?طنز : رختشور? حکایتی است که روزی ملایی از کنار رختشورها می گذشت که پارچه های سفید را شسته و آنها را پهن کرده بودند. سگی را دید که در کنار پارچه ها راه می رود و بدنش با آنها تماس پیدا کرد. رو به یکی از آنها کرد و گفت : "سگ پارچه ها را نجس کرده او را دور کن وپارچه ها را تطهیر کن". رختشور که دید پس از مدتی تحمل رنج و زحمت و شستن و پهن کردن و هم اکنون که پارچه ها نزدیک به خشک شدن هستند مجبور به دوباره کاری است رو به ملا کرد و گفت : "حاج آقا این حیوان سگ نیست و ان شاالله بز است." ملا گفت : "مگر چشمت ایراد دارد و نمی بینی سگ است؟" رختشور گفت : "خیر انشاالله بز است!" ملا سنگی برداشت و به طرف سگ نگونبخت پرتاب کرد . سنگ به سگ خورد و سگ از درد شروع کرد به واق واق کردن. رو به رختشور کرد و گفت : نگفتم!؟ کر که نیستی صدایش را شنیدی؟ رختشور لبخندی زد و گفت : "قدرت خدا را ببین که بز صدای سگ در می آورد"