میتوان به یاد آورد ...
حالا حتی همان پیرمرد هم دل از دوچرخه خواهد کند تا تماشای رویایی زوج خط هافبک کارلتو را از دست ندهد!
.
.
.
روزی سوپر فرانکی و بالاک عشق را به ما هدیه دادند، و حالا ما باید از داشتن آن لذت ببریم
به یاد آخرین سربازان واقعی بریج