طرفداری- آنچه می خوانید، بخش پایانی از فصل دوازدهم کتاب زندگی نامه گری نویل با عنوان «خماری» است.
...واقعا از فوتبال خود لذت نمی بردم اما در حال کنار آمدن با این مسئله بودم زیرا ما به شکل مسخره آمیزی بر فوتبال انگلیس حکمرانی می کردیم. ما با اختلافی چند امتیازی در صد جدول راهی برزیل شدیم و پس از بازگشت هم شرایط تا حد زیادی به همان شکل بود. با اختلافی فاحش بهترین تیم انگلستان بودیم و برتری روانی نسبت به هر حریفی داشتیم اما این وضعیت موجب شده بود شکست های مان در اروپا شوک بدی به تیم وارد سازد. به یازده برد پیاپی و همراه با تعداد زیادی گل در لیگ دست یافته بودیم و پیش از رویارویی با رئال مادرید در مرحله یک چهارم نهایی لیگ قهرمانان، 37 گل طی آن روند پیروزی به ثمر رسانده بودیم.
در دیدار رفت که با نتیجه بدون گل در برنابئو پایان یافت، توانستم عملکرد نسبتا خوبی داشته باشم. در واقع مربی گفت که من یکی از بازیکنانی بودم که عملکرد خوبی ارائه کردم. آیا در حال خروج از دوران افت خود بودم؟ کاش اینطور بود. در دیدار برگشت در اولدترافورد، کابوس ها برگشتند. ارسالی به سوی من انجام شد که حتی یک بازیکن خمار هم می توانست روی آن تاثیر بگذارد اما آن توپ از بالای سرم گذشت و به روبرتو کارلوسی رسید که حمله دیگری را طرح ریزی کرد. چه اتفاقی در حال رخ دن برای من بود؟ حتی نمی توانستم یک پرش را به درستی زمانبندی کنم.
جو ورزشگاه از همان دقیقه ابتدایی طوفانی بود اما مادرید ظرف یک ساعت با نتیجه 3-0 ما را در هم کوبید؛ یک گل به خودی از کینو و سپس دو گل از رائول. هنینگ برگ با یک پشت پای فوق العاده از ردوندو در نزدیکی های خط کناری زمین، از جریان بازی محو شد. آن حرکت بی نظیر بود ولی کسی که باید آن منطقه را پوشش می داد، من بودم. اگر روی فرم بودم، خودم را به او می رساندم.
با گل های اسکولزی و بکس به بازی برگشتیم اما وجهه اروپایی مان از هم پاشیده بود و دیدن این که مادرید تیم با کلاسی بود و در نهایت قهرمان جام شد هم، چندان برای مان تسلی بخش نبود. ما به یک استعداد در کلاس جهانی نیاز داشتیم تا سطح تیم را ارتقا دهد و نگذارد کسی در غار خود بنشیند و ما بهای خریداری نکردن نام های بزرگ را پرداخت کردیم.
سه روز پس از این که رئال ما را متلاشی کرد، به مصاف ساوتهمپتون رفتیم و ضمن کسب پیروزی 3-1، به فاصله چهار مسابقه تا پایان فصل قهرمان لیگ شدیم اما نمی توانم بگویم که آن قهرمانی تجربه لذتبخشی برایم بود. عکسی از شادی همه اعضای تیم در زمین تمرین کرینگتون وجود دارد. در آن عکس من در حال بالا و پایین هستم ولی خب آن برای حفظ ظواهر بود و من وانمود می کردم که به وجد آمده ام. حقیقت این بود که احساس پوچی می کردم. سه جام در 1999، یک سال بعد به یک جام تقلیل یافته بود و نقش من در تیم بسیار پایین تر از آنچه بود که باید باشد. تنها می توانم این مسئله را به پای نوعی خماری پس از فصل سه گانه بگذارم.
همچون مشکلات فردی من، بکس هم با مربی مشکل داشت. دختران جذاب علاقه مند به او، شهرتش را به سطح جدیدی رسانده بودند. بکس و ویکتوریا در 1999 در نزدیکی های دوبلین ازدواج کرده بودند و من بسیار خوشحال و شادمان بودم که ساقدوش او به شمار می رفتم. واقعا فکر نمی کنم هرگز بیش از آن لحظه دلواپس بوده باشم. پیش از آن هرگز برای جمعی سخنرانی نکرده بودم و با وجود این که این بار تنها برابر مهمان های مراسم حرف می زدم، می دانستم هر حرفی که بزنم می تواند به رسانه ها راه یابد. اگر کارم را خراب می کردم، مضحکه صفحه نخست تمامی نشریات می شدم.

متن سخنرانی را خودم نوشتم ولی شب قبل از برگزاری مراسم، آن را به مسئول برگزاری سپردم تا نگاهی به آن بیاندازد. از داستان خود بسیار راضی بودم ولی پرگرین (مسئول برگزاری مراسم) فکر می کرد چیزی که در مورد ماجرای جرج مایکل در توالت نوشته ام، جالب نیست. آن ماجرا احتمالا به بهترین شکل از متن خارج شد. در عوض مطلب دختران جذاب را به امید پیدا شدن سر و کله تمامی اعضای بایرن مونیخ قرار داد. چه دختری می توانست مردی را که توان این را داشت که نود دقیقه در اوج باشد و هنوز هم کم نیاورد دوست نداشته باشد؟ خب، جالب به نظر می رسید.
بکس معمولا دوست دارد خاطره دیدن من در صبح مراسم برابر یک آینه تمام قد را تعریف کند، در حالی که یک اسپری بدن را به جای میکروفن در دست دارم و مضطرب به نظر می رسم. نمی توانم این موضوع را تکذیب کنم. مراسم ازدواج به خودی خود با حضور حدود سی خانواده و دوستان نزدیک خیلی دوست داشتنی بود. مراسم بسیار احساسی بود و اشک های زیادی جاری شدند. سپس وقت غذای اصلی و لحظه بزرگ من فرا رسید. تکانه ای الهام بخش داشتم و سارونگی (پارچه ای رنگارنگ در فرهنگ اندونزی) از ویکتوریا قرض گرفتم. عکس دیوید در حالی که یکی از آن لباس های رنگارنگ را بر تن کرده بود، به نشریات راه یافته بود و از این رو پیش از این که بالای سن بروم، یکی از آن ها را دور خود پیچیدم و مایه خنده حضار شدم.
بهترین دوستان بکس کسانی بودند که او از مدت ها قبل با آن ها آشنایی داشت _من، دیوید گاردنر و تری بایرن (یکی از ماساژور های تیم ملی انگلیس که به مربی شخصی او تبدیل شده بود). همه این ها در مراسم حضور داشتند و البته ستارگان عرصه پاپ هم به خاطر ویکتوریا بودند. از همین رو مراسم بسیار رسانه ای شد.
سپس در صبحی از روزهای فوریه 2000، بکس به باشگاه زنگ زد تا بگوید دیر به تمرین می رسد. گفته بود باید مواظب بروکلین باشد که ناخوش احوال بود. ولی همان شب عکسی از ویکتوریا در یک مهمانی به ثبت رسید و مربی فکر کرد که بکس در خانه اش حضور داشته است. هنگامی که بکس بالاخره برگشت و سر تمرین رسید، مربی یکسره او را به خانه فرستاد. بکس باید برای یک بازی بزرگ در آخر هفته برابر لیدز، با تیم سفر می کرد اما حتی روی نیمکت حضور نداشت. او بازی را از روی سکوها دنبال کرد و همین موضوع توجهات بیشتری را بر انگیخت و به طوری که تمامی عکاسان حاضر در الند رود، از بکس در حالی که روی صندلی خود نشسته بود، عکس می انداختند.
پس از آن بازی، مستقیما راهی اردوی تیم ملی انگلیس شدیم. قرار بود چهارشنبه در ومبلی برابر آرژانتین به میدان برویم. دست کم بدین شکل چندین روز فضا آرام تر شد و من هم فرصت یاقتم تا با بکس در مورد این که چه راه حلی برای ماجرای پیش آمده دارد، حرف بزنم. تصمیم گرفتیم که من میانجیگری کنم. وقتی پنجشنبه به تیم برگشتیم، رفتم و با استیو مک کلارن حرف زدم.
«ببینید، من گفتگویی با بکس داشتم و او می خواهد تا ماجرای پیش آمده میان او و مربی حل و فصل شود. اما به نظرم ما نیاز به این داریم که به آن ها در جهت یاقتن یک راهکار کمک کنیم.»

پس تصمیم بر این شد تا جلسه ای با حضور من، بکس، استیو و رییس برگزار شود. جهت اطمینان حاصل کردن از خوب پیش رفتن جلسه، قبل از شروع آن با بکس نشستم و یک ورق آ چهار از تعهدات و الزاماتی که باید به آن ها پایبند می بود، نوشتم. دغدغه اصلی برای رییس، مسئله سفر کردن بود و به همین خاطر نوشتم که بکس سه شب قبل از هر مسابقه، به لندن نخواهد رفت و بدین ترتیب مربی خواهد توانست عملکرد او را زیر نظر داشته باشد و مسافرت هایش نیز محدود می شدند. با شناختی که از مربی دارم، فکر می کنم آن برگ کاغذ را هنوز در کمدی، جایی داشته باشد.
جهت اطلاع تان بگویم که جلسه خوب پیش رفت. آن ها با هم دست دادند و تصمیم گرفتند کدورت ها را کنار بگذارند. مربی احمق نبود؛ بکس بازیکن با ارزشی برای ما بود؛ یکی از بهترین بال راست های جهان و البته یکی از سختکوش ترین شان. بکس هم در باشگاه رویاهایش حضور داشت و هر فصل شانس قهرمانی را پیش روی خود می دید. با این شرایط، باید هم به توافق می رسیدند.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



