طرفداری- آنچه می خوانید، فصل دوازدهم از کتاب سرخ به قلم گری نویل است که با عنوان «خماری» به رشته تحریر در آمده است.
بر کسی پوشیده نیست که یونایتد نتوانست پس از کسب سه گانه، به مسیر خود ادامه دهد؛ دست کم در زمینه لیگ قهرمانان این گونه بود. واقعا چه اشتباهی بود؛ یکی از بزرگ ترین اشتباهات در دوران حضور من در باشگاه. می توانم دلیل الزامی نبودن جذب بازیکنان جدید را ببینم چرا که ما قهرمان انگلیس و اروپا بودیم. اما فرصت این را داشتیم تا سلسله پادشاهی خود را بنا بگذاریم و آن را از دست دادیم.
از علاقه باشگاه به نام های بزرگی همچون گابریل باتیستوا و رونالدینیو می شنیدیم ولی هیچ یک از آن ها به تیم اضافه نشدند و حتی چند فصل برای پیوستن نامی بزرگ به تیم زمان نیاز بود. این یکی از نقاط قوت باشگاه بوده که به ندرت بازیکنانی را خریداری کرده که در صدر بازار قرار داشتند و پول پرداختی در قبال آن ها ارزش کمی دارد. با این حال هر تیمی برای سر حال نگه داشتن بازیکنانش، نیاز به وجود رقابت دارد. روی پس از کسب سه گانه، در مجامع عمومی از کمی و کاستی ها گفت. احتمالا حق با او بود. اگر خون تازه ای به تیم تزریق شده بود و چند نام بزرگ جذب می کردیم، شاید چنین اتفاق هایی نمی افتادند. بدین ترتیب برای حضور دوباره ما در فینال لیگ قهرمانان اروپا، به نه سال دیگر زمان نیاز بود.
کتب رکوردها می توانند نشان دهند که کنار آمدن همزمان با خواست به موفقیت در عرصه داخلی و موفقیت اروپایی چه میزان دشوار است. در دوران من حتی یک تیم نیز نتوانست از عنوان قهرمانی خود در اروپا دفاع کند. باشگاه ها دیگر نمی توانستند همچون گذشته دو-سه مرتبه و به شکل پیاپی قهرمان اروپا شوند. اما این به آن معنی نیست که کار بیشتری از دست ما جهت دفاع از قهرمانی به سختی به دست آمده مان در اروپا بر نمی آمد.
اشتباهات دروازه بانی مان، آشکار ترین لغزش تیم از استانداردها را نشان می دادند. پس از جدایی پیتر اشمایکل که در زمانی عالی و در نیوکمپ رخ داد، چند سالی را با بی ثباتی درون دروازه تیم گذراندیم. مشکل دروازه بانی تیم شش سال به درازا کشید تا این که ادوین فن درسار در سال 2005 به تیم پیوست.

مارک بوسنیچ نخستین کسی بود که سعی کرد تا پا جای پای پیتر بگذارد و با وجود این که من از رابطه خوبی با «بازی» برخوردار بودم، او سایرین را به مسیر نادرستی برد. او مقداری بیش از اندازه از سبک یونایتد عقب بود. در همان صبح نخست مشخص بود که کمی اضافه وزن دارد. مربی با شفافیت به او گفت:
- بازی، چه فکری باید به حال وزنت بکنیم؟
+ رییس، وزن من همانی است که دوست دارم باشد.
- درست، اما روی وزنی نیستی که من دوست دارم باشی. کمی وزن کم کن.
نمی گویم بازی به اندازه کافی سختکوشی به خرج نداد ولی او تمرینات خودش را پیش گرفت و به جای همسو شدن با ما، به نحو دلخواه خودش تمرین کرد. او آقای خودش بود و در یونایتد باید بازیکن بی نظیری باشید که بتوانید به آن اندازه خود مختاری پیشه کنید. ما پس از کسب سه گانه در اوج به سر می بردیم ولی به واقع غیبت پیتر را حس می کردیم و از آنجایی که او به طور خودکار در تیم منتخب جهان آن دوره جا می گرفت، هر تیم دیگری هم به جای ما بود، غیبت او را حس می کرد. نمی شد کسی را با او مقایسه کرد و ما نه تنها از توانایی های فنی او محروم بودیم، بلکه دیگر از اعتماد به نفسی که او به سایر اعضای تیم می بخشید برخوردار نبودیم.
در باشگاهی بزرگ همچون یونایتد، به دروازه بانی نیاز است که هیچ حس ناامنی خاصی برای تیم ایجاد نکند. منظورم این است که چنین دروازه بانی، باید پس از نیم ساعت حضور درون دروازه، نیازی به اثبات کردن خود نداشته باشد. چیزی خطرناک تر از دروازه بانی که برای بازی کردن مضطرب است وجود ندارد. این مسئله موجب بی اعتنایی و عجله کردن او می شود. ادوین اگر برای 90 دقیقه هم توپ را لمس نمی کرد، راضی بود. این توانایی نادر است.
بازی در امر مشارکت در تیم و همچنین تمرکز کردن مشکل داشت. سپس فابین بارتز به تیم آمد؛ کسی که یقینا میل به نشان دادن خود داشت. ماسیمو تایبی، ریکاردو، همه آن ها می خواستند چنین کاری کنند؛ این که نشان دهند به اندازه کافی برای شماره یک یونایتد بودن خوب هستند. هر تیمی که به دنبال کسب دستاورد بزرگی است، به دروازه بانی درجه یک نیاز دارد.
در سایر پست ها، در سال 1999 فقط مایکل سیلوستره و کوئینتون فورچون به تیم پیوستند. این مسئله در کوتاه مدت مشکل آفرین نبود چون ما به راحتی در بازی های داخلی خود برنده می شدیم، خیلی راحت. حریفان سرنگون می شدند. آن ها نمی توانستند از نظر ذهنی با حملات بی وقفه ما کنار بیایند. ما 5 گل به نیوکاسل، 5 گل به اورتون و 7 گل به وست هم زدیم. این نتایج بسیار جالب بودند، به ویژه برای مهاجمان اما هنوز به چالش کشیده نمی شدیم.
در سطح نخست ورزش، انگیزه عاملی بسیار مهم است؛ چیزی که نمی توان آن را به راحتی کسب و یا دفع کرد. این عامل با توجه به خودتان از راه می رسد. در فصل سه گانه، در هر مسابقه چیزی برای اثبات کردن داشتیم. ما در ماراتنی طویل برای رسیدن به خط پایان به سر می بردیم. هر بازی، مهم ترین آزمون زندگی مان بود. سپس نوبت بازی بعد می شد و آن هم بزرگتر به نظر می رسید. ولی ما در فصل 2000-1999 خیلی راحت قهرمان لیگ شدیم و فصل بعد نیز همین طور و زمانی که تا این حد از سایرین پیش باشید، از خود راضی نشدن دشوار خواهد بود. اگر امکان خسته شدن از قهرمانی ها وجود داشته باشد، پس ما در دو فصل بعد از کسب سه گانه خسته بودیم. در فصل 2000-1999 لیگ را با اختلافی 18 امتیازی نسبت به آرسنال به پایان بردیم که این اختلاف خنده دار، نشان از میزان عقب افتادن آن ها از ما داشت. آن سال، در ضعیف ترین لیگ بازی کردیم و این مسئله روی فرم خودم نیز تاثیر گذار بود. هنوز هم انتخاب اول باشگاه و کشورم به شمار می رفتم ولی کابوس هایشخصی خودم را داشتم.
به طرزی عجیب، فصل بعد از کسب سه گانه، بدترین فصل تمام دوران حرفه ای من بود. نخستین فصلی بود که فرم خود را طی مدتی ادامه دار، از دست داده بودم. این جریان به یورو 2000 ختم شد که تبدیل به فجیع ترین تورنمنت برای من، برادرم و تمام خانواده شد که در آن حضور داشته ام.
ماه های ابتدایی فصل را به دلیل مصدومیت از ناحیه کشاله ران از دست دادم. تمامی بازی هایی که در فصل دستیابی به سه گانه انجام داده بودم، کار خودشان را کرده بودند. نیاز بود کمی پس از فینال لیگ قهرمانان تزریقی انجام دهم و تلاش کردم به کشاله ران خود استراحت دهم ولی پس از بازگشت، هنوز اوضاع آن رو به راه نشده بود. با تاخیر فصل را شروع کردم و با وجود این که بالاخره برگشتم و به نظر می رسید روی فرم خوبی باشم، با سفری به برزیل همه چیز عوض شد.
فصلی بود که باید در جام باشگاه های جهان بازی می کردیم و آن سفر از همان ابتدا ناگوار به نظر می رسید. آن تورنمنت با دور سوم جام حذفی در ماه ژانویه همزمان شد و این موضوع که یونایتد با سفر به آمریکای جنوبی، آن جام با قدمت را جدی نگرفت، مرا آزار می دهد. حقیقت این است که مربی کل تیم را جمع کرد و پرسید آیا مایل هستیم تیم اصلی را در جام حذفی داشته باشیم، یا تیم رزرو را. همه گفتیم: «بله، بگذار تلاش مان را بکنیم». با ورود اتحادیه فوتبال، تصمیم گیری از دستان باشگاه خارج شد چون آن ها به دنبال کسب میزبانی جام جهانی 2006 بودند و نمی خواستند فیفا را رنجیده خاطر سازند. آن ها گفتند تمرکزتان را بر روی تورنمنت برزیل بگذارید. کار به مسائل سیاسی کشید و خلاصه نباید یونایتد را سرزنش کرد.
راهی ریو شدیم. آن بازی ها، نخستین دوره جام باشگاه های جهان به شمار می رفتند و ما نمی دانستیم باید انتظار چه چیزی را داشته باشیم اگرچه این مسئله نمی تواند بهانه ای برای ضعیف کار کردن ما باشد. بازی نخست را با تساوی برابر تیم نکساکا مکزیک به پایان رساندیم و بکس در آن بازی اخراج شد. سپس همه چیز خیلی بد شد. در بازی دوم با نتیجه 3-1 برابر واسکو دو گاما شکست خوردیم که احتمالا بدترین عملکرد من در تمام دوران حضورم در یونایتد بود.
روی گل نخست، پاس به عقب افتضاحی دادم که به ادموندو رسید و او آن را به روماریو داد تا گلزنی کند. مهاجمان بزرگ برزیلی، کسانی نبودند که چنین هدایایی را به دیگری پاس بدهند. طولی نکشید که توپ دیگری را به آن ها و این بار روماریو دادم، یکی از بهترین تمام کننده های فوتبال و اساسا بهترینی که برابر شان بازی کردم. دو گل، هر دو روی اشتباهات دفاعی که به من مربوط می شد.

خیلی به هم ریخته بودم و وقتی از زمین خارج شدم، پیامکی از اسکولزی دریافت کردم که برای ریکاوری به انگلستان برگشته بود. او از تلویزیون تماشاگر بازی بود و پیامش این بود: « فیاسکو (شکست مفتضحانه) دا گاما». باقی بازیکنان توانستند حذف زودهنگام تیم را هضم کرده و از آفتاب ریو لذت ببرند. می توانستیم چند روزی را در شهر بگردیم و مشخصا باتی و کینو از این فرصت بهره برده و در کنار کوه سوگارلوف به کایت سواری پرداختند. هنگامی که صدای فریادها را از آسمان را شنیدیم و دیدیم که چیزی از بالای سرمان عبور می کند، نمی توانستیم باور کنیم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. مربی کنار استخر نشسته بود و زیر آفتاب چرت می زد.
غر غر کنان گفت: «بهتر است آن دو، هیچ یک از بازیکنان من نباشند».
توانستم بخندم ولی این تمام دلیل من برای خنده کردن بود.هرگز بهترین بازیکن جهان نبوده ام ولی هر بار که صاحب توپ می شدم، می دانستم که می توانم به سادگی آن را پاس بدهم، حرکت کنم و بازی را شناور نگه دارم. اما حالا برای نخستین بار در زندگی خود با این پرسش رو به رو شده بودم که: «چه نقشی در این نتایج داشتم؟». بازی هایی بودند که تنها دوست داشتم صدای سوت پایان را بشنوم؛ که ببینم همه چیز تمام می شود. در گذشته چنین بازی هایی وجود داشتند ولی نه این که هفته ها و ماه ها به طول بیانجامند.
از اضطراب خود خبر داشتم. در زمین با خودم فکر می کردم: «این نشان از نگرانی دارد، این یعنی تاثیر پذیری از یک اشتباه» و با این وجود راهکاری برای مقابله با ان نداشتم. هرگز دورانی را تجربه نکرده بودم که حتی برای ارسال پاس های کوتاه نیز نتوانم به خودم اعتماد کنم.
استیو مک کلارن، بیل بسویک را می شناخت؛ یک روانشناس ورزشی که از او دعوت کرده بودند تا با بازیکنان یونایتد به صورت فردی و گروهی حرف بزند. تصمیم گرفتم شخصا بروم و دیداری با بیل داشته باشم و این تنها موقعی بود که برای کمک گرفتن، دست به گریبان یک روانشناس شدم.
بیل مرد خوبی بود و اگر تنها یک پند از او گرفته و آن را به سایر بازیکنان انتقال داده باشم، این بود که: اگر برای مدت طولانی در ورزش مشغول به کار باشید، باید انتظار چنین دست اندازهایی را هم داشته باشید. باید تلاش کنید که آماده این اوضاع باشید، نه این که به وسیله آن غافلگیر شوید. اما با وجود این که می دانستم حرف های بیل درست هستند، نیاز به زمان بیشتری برای خلاص شدن از شر آن اوضاع داشتم. حس می کردم بهتر است از اتاقش خارج شوم اما سپس راهی زمین می شدم و هنوز حس می کردم که از کمبود اعتماد به نفس رنج می برم و عملکردم پایین تر از حد معمول است.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



