اختصاصی طرفداری- در زندگی به تجربه فهمیده ام که اتفاقاتی هست که ترس مواجهه با آنها شاید از خودشان هم دردناک تر باشد، بمب هایی که کارشان اخلال هشیاری آدمیزاد است.
لحظه هایی هست که به یقین می دانیم دیر یا زود فرا می رسند و بسان فاجعه ای ما را در بر می گیرند و ما شبیه واماندگان بی پناهی که هدف یک حمله تروریستیِ بی رحمانه واقع شده اند، بی آنکه خودمان هم بفهمیم بر طبق کدام منطق، به سمتی که مشخص نیست کجاست مذبوحانه هجوم می بریم و می گریزیم، می گریزیم تا به نقطه امنی برسیم، تا تا جای ممکن رخدادِ فاجعه را به عقب بیندازیم و کیست که نداند همه تعقیب و گریزهای زندگی همین است و فاجعه بالاخره گریبانمان را در همان امن ترین نقطه ممکن می گیرد و ما حرارت روشن انگشت های گرمش را روی شانه مان حس می کنیم و صد ساله ترینِ شراب ها را کنار حادثه سر می کشیم. مثل دوستی که چند وقت پیش که از عشق دیرینه اش پرسیدم، لبخندی زد و گفت: تمام شد، مثل غذایی که می خوری و تمام می شود. نمی دانم نیازی هست بگویم که حالا دوران بازیگری افسانه ای به نام بوفون تمام شده است، مثل جام صد ساله ای که سرکشیدیم و تمام شد.
به باور من مرگ خیلی ورطه تفسیر خوری نیست که بشود برایش فلسفه ی بافت و جامه زندگی تنش کرد، این را هم می دانیم که هستند کسانی که خیلی قبل مردن می میرند و خیلی ها هم با خودِ مرگ و این وسط ابرقهرمانانی هستند که در خاک شدنشان هم شروع رستنی تازه است آرمان گرایانی که خودشان شاید اما آرمان هایشان هرگز نمی میرد، مثل درخت های چندهزار ساله که بخشی از شناسنامه زمین اند و نابودیشان ناممکن، آنقدر در بالا و پایین زندگی پنجه به پیشانی روزگار ساییده اند و دوام آورده اند که سرآخر جایی بیرون از مرزهای این تُشکِ لعنتی که "عقل معاش"، اول و آخرمان را زمین گیرِ خیلِ بیشمارانِ معمولی می کند، دست شان رفته بالا، ابر قهرمانان آرمان گرا را می گویم که یادشان زیر خلوتمان پشت چراغ قرمزها، توی پست ها نگهبانی سربازی، پس از هر شکست و یاس شاید سایه زده و حضورشان تراوشاتی تازه به لحظه هایمان بخشیده.
در کشاکش زندگی آموخته ام که حتی دراماتیک ترین و موزیک خورترین خاطرات زندگی آدم هم یک روز فراموش می شوند و از آنها تنها قاب خالی یک عکس خاکستری روی دیواری رنگ مرده می ماند، می شوند کیتونی زهر آلود که زهرش را کشیده باشند و مجبور باشد تمام عمر را درهم تنیده و مچاله، هم پیاله شیشه الکل باشد و آنقدر بنوشد تا خشک خشک شود و از چشمان گیرا و ترسناکش تنها مولکول هایی بی تحرک و بیجان باقی بماند. من فكر مي كنم آدميزاد خيلي زود به هر چيزي خو می كند، اساسا از نظر من آدميزاد موجودی است عادت كننده که ذائقه اش تابع شرایط است و می آید روزی که بزاغ هايش برای بی مزه ترین غذاها هم فواره می زند و دستش بی اختیار برای پلاسیده ترین میوه های روی میز دچار لرزشی ارگانیک می شود، آنچنان که با چشم های خودم دیدم انطباق پذيري سربازان را که در فِرِنچِ خوابی آرام، روی آسفالت داغ و زمخت چه رژه ها که نمی رفت. بر همین اساس هميشه اين احساس را در زندگي داشته ام كه سختي انسان مچ كاري ترين زخم ها را هم می خواباند، جوری كه شاید ترک برداریم اما نمی شکنیم و همینگونه است که بالاخره يك روز کاری ترين زخم ها هم ترمیم می شوند و عمیق ترین شکستگی ها جوش می خورند و نهايتا صبح يك شب تب دار خيلي خيلي بلند از خواب بلند مي شويم و مي بينيم حتي اثرِ سرنگِ واكسنِ خردسالی روي بازويمان را هم لابه لای فراموشی قبض آب و برق جا گذاشتيم. زمان غارتگر عجیبی است و با هر ثانیه که می گذرد چیزی از ما را با خود میبرد، غارتگری که همه چیز را بدون اجازه میبرد و تنها یک چیز است که آن را همیشه فراموش میکند...
حالا از اعماق یکی از همین روزهای اردیبهشتی که از هر آبان و آذری به پاییز شبیه تر بود، می نویسم برای آخرین سکانس های ابرقهرمان آرمانگرایی که گریزگاهِ گریز از خیل بیشمارانِ معمولی را نشانمان داد تا دلخوشی هامان ابعاد بزرگتری از توپ فوتبال داشته باشند و امید این امید لعنتی، این گمشده ترین نشان حیات هر روز صبح از گونه گلبرگ های باغچه بچکد کف دستان ما و گرمای عشق را در وجودمان جاری و ساری کند، شاید آنگاه بتوانیم دوقلوهای افسانه ای باشیم و دست در دست، دست به کارهای خارق العاده بزنیم یا مثل داداش کایکو دستمال قدرت ببندیم و مرزهای ناممکن را جابه جاکنیم، شاید آن روز نوبت ما باشد تا دیگر تماشاچی نبرد ابرقهرمانان نباشیم و خودمان لباس گلادیاتورها بپوشیم و در ردای قدیسان به تمام جهان نشان دهیم، آرمان گرایان شاید اما آرمان ها هرگز نمی میرند...
و چقدر دوست دارم اینجا تاکید کنم که حتی اگر قلبمان را روزی جایی روی سنگ فرش پیاده رویی جا گذاشته باشیم، باید خیلی سعادتمند باشیم اگر نیمه های شب که تمام شهر را خرناس های گوش خراش پر کرده، در رویاهامان خود را میان پیاده رویی گمشده که مثل پیتونی خشک شده که توی شیشه الکل توی مخفی ترین طبقه کمد لباسمایهان جاساز شده پیدا کنیم، آنجا که هنوز دل خوشی ها ابعاد بزرگتری از همان چیزی که می دانید دارد، آنجا که روی داغ ترین آسفالت صبحگاه، ابرقهرمانان آرمان گرا رژه فتح می روند و هیچ جنبنده ای حوالی خیلِ بی شماران معمولی روییت نمی شود. تا خود را دوباره بازیابیم و زانو به زانوی عشق پیشروی کنیم و خشاب به خشاب پشت هم خالی کنیم توی صورت این دنیای شبیه ساز تکراری و این حصار روزمرگی را بشکنیم و چه خیال که اگر مثلا پرده شب تا بی نهایت بگسترد یا مثلا خورشید فردا طلوع نکند یا حتی آلارم شکنجه آور هفت صبح مثل پتکی خروار خروار واقعیت میگرنی را بکوبد توی صورت ما و برای ثانیه ای زندگی مجبور باشیم صد هزار بار بمیریم وقتی که می دانیم تو بگو اصلا بعد صد هزار سال بالاخره همدیگر را در دنیای می یابیم که هر روز صبح امید از روی گونه گلبرگ هایش می چکد کف دست مان، وقتی مثل درخت های چند هزار ساله بخشی از شناسانامه زمین شده ایم و نابودیمان ناممکن است، وقتی خودمان شاید اما آرمان هامان هرگز....



