نا امیدی اسمش نیست...مثل رمان قطار به موقع رسید که توش احساسات یه سرباز آلمانی جنگ جهانی رو روایت میکنه و میگه:به زودی خواهم مرد...این "به زودی" درونش رخنه میکنه و میگه هیچ حسی نسبت به دو سال دیگه ندارم...همه روزا تاریکن و به نظر نمیاد برسن...همینجوری ادامه میده و این حسش به دو هفته بعد میرسه و سر انجام یه روز مشخص... برای منم همینطور بود...تا فینال همه چی روشن ولی...