طرفداری- شعاری وجود داشت با این مضمون: «اگر نویل ها می توانند برای انگلیس بازی کنند، پس من هم می توانم». این شعار برای مدتی خیلی محبوب شد. در بدترین لحظات در دوران مربیگری کوین کیگان در تیم ملی انگلیس، حاضر بودم جای خودم را با دلقک ها عوض کنم.
همواره به بازی کردن برای کشورم افتخار زیادی کردم.؛ هر چند یونایتد در قلب من همیشه جای نخست را داشت. اما در دوران کوین اوضاع آنقدری بد پیش رفت که مصدوم بودن یا گوشه نشینی، مایه آسایش بود. همه این ها تقصیر کوین نبود. زمان مربیگری او در تیم ملی با افتضاح ترین دوران بازی من همراه شد؛ دورانی که تمام اعتماد به نفس خود را از دست دادم. به هیچ وجه برای باشگاه یا کشورم خوب بازی نمی کردم. اما مسئله این است که مربیگری در انگلیس، به شکل بی رحمانه ای ناکامی های هر مربی ای را نمایان می کند. نقاط ضعف فرد در رسانه ها مورد پوشش کامل قرار می گیرد و سپس طرفداران به آن می پردازند. و کوین همان گونه که بعدها با صداقتی ستودنی گفت، پایین تر از حد لازم بود.
ما در طول بازی های مقدماتی یورو 2000 می توانستیم فقدان استراتژی را در کنار تصمیمات عجیب همچون بازی دادن سول کمپل در پست مدافع راست در دیدار پلی آف برابر اسکاتلند رویت کنیم. او خط دفاع چهار نفره را به به سیستمی با دو وینگ بک تغییر داد. هیچ یک از بهترین ترکیب تیم یا الگوی کلی آن آگاهی نداشتیم.
زمانی که برای شرکت در تورنمنت راهی بلژیک شدیم، هنوز نمی شد مسیر خاصی برای تیم متصور شد و من از همان ابتدای کار حس و حال بدی داشتم. می دانم که بازی کردن برای کشورتان مایه افتخار است. نباید از این بابت گله ای کرد. ولی ما در هتلی رنگ و رو رفته و قدیمی در محله اسپا اقامت داشتیم. در بهترین حالت ذهنی به سر نمی بردم و پس از زمین گذاشتن چمدان هایم در اتاق خود نیز، خلقیاتم تیره و تار شد. با خودم گفتم «این هفته ها خیلی طول خواهند کشید». این در حالی بود که تورنمنت هنوز آغاز نشده بود.
در فرم بدی به سر می بردم و تیم هم دچار فقدان ستاره و تخیل بود. به نظرم راهکار کلی کوین این بود که ما را به یک تیم انگلیسی عادی تبدیل کند که بر مبنای قدرت و ریتم بالا بنا شده است. اما برای این کار به نیروی جوانی لازم است و تیم ما بسیار یکدست بود. بازیکنان بسیاری شبیه به من بودند: محکم و عادی. در میانه زمین اینس و بتی را داشتیم ولی هیچ یک از آن ها خلاق ترین عنصر ممکن نبودند. بکس واقعا با کیفیت بود اما در سمت چپ دنیس وایز را مقابل فیل داشتیم که همچون خودکشی جلوه می کرد. در کل تیم حتی یک بازیکن چپ پا نبود و کسی نمی توانست گوشه سمت چپ زمین را به دست بگیرد.
کوین روی برخی مسائل هم بد شانس بود. استیو مک منمن تورنمنت را شروع کرد و سپس خیلی زود مصدوم شد. استیون جرارد با وجود جوانی اش، ستاره ای به شمار می رفت و او هم مصدوم شد. بازیکنی که باید استعداد جوان جذاب تیم به شمار می رفت یعنی مایکل اوون، با مربی اختلاف داشت. می توانستیم این را از تعامل مختصرشان با یکدیگر بفهمیم. مایکل پس از جام جهانی 1998 به عنوان نامی بلند سر بیرون آورد ولی نمی توانست بر سر درک کوین از بازی کنار بیاید. این مسئله ای حرفه ای بود که به مسئله ای شخصی تبدیل شد. کوین خواستار عقب تر بازی کردن مایکل و پشت به دروازه بودن او بود. مایکل اما فکر می کرد این یعنی هدر دادن استعداد او.
نه تنها مایکل را روی فرم خوبی نداشتیم، بلکه کندترین تیم تاریخ انگلیس بودیم. دو نویل، کیون و آدامز، بتی، اینس، وایز و بکام به همراه اوون و شیرری در خط حمله که قرار بود بلافاصله پس از پایان تورنمنت خداحافظی کند. می توانستیم به مدت سی سال بازی کنیم و به موفقیت نرسیم. ما خوب نبودیم، اصلا خوب نبودیم. برادرم مقصر حذف تیم شناخته شد اما او با حفظ ما از هرگونه تنبیه دیگر، در حق ما لطف کرد.
همچون مشکلات تیم، هرگز با فرهنگ شرطبندی خارج از زمین راحت نبودم. افراط در هر چیزی بد است و زمان زیادی صرف مسابقات سوارکاری و کارت بازی شد. همه چیز فرق می کرد، کاملا بر خلاف مقررات انضباطی، تمرکز و روند آماده سازی که من در یونایتد به آن عادت کرده بودم. ده دقیقه ای برنامه های تمرینی مربی اجرا می شد و سپس کارت ها بیرون می آمدند. حتی اگر مسابقه ای را می باختیم، مکتب شرطبندی به کارش ادامه می داد.
همیشه بازیکنانی هستند که در شرطبندی دست داشته باشند ولی مقدار زیادی از آن ها در تیم وجود داشت. ما هم در یونایتد ورق بازی می کردیم، ولی نه بر سر مبالغ هنگفت. حتی اگر چنین قصدی داشتیم، مربی از آن با خبر می شد و چنین اجازه ای به ما نمی داد. شرطبندی در رختکن یک تیم، همچون سرطان است.
تنها مرتبه ای که درگیر یک ورق بازی سنگین شدم، یادم می آید. همراه با یونایتد در تور پیش فصلی در مالزی به سر می بردیم و من، یورکی، باتی، کینو، گیگزی، اسکولزی و تدی در یک دور بر سر چند صد سکه بازی کردیم. این شرطبندی بر اساس معیارهای من بزرگ بود و در ذهنم باقی ماند. من با فکر آس و تک خال به رختخواب رفتم. شرطبندی هوش از سرتان می برد. می توانم دلیل گرایش بازیکنان به این مسئله را ببینم. آن ها پول دارند و ساعات خسته کننده زیادی را در هتل سپری می کنند. اما باختن پنجاه هزار و بازی کردن به مدت ده ساعت و تا دو بامداد، نمی تواند برای تمرکز کردن هیچکس خوب باشد. و در یورو 2000، یقینا بازیکنان از روی اعتدال شرطبندی نکردند.
این امر از نظر اجتماعی نیز تفرقه انداز است. اگر در اتاقی ده نفر داشته باشید که مسابقات سوارکاری تماشا می کنند و یا ورق بازی می کنند، اردوی تیم دچار نفاق می شود. در طول یورو 96، عده کمی دست به شرطبندی زدند ولی آن ها این کار را با مسابقات فوتبال انجام می دادند؛ در آن صورت ما در کنار یکدیگر بازی ها را تماشا می کردیم. این گونه با هم انس می گرفتیم و مشق شب خوبی برای ما به شمار می رفت. اما در بلژیک، برخی از بازیکنان در اتاق های شان قفل شده بودند و سر هر دست ورق بازی کردن، هزاران هزار می باختند. چیزی که به افراط بکشد، هرگز خوب نیست. اگر در حق گلن هادل منصف باشیم، او هرگز اجازه پیش آمدن چنین وضعیتی را نمی داد.
هنگامی که در بازی ابتدایی مان با نتیجه 2-0 از پرتغال جلو افتادیم، شاید به اشتباه این تفکر در شما ایجاد شده باشد که ما یکی از مدعیان قهرمانی در یورو 2000 خواهیم بود. آن ها در نیمه دوم ما را در هم کوبیدند. لوئیس فیگو برای به تساوی کشاندن بازی، با شوتی سهمگین از فاصله 30 یاردی، توپ را از میان پاهای تونی عبور داد و سپس روی گل سوم، من در موقعیت بدی برای پوشش دادن تونی قرار داشتم. فرم بازی من همانند پنج ماه گذشته بود. با وجود 2-0 پیش افتادن از حریف، خوش شانس بودیم که تنها 3-2 باختیم.
آلمان، دشمن دیرینه، حریف بعدی بود و من نمی توانم باور کنم هرگز مسابقه بدتری از آن میان این دو تیم برگزار شده باشد. ما به زحمت 1-0 برنده شدیم ولی راستش را بخواهید، نمی دانم آن پیروزی چگونه حاصل شد. بازیکنان پس از بازی در رختکن شنگول بودند و کوین گفت در صورت پیروزی در مسابقه بعد، پس از آن همه وصله هایی که رسانه ها به ما زده بودند، آماده چیدن نوک شان است. اما انتقادات بیشتری در راه بودند. به این فکر افتاده بودم که چه مقدار دیگر باید در اسپا باشیم. از اشاره کردن به این موضوع متنفرم ولی می دانستم آن تیم به اندازه کافی خوب نیست و خودم هم در بدترین فرم دوران ورزشی خود به سر می بردم. واضح بود که تیم ما حذف خواهد شد.
به عنوان یک مربی، کوین در زمینه سراغ بازیکنان رفتن و حرف زدن با آن ها خیلی خوب بود. هنگامی که او به جای گلن روی کار آمد، روحیه تیم پایین بود و او همیشه در کنار آمدن نفر به نفر با بازیکنان خوب بود. او فرد خوبی است؛ بسیار مشتاق و یک عاشق واقعی فوتبال. اما هیچ راهبرد و طرحی از نحوه بازی مد نظر او در ذهن ما نبود. اگر بهترین ویژگی های کوین و گلن را با هم ترکیب می کردید، شاید یک مربی خوب برای انگلیس داشتید. اما خواسته های آن شغل هر دو را به طرق بسیار متفاوتی از راه به در کرد. زیر نظر کوین، چیزی یاد نگرفتیم. هفت-هشت مربی در کادر او حضور داشتند که همه افراد معتبری بودند همانند پیتر بیردزلی، درک فازاکرلی، آرتور کاکس و لس رید اما، هیچ موجی از تاکتیک به تیم انتقال داده نشد.
این موضوع در یکی از سخنرانی های لس در مورد حریف بعدی مان خلاصه شد و البته این را هم بگویم که کوین خوابش برد. او در صف اول نشسته بود و ما می توانستیم ببینیم که شانه هایش شل شده اند و سرش رو به جلو خم می شد. ناگهان با یک استارت از خواب بیدار شد و تمامی بچه ها غرق در خنده شدند. با وجود این که این اتفاق در آن زمان خنده دار بود، الان که آن را به خاطر می آورم، برایم باورنکردنی است.
در حالی راهی مسابقه آخر مرحله گروهی مقابل رومانی شدیم، که تنها به یک تساوی برای راهیابی به مرحله یک چهارم نهایی نیاز داشتیم اما باختِ آشفته ای متحمل شدیم. پیش از این که آلن از روی نقطه پنالتی کار را به تساوی بکشاند، عقب افتاده بودیم. سپس با گل مایکل جلو افتادیم، قبل از این که دوباره تلو تلو بخوریم. گیج و سردر گم بودیم و نمی توانستیم بیش از چند پاس به هم بدهیم. به هیچ وجه توان کنترل کردن بازی را نداشتیم. سپس در دقیقه 89، ویورل مولدوان از کنار خط نفوذ کرد و فیل پایش را از جا در آورد. او بهترین تکل دنیا را نرفته بود. باید روی پای خودش می ایستاد. لوان گانیا، پنالتی را گل کرد و ما حذف شدیم. پس از بازی فیل در رختکن حال و روز خوشی نداشت و من مدام به او می گفتم که نباید حس بدی داشته باشد. «ما خراب کرده بودیم فیل. در هر صورت به زودی راهی خانه می شدیم».
من هم می توانستم به همان اندازه مورد سرزنش قرار بگیرم. من نکبت بودم. اما طرفداران انگلیس دوست دارند یک بلاگردان داشته باشند و حسی که پس از آن تکل فیل داشتم، به همان اندازه حس محافظت از برادر کوچکترم بود که حس ناامیدی و یأس در قبال کشورم داشتم. می توانستم وصله های ترسناکی که پس از جام جهانی 98 به بکس زده بودند را به خاطر بیاورم. فیل هرگز تا آن اندازه مورد حمله قرار نمی گرفت اما اوضاع به اندازه کافی برایش بد پیش رفت. هنگامی که به خانه برگشت، پیراهن آتش گرفته ای بر روی درب خانه اش بود و نقاشی هایی نیز بر روی دیوار باغچه اش انجام داده بودند. احتمالا مقدمات این کار را یک روزنامه چیده بود زیرا نمی توانم باور کنم هیچکسی در روزندال تا آن حد احمق باشد که دست به چنین کاری بزند. در هر صورت اوضاع خارج از کنترل بود.
ایکاش من به جای فیل آن تکل را می رفتم ولی هر کدام از ما این کار را که کرده بودیم، این وصله به نام نویل ها خورده بود. پس از یورو 2000 با فیل شوخی می کردم که او مورد هدف آن هجمه ها قرار گرفت، در حالی که من در طول سالیان بلایای بدتری بر سرش آورده بودم.
در رده باشگاهی، همیشه معتقد بودم که باید پذیرای این چوب و چماق بود؛ به ویژه اگر کسی به اندازه من وا داده باشد. هر چقدر هم این وصله ها بد بودند، هرگز گله ای نکردم. تا زمانی که در زمین برنده می شدیم، مقداری شعار نمی توانست مرا یا خانواده ام را اذیت کند.اما وقتی لباس انگلیس را بر تن دارید و شما را مورد سو استفاده قرار می دهند، همیشه چنین چیزی حماقت محض به نظر می رسد. حتی بی آن که به فکر این باشید طرفداران آماده یورش به سوی شما هستند، بازی کردن برای کشورتان به اندازه کافی سخت است. این موضوع به عنوان یک بازیکن جوان واقعا می تواند اذیت تان کند. این ماجرا از حوالی 1998 به مدت چند سال پا برجا بود و بدیهی است که آن تکل نویل، چندان به سود محبوبیت نویل ها تمام نشد.
انتظار داشتم کوین پس از یورو 2000 به کارش ادامه دهد. او برای انگلیس و شغل خود اهمیت قائل بود و می خواست به نحو بهتری از تیم جدا شود. اما نمی توانستم تصور کنم که اوضاع چگونه بهتر خواهد شد. در نهایت ماجرای ترسناک تری نسبت به آنچه که انتظارش را داشتم، رخ داد: شکست به آلمان در نخستین مسابقه مان در بازی های مقدماتی جام جهانی. در خانه، در هوایی بارانی، در آخرین مسابقه در ومبلی قدیم و همراه با یک اجرای شوکه کننده دیگر. آلمان خیلی از ما بهتر نبود. در حقیقت آن ها بی مصرف بودند، تنها نه به اندازه بی مصرفی ما. با وجود حضور اینس بر روی نیمکت، کوین از گرت ساوتگیت در مرکز خط میانی استفاده کرده بود و این حرکت بی معنی به نظر می رسید.
من هم به اندازه سایرین بد بودم. از نظر جسمانی در وضع مناسبی به سر نمی بردم و به همین خاطر تعویض شدنم در بین دو نیمه، آسایشی بود که مربی به من بخشید. ما نیاز به سرعت داشتیم و دست کم با حضور کایرن دایر کمی بر سرعت مان افزوده می شد. اما نتوانستیم به بازی برگردیم و پس از بازی کوین به رختکنی افتضاح و ساکت وارد شد. هنگامی که او شروع به صحبت کرد، من از قبل دوش گرفته بودم و لباس هایم را عوض کرده بودم ولی بیشتر بچه ها روی زمین نشسته بودند. او طبق معمول صحبت هایش را با گفتن از بازی شروع کرد:
«بچه ها، شما تمام توان تان را گذاشتید و در نیمه دوم خیلی بهتر بودیم. نمی توانم گله ای از مقدار تلاشی که به خرج دادید، داشته باشم.»
سپس، بعد از ذره ای مکث، بمبی را بر روی ما انداخت:
«در هر صورت تا جایی که می توانستم پیش رفتم. اینجا پایان کار من است».
همه حیرت زده بودیم. من نیمه دوم را از دهانه تونل تماشا کرده بودم و از این رو می توانستم صدای طرفداران را که از کوره در می رفتند، بشنوم. شعاری با مضمون «چقدر آشغال!» شنیدم و هنگامی که کوین در حال ترک زمین بود نیز چیزهایی گفته شد. بدیهی بود که او زیر فشار زیادی قرار داشت. اما انتظار نداشتم چنین ماجرایی رخ دهد.
آرتور کاکس میان حرفش پرید: «اوه! کوین. باید در این باره فکر کنی».
تونی آدامز هم تلاش کرد چیز مشابهی بگوید. کوین قصد برگشت از حرفش را نداشت: «نه، من تصمیم خودم را گرفتم. از تمامی کارهایی که کردید، ممنونم. شما خارق العاده بودید ولی من تا جایی که در توانم بود، پیش آمدم».
پیش از مطلع شدن ما از این وضعیت، افراد کت و شلوار پوش وارد رختکن شده بودند: دیوید دیویس، آدام کرویزر، مدیران ارشد. آن ها کنار هم بودند و با هم حرف می زدند. بحران دیگری از سوی اتحادیه فوتبال در راه بود. پایان ناراحت کننده ای در روزی غم انگیز داشتیم؛ پایین ترین نقطه در طول حضورم در تیم ملی انگلیس. در یونایتد، زندگی زیبا بود. ما هر سال قهرمان جام ها می شدیم، فوتبالی عالی بازی می کردیم و گل های فراوانی به ثمر می رساندیم. در انگلیس با تیمی ضعیف بازی می کردم و حزن و اندوه بسیاری عایدم می شد. تنها نکته آسایش بخش آن روز این بود که دیگر هرگز نباید در آن زمین قدیمی بازی می کردم.
انتظار خروج کوین را نداشتم ولی به نحوه مدیریت او در این راستا، احترام گذاشتم. هنگامی که به اندازه کافی خوب نباشید، اعتراف به این موضوع به ویژه بر روی آنتن تلویزیون ملی آسان نیست. احتمالا کوین درست می گفت: او تا جایی که توانش را داشت، ادامه داد و دیگر کم آورده بود. اما خیلی از مربی ها هم هستند که اگر به جای او بودند، ادامه می دادند و پول شان را می گرفتند و منتظر حکم اخراج می ماندند. کوین این شجاعت را داشت که در برابر عموم قرار بگیرد.
با خروج کوین، اتحادیه فوتبال باید برای بازی چند روز بعد مقابل فنلاند، کسی را بر روی کار می آورد. از این رو هاوارد ویلکینسون برای دومین بار هدایت تیم را به شکل موقت در دست گرفت. در هر دو مقطع، من باید شب بازی بیرون می نشستم. شاید هاوارد فکر می کرد که من مقابل او ایستادگی می کنم. این گونه نبود، هرچند نمی توانم بگویم که برای بازی کردن زیر نظر او مشتاق بودم. پیش از بازی با فرانسه در سال 1999، او از ما خواست تا ضربات آزاد از حوالی خط میانی زمین را تمرین کنیم. راهکار او این بود که دو مهاجم نوک و دو مدافع میانی در حوالی محوطه بلند شوند و توپ را به جلو بفرستند. قصد داشتیم در ومبلی و برابر قهرمان جهان، روی توپ های دوم کار کنیم.
منصفانه است اگر بگویم در تمامی دوران حضورم در یونایتد، چنین چیزی نشنیدم. هنگامی که به توانایی های اسپانیا، فرانسه، رئال مادرید و بارسلونا طی دهه گذشته فکر می کنم، برایم مشخص می شود که ذهنیت انگلیسی ها چقدر عقب بود. و هاوارد، مدیرفنی اتحادیه فوتبال به شمار می رفت.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



