احتمالا اگه از خیلی از طرفدارای سینه چاکش یا عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم بازای درجه 1 بپرسی تا نظراتشون رو در مورد مارلون براندو بگن با عباراتی نظیر "بزرگترین بازیگر تاریخ" "غول بازیگری" "نابغه ی تکرار نشدنی" و توصیفاتی از این دست مواجه میشین.
این توصیفات دقیقا اون چیزیه که برای من (و خیلی از کسانی که عاشقانه براندو رو میپرستن) نشان دهنده ی عظمت مارلون براندو به عنوان یه اسطوره ی بزرگ بازیگری بوده البته تا امروز!!!
تا امروز که خوندن این کتاب تموم شد و تمام باورهایی که از مارلون براندو به عنوان یک بازیگر تو ذهنم بوده رو در هم شکست و تصویر ذهنی جدیدی از این انسان بزرگ برای من ساخته که فراتر از تعریف و تمجیدهایی هست که تاکنون از این بزرگ مرد شده!
هشدار: این کتاب و مصاحبه ممکنه نگاه شما رو به بازیگرها و کارگردان های مورد علاقتون که شدیدا بهشون تعصب دارید عوض کنه!!! پس اگه دوست ندارین بدونین پشت نقاب خیلی از این افراد موجه چه چهره ی زشتی وجود داره، بهتون توصیه میکنم این مطلب رو دنبال نکنید چون ممکنه پس از پایان مصاحبه بابت دنبال کردن این افراد احساس پوچی شدیدی بهتون دست بده!:)
_________________________________________________________________________________
فصل اول
ببینم، میخوای که در تاهیتی با من مصاحبه کنی؟
??????????????????????
«اون میخواد فقط درباره سرخپوست های لعنتی حرف بزنه؟! میخواستی بگی که کارشناسی تاریخ بهش ربطی نداره، اما مسلما بازیگر بزرگیه.»
صدای ضربان قلب سردبیرم را عملا از پشت تلفن می شنیدم. بالاخره سد دسترسی به براندو را شکسته بودم؛ بعد از حدود شش ماه مذاکره، خودش گوشی را برداشته و با من حرف زده بود. به محض قطع مکالمه، به سردبیرم در نیویورک تلفن کردم تا به او خبر بدهم که قرار مصاحبه را گذاشته ام. براندو می خواست حرف بزند. اما برای مصاحبه شرط های معینی داشت، مثلا این که می خواست فقط درباره سرخپوست های ... حرف بزند.
قبول شرایط براندو، آن قدر که بری گولسن1، سردبیرم در مجله پلی بوی2 را ناراحت کرده بود، برای من دشوار نبود. چون می دانستم با شروع مصاحبه مباحث دیگر به مرور مطرح خواهند شد. آمادگی اش را داشتم که تا وقتی براندو دلش بخواهد، با او درباره سرخپوست ها حرف بزنم. این استراتژی من بود. تا آنجا که توانستم، درباره سرخپوست های آمریکا مطالعه کردم و سوال های زیادی یادداشت کردم. اگر گرم شدن براندو به ساعت ها و روزها صحبت و ملاقات احتیاج داشت، به نظر من به زحمتش می ارزید، چرا که از 1956، یعنی زمانی که ترومن کاپوته3 هنگام ساخته شدن فیلم سایونارا4، به ژاپن رفته بود و به عنوان خبرنگار مجله نیویورکر5 با نهایت زرنگی به براندو چسبیده بود، دیگر هیچ مصاحبه جدی و عمیقی با او انجام نشده بود. از این گذشته، طی شش ماهی که با منشی او، آلیس مرچاک6 کلنجار می رفتم، با این خانم که نزدیک ترین شخص به براندو بود و او را از همه بهتر می شناخت، رفاقت تلفنی برقرار کردم. آلیس به من گفت: «وقتی مارلون به حرف می افته، بدون این که متوجه باشه، چیزی رو نگفته نمیگذاره، فقط یکریز حرف می زنه.» با وجود اشکال تراشی های اولیه براندو، من برای انجام مصاحبه ای تازه پس از بیست و دو سال که از مصاحبه اش با کاپوته می گذشت یه این حرف امید بستم.
اولین بار که تلفنی با براندو صحبت کردم، گفت: «من مصاحبه های زیادی خونده ام، از آدم هایی که صلاحیت جواب دادن به سوال های مطرح شده رو نداشته ان، فقط به صرف این که این آدم ها مشهور و سرشناسن، سوال هایی ازشون پرسیده می شه که صلاحیت ندارن بهشون جواب بدن، مثلا درباره اقتصاد، اکتشافات بدرد نخور باستان شناسی در توسکانی یا مثلا این که «نظر شما درباره شکل بیماریزای جدید سوزاک چیه؟!». خود من سابقا به همه این سوال ها جواب می دادم و بعد از خودم می پرسیدم که دارم چه غلطی می کنم. حالم موقع جواب دادن به اون سوال ها، عین همون سوال ها مزخرف بود.»
براندو، وقتی ایم حرف ها را می زد عصبانی نبود، برعکس، به خنده افتاد. با چرندیات تفریح می کرد. و ادامه داد: «من هیچی درباره اقتصاد، ریاضیات یا این جور چیزها نمی دونم.»
من هم راضی بودم، چرا که هیچ قصد نداشتم درباره مسائلی که براندو از آن ها سررشته نداشت سوالی بکنم. در واقع، او بیشتر از اغلب ما از اوضاع دنیا مطلع بود. براندو بی تردید درباره شهرت، معروفیت، اف بی آی، مشکلات سیاهان و سرخپوست ها، توهم و واقعیت، فراری های پناهنده، مالکیت و اداره یک جزیره مرجانی سیزده پارچه ای در جنوب اقیانوس آرام، ریاکاری، تظاهر، سرمایه های کلان و بهره برداری، آگاهی فراوانی داشت. به همین سبب، وقتی منشی براندو گفت که او مایل است سوال های من را ببیند، من در عوض فهرستی از مباحث جامع و کلی برایش فرستادم که به جای جدی گرفته شدن، او را حسابی بخنداند، مثلا: موضوعات اجتماعی، محیط زیست، سیاست، مذهب، بازیگری، زن ها، هنر و جهان!
براندو از من پرسید: «تو بودی که یه نسخه از سوال هات رو برام فرستاده بودی؟»
جواب دادم: «این ها فقط تعدادی عناوین هستن که سعی کرده ام شامل همه چیز باشن.»
گفت: «آره، اما فکر کنم بهتر باشه قبل از این که اوضاع طوری بشه که مجبور بشم چهارده دفعه بهت بگم، «فکر نمی کنم نظر بدرد بخوری راجع به این قضیه داشته باشم»، یه مقداری با همدیگه به تفاهم برسیم. این عناوین به زندگی خصوصی من و خیلی چیزهای دیگه مربوط می شن، اما چیزی راجع به سرخپوست ها ندیدم، مثل این که قرار بود مصاحبه درباره سرخپوست ها باشه.»
گفتم: «من هم همیشه این موضوع رو درنظر داشته ام.» دست کم تا وقتی که براندو دیگر درباره مسائل دلخواهش حرفی برای گفتن نداشته باشد.
«ببین لاری، پرسیدن سوال های درست و حسابی درباره سرخپوست ها برات سخت می شه، ممکنه بنظرت مضحک بیاد یا در تضاد با انگیزه های مطبوعاتی تو باشه، اما اگه بتونم مقداری اطلاعات انتقادی در اختیارت بزارم، اون وقت می تونی ازم سوال کنی. منظورم اینه که اکثر ما درباره سرخپوست ها کاملا بی خبر و جاهلیم، اصلا نمی دونیم اون ها کی هستن، رابطه شون با ایالات متحده چیه و از این که ساکنین نامرئی این مملکت هستن چه احساسی دارن، تا اسم سرخپوست ها رو می آری مردم فوری درباره زنبیل بافی سوال می کنن که سرتاپا نامربوطه. الان من اصلا قصد ندارم سخنگوی سرخپوست ها باشم، فقط توضیحات متنوعی درباره اون ها دارم و واقعا دلم می خواد حرف ها و عقایدشون به گوش همه برسه.» ادامه دارد ...
1. Barry Golson
2. Playboy
3. Truman Capote
4. Sayonara
5. New Yorker
6. Alice Marchak