
او یک مرد بود.
۳۲۵ بازدیدیکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷ - 0۵:۲۱
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
سالها قبل به خاطر بعضی اختلافات, ارتباط ما با بعضی از فامیل قطع شده بود. یکروز زنگ خانه ی ما به صدا در آمد. من پرسیدم کیه؟ او پشت در جواب داد من هستم و نام و فامیلیش رو گفت. خیلی تعجب کردم. او پسر همان فامیل بود. او یگانه کسی بود که از ان خانواده به ما سر میزد و هیچوقت ارتباطش را قطع نکرد و سالی یکمرتبه به خانه ی ما میامد.
او را از وقتی بچه بودم به یاد میارم. یک نظامی با هیکلی رشید. از همان نظامی ها که همه چیزشان برای نظامی گری تراشیده شده و دارای صلابت هستند. چهره ی خندانش وقتی ما را میدید و سلام و احوال پرسی میکرد در خاطرم نقش بسته. میامد داخل منزل می نشست و خیلی هم حرف نمیزد. و با وسیله ای که دم دستش بود ور میرفت. پرتقال میخورد با چاقو پوست پرتقال را تکه تکه میکرد. اگر دفتری دم دستش بود دفتر را ورق می زد.
یه بار که به خونمون اومد سرفه هایی میکرد. سرفه هایی که تکرار میشد. گفت که درد کهنه سر باز کرده و دوباره شروع شده. بعدها کم کم خبرهایی شنیدم که دردش بدتر شده و برای درمان به بیمارستان می ره. انگار کم کم هیولای شیمیایی خودش رو نشون میداد. یه شب رفتیم خونشون. در رو که باز کردن , من چی می دیدم!. از اون هیکل بلند و رشید , مشتی استخوان و پوست باقی مونده بود. یک ساعتی پیشش بودم. حدود 60 کیلو وزن کم کرده بود!. از درون آتش میگرفت و دستش رو روی سینه اش میگذاشت و سرش رو روی میز جلوش. چه فشاری و سوزشی رو از درون تحمل میکرد. قدرت حرف زدن که نداشت. یه مقدار از چشم و هم چشمی ها گلایه کرد. وقتی خواستم ازش جدا بشم ازم تشکر کرد و گفت ما فامیل و ... داریم , ولی تو بودی که به من سر زدی. بعدا در بیمارستان شهر دیگه ای بستری شد و بارها خواستیم بهش سر بزنیم که نشد. تا یه روز بهم خبر دادن که از دنیا رفته. چندسال از درون سوخت تا عمرش تموم شد. او برای من نماد غیرت و مردونگی هست. مردی که مادر بزرگش زمان جنگ بهش گفته دیگه نرو جبهه پدرت پیر شده. و او در جواب گفته تکلیف هست.
سلام بر او و بر همه ی همرزمان و یارانش.


