جمعه سرخ می‌رسد، قاب‌های ماندگار یکی یکی شکل می‌گیرند. دقیقه ۸ یک استادیوم خوشرنگ به احترام جادوگر تمام‌قد می‌ایستد. دقیقۀ هادی را این بار تماشاگران وفادار در حالی برگزار می‌کنند که یادگار کاپیتان در جایگاه ویژه نشسته است و چه از این باشکوه‌تر؟ یادگاری که دست در دست کاپیتان جلال خواهد آمد تا جام شکیل را روی سر ببرد. دقیقه ۶۵ هم مسلمان اجازه ورود میگیرد تا بوی بهبود ز اوضاع جهان بشنویم. فکری می‌شویم که لابد دو طرف نشسته‌اند و کینه‌ها را دور ریخته‌اند و چپق صلح کشیده‌اند. پاس گل مسلمان هم خامۀ روی کیک است تا جام هفدهم به دراماتیک ترین شکل ممکن به پایان برسد. حالا همه خوشحالند. اگر «سعید فتاحی» و کج سلیقگی همیشگی بگذارد بازیکنان بچه‌هایشان را روی سکوها می‌آورند تا عکاسان هزار فریم جذاب و انسانی شکار کنند از فرزندان و پدران قهرمانشان. «رادو» و «بشار» هم چشم فتاحی را دور دیده‌اند و با پرچم کشور مادری دور افتخار خواهند زد تا خیالمان راحت شود که قوانین یک‌شبه و خلق‌الساعه سازمان لیگ عجالتا دست از سر کچلمان برداشته است. هانی هم که قد کشیده و بفهمی نفهمی یک پرده گوشت آورده دست در دست سیدجلال می‌آید تا دلمان غنج و چیزی گلویمان را چنگ بزند. همه‌اش دل‌نگرانیم نکند باز مسئولی مانع شود، یک ایراد آئین‌نامه‌ای، یک مشکل.. نکند اندوهی برسد از پس کوه، ناگهان خراشی روی صورت احساس نیفتد باز. سید که بطرف جام می‌رود دلمان هری می‌ریزد که باز یادشان رفت، اما کاپیتانهایمان خوش‌غیرت‌تر از این حرفها هستند. حسین و جلال بچه را فرا می‌خوانند، کمال از زمین می‌کندش تا دوربین‌ها شکارش کنند. لحظه تاریخی می‌رسد! جام پرماجرا در آغوش پسر کپورچال آرام می‌گیرد، با تاخیری یک ساله. مهلتی بایست تا خون شیر شد، مدتی این مثنوی تأخیر شد. عاقبت اما این ماهی را تازه از آب گرفتند. حالا تا دنیا دنیاست جام هفدهم را با صورت نمکین یادگار هادی بیاد می‌آورند، مثل جام قبلی و پسر بیرو که در هوا پرتاب میشد و مانند جام هفتم که آقا کریم میکروفون را چسبید و خواند «پرسپولیس قهرمان شده، خدا میدونه که حقشه» اینها می‌روند که در تاریخ جا بگیرند. حال خوشی داریم. چشم می‌چرخانیم تا باعث و بانی این حال خوش را ببینیم؛ «پرفسور». هم‌او که در بلا روزگار قحطی و ماتم آمد و همچون عزیز مصر نویدمان داد که یک دهه فلاکت سرآمده و روزگار نعمت و شوکت رسیده است. وه که چه راستگو بود. چه سروری و سالاری نصیبمان کرد که هرسال تفریحمان شده شمردن رکوردهایی که شکستیم. آقای گل، آقای پاس گل... آقایی میکنیم با این آقای برانکو. افسوس که آنقدر متواضع است که حتی نمیگذارد با یک طرح موزائیکی تقدیرش کنند و به لیدرها می‌گوید طرح بازیکنان را بروید. در روزگاری که مربیان پول دستی می‌دهند تا برایشان بنر به جایگاه ببرند این عالیجناب کروات الحق که پدیده‌ای است. کاش حالی‌اش میکردیم که اینجا باید بجز مربیگری شومن هم باشی، وگرنه کلاهت پس معرکه ست. ساعاتی پس از مسابقه اما وقتی از جشن خیابانی به خانه برمیگردیم کانالها پر شده از ماجرایی که اگر واقعیت داشته باشد باید گریست. به حال فوتبالمان، به حال باشگاهمان و به حال مربی تنهایی که ریشه‌های باند و باندبازی تا پشت در اتاقش آمده است. برای مردی که در کنارش گوش تا گوش نامرد و نامحرم به کمین ایستاده‌اند که خنجرهای آخته را به پشتش بزنند. مارهای در آستینی که هم از توبره می‌خورند و هم از آخور! کار خدا بود که رسوایشان کرد تا بفهمیم با چه طائفه‌ای طرفیم. اگر «مجید ظروفچی» بود لابد میگفت چقدر دشمن داری مربی، دوستات هم که ماییم، یه مشت عاجز و علیل که کاری ازمان برنمیاید جز حرص و جوش و اینکه به تاسف سرمان را تکان دهیم و بگوییم مربی، چقدر تنها و غریبی. حسین غفوری