Historia de un amor - por Carlos Eleta Almarán
Ya no estás más a mí lado corazon En el alma solo tengo soledad Y si ya no puedo verte Porque Dios me hizo quererte Para hacerme sufrir más
Siempre fuiste la razón de mí existir Adorarte para mí fue religión Y en tus brazos encontraba El amor que me brindaba El calor de tu pasión
Es la historia de un amor Como no hay otro igual Que me hizo comprender Todo el bien, todo el mal
Que le dio luz a mí vida Apagándola después Ay que noche tan obscura todo se me ha de volver
داستان یک عشق - کارلوس آلماران
عزیزم تو دیگه کنارم نیستی و در روحم فقط تنهایی وجود داره و از حالا دیگه نمیتونم ببینمت و از اونجایی که خدا من رو جوری آفریده که فقط تو رو میتونم دوست داشته باشم رنج کشیدنم بی پایانه
تو همیشه دلیل زنده بودنم بودی پرستش و ستایش تو تمام ایمان و مذهب من بود و با دست هایت من رو به درون عشقی کشوندی که نمیتونستم مقابلش مقاومت کنم و متنفرم از اینکه هیچ کاری نمیتونم بکنم
این داستان عشق ماست که در اون برابری وجود نداره باعث شد بفهمم که یا همه جا بهشت میشه یا جهنم (مقصود در هنگام بود و نبود معشوق هست)
این تشعشعی از زندگی من بود که حالا بدون تو خاموش شده شب هام هر روز تیره تر میشه و تمام خاطرات گذشته رو دوباره به یادم میاره
ترجمه اختصاصی - کپی آزاد! :)



