شاید آن روزی که سرالکس فرگوسن در خیل انبوهی از طرفداران منچستر یونایتد، میکروفون را به دست گرفته بود و میگفت: "هر اتفاقی برای تیم و باشگاه افتاد، یادتون باشه، هرگز و هرگز همانطور که پشت من رو خالی نکردید، پشت مربی جدیدتون رو هم خالی نکنید"، تصور تغییرات پرتعداد تیم محبوبش را نداشت. اما چطور پادشاهی شیاطین سرخ در سه سال به مرز فروپاشی رسید. شاید روزی که فرگوسن به پشت میز کنفرانس رفت و گفت، "این فصل آخرین حضور من در باشگاه منچستر یونایتد خواهد بود و با اتمام این فصل من از سرمربیگری منچستر کنار خواهم رفت"، نمیدانست، بازیکنها و استعدادهایشان، تنها در جهت تفکر او کار ساز بودند. عبارتی معروف از سرالکس وجود دارد، مربی که با معمولیترین بازیکنان دنیا، سختترین لیگ دنیا را فتح میکرد. فرگوسن یگانهی نسل مربیگیری بود. مربی که با معمولیترین بازیکنان در سال 2009 در برابر تیمی پرستاره و بسیار معروف تحت عنوان بارسا قرار گرفته بود. آن روزها بارسا که سبک جدید و متحول شدهی کرایوف را به نمایش میگذاشت، بسیار پرمهره و درخشان بود! از ژاوی تا مسی و از پویول تا دنی آلوز. اما اصل سقوط سلسهی شیطاین سرخ از تصمیم ناگهانی سرالکس آغاز شد. جایی که او بنابر افزایش سن و خستگی تصمیم گرفت تا از دنیای فوتبال و آن فشار عظیمش کنار بکشد. فرگوسن شکوهی عجیب به منچستر یونایتد بخشید و حتی برای جایگاه مربیگری تیم نیز دیوید مویس را انتخاب کرد. مویس سرمربی تیم اورتون بود.
فرگوسن متصور بود، مویس میتواند با بازیکنان معمولی و متوسط همانند او در تیم منچستر یونایتد، موفق ظاهر شود، چرا که در اورتون موفق بود. فرگوسن پس از سالیان سال، اشتباه میکرد. اشتباه فرگوسن این بود که خودش را دست کم گرفته بود! او متصور بود، ممکن است مربی دیگری همانند او وجود داشته باشد، خیر! کسی همانند او نیست و نخواهد بود. هنگامی که فرگوسن منچستر یونایتد را با قهرمانی لیگ ترک کرد، منچستر یونایتد، متشکل از داوید دخیا، رابن فن پرسی و وین رونی بود. ستارههایی که در میان بازیکنان معمولی و متوسط تیم، نقش مهمی داشتند. مویس تیمی را در دست گرفت که بسیار معمولی بود. در فوتبال عنوان میشود، شما برای موفقیت باید از 10 بازیکن در جریان بازی، حداقل 7 بازیکن با کیفیت بالا داشته باشید! فرگوسن خودش عامل کیفیت بازیکنانش بود و جدای از این، منچستر هرگز به 7 بازیکن با کیفیت در یک مقطع نرسیده نبود. با حضور مویس و اصطلاحات ترکیبی که باید توسط فرگوسن صورت میگرفت و ستارههای مناسب و خوبی خریداری میشد که نشد، منچستر سقوط کرد. سقوط ناگهانی از قهرمان لیگ به جایگاه ششم! باشگاه متوجه شد، مشکل از مربی است، فشار رسانهای بسیار بسیار بالا بود و به علت جایگاه منحصر به فرد شهر منچستر در ماجراهای مشکلات اقتصادی مارگارت تاچر، نخست وزیر انگلیس و همچنین شکلگیری موجهای مختلف موسیقی از سالهای 90، شهر منچستر بیش از هر زمانی در چشم مردم انگلیس بود، گویا این شهر تبدیل به نمادی از مقاومت در برابر تصمیمات تاچر و همچنین جایگاه تولد گروههای جدید موسیقی بود! این توجه و مرکزیت سبب شده بود تا این شهر با تیم شماره اولش، بیش از هر دورانی در چشم مخاطبان فوتبال باشد. مویس تیمی را هدایت میکرد که بدون ستاره آنچنانی بود. مدیریت باشگاه در نهایت با فشار رسانهها و جایگاه بد تیم در پایان فصل، متصور بود، تیم با بازیکنانش بسیار خوب است اما این مربی مشکل منچستر یونایتد میباشد. هنوز تیم مدیریتی باشگاه، به آن تصور که تیم فرگوسن، بسیار معمولی است، نرسیده بود.
دیوید مویس رفت، پس از جام جهانی، لوئیس فن خال آمد. فنخال در ابتدا از آژاکس معروف شده بود. شهرت و موفقیت فنخال هلندی در آژاکس آنچنان بر سر زبانها افتاده بود که پیش از تیم ملی هلند و منچستر یونایتد، او جایگاه مربیگری در بایرن مونیخ و همچنین بارسلونا را بر عهده داشت. فنخال مردی بود که به تصور مدیران باشگاه، تفکرات هجومی و همچنین تاکتیکمند بودنش، عامل موفقیت تیم معمولی فرگوسن، با استعدادهای بسیار معمولی میشد. فنخال با ورودش، حرف مهمی را به گوش مدیران باشگاه رساند: "این تیم، با چنین ترکیبی از بازیکنان، بسیار بسیار معمولی است". شاید این حرف همانند یک سیلی به گوش مدیران بود، اما باعث میشد تا پیرمرد اولدترافورد، سرش را پایین بیاندازد ولی فوتبال و داستانهایشان، سر او را به بالا حرکت دهد و بگوید: "پیر مرد خستهی اولدترافورد، فوتبال قدر تو را ندانست". گفتهی فنخال باعث شد تا مدیران باشگاه متوجه شوند، در همه چیز اشتباه کردند. مویس بدون هیچ مهرهی مشخص و معروفی که البته خودش نیز متصور بود، با بازیکنان معمولی میتواند به جایگاه برسد، اخراج شده بود، اما اکنون مدیران باشگاه که متوجه اشتباه اصلی خود شدند، تصور آوردن یک مربی خوب همانند فنخال و هزینهی مناسب برای او، همه چیز را در مسیر موفقیت میدیدند. بنابراین عصر هزینه و خرجهای باشگاه منچستر یونایتد آغاز شد. دیگر قرار نبود تا منچستر یونایتد، تیمی معمولی باشد، قرار بود تیمی با بازیکنان مستعد و بسیار بااستعداد باشد که فنخال میداند، چگونه از آنها بازی بگیرد. فنخال اما مسیرش را اشتباه رفت. او به دنبال ستارگانی نبود که ثبات داشتند، او به دنبال پدیدههای فوتبال رفت! رفتار خرید و خروجیهای تیم توسط فنخال باعث شد تا نسل فوتبالی منچستر یونایتد زیر نظر او، تغییر کند و بازیکنان بسیاری از جمله؛ بلیند، دارمیان، دیماریا، دیپای، شوانی، رشفورد و ... به تیم اصلی منچستر یونایتد ملحق شوند.
خرید پدیدههای فوتبالی و نبود درک این بازیکنان از جایگاه و ارزش این پیراهن، سبب شد تا در طول دو فصل، منچستر به مسیر سقوط خود با فراز و نشیبهایی ادامه دهد و در سال سوم پس از فرگوسن، به نقطه نهایی برسد. پس از فتح جام حذفی، انگار همه چیز روشن شده بود! همه چیز برای سرالکسی که عضوی از تیم هئیت مدیره باشگاه بود، روشن شده بود. انگار اعضای تصمیم گیرندهی باشگاه در کالبد یک بازیکن قرار گرفتند و در بین بازیکنان زندگی کردند و متوجه شدند، میراث فرگوسن در خال سفری با چشمانی گریان است. میراث فرگوسن که روحیهی جنگندگی و پیروزی بود، با اینکه چشم در چشم فنخال قرار گرفته بود، به جهت بیتوجهای مربی هلندی، چمدانش را بسته بود و عازم سفری همیشگی بود. فنخال به این دوست نیازی نداشت، دوست نزدیک و صمیمی فنخال، ماشین بیاحساس "فوتبال مالکانه و ماشینیاش" بود. مدیران باشگاه متوجه شدند، تصمیمات اشتباه آنها در خصوص آزادی در خرید توسط فنخال و همچنین از بین رفتن میراث و کاشتههای فرگوسن، در حال نابودی پرطرفدارترین باشگاه دنیاست. فنخال سریعا تحت فشار رسانهها و همچنین سقوط سریع منچستر اخراج شد. شرایط روی میز باشگاه بود. نقاط ضعف بسیار بود و مربی کلاس جهانی در دسترس محدود. مشکلات تیم، نبود روحیهی پیروزی و جنگندگی، از بین رفتن بلوغ تاکتیکی و همچنین خالی شدن تیم از بازیکنان باکیفیت بود. در حقیقت منچستر یونایتد، پس از فرگوسن و مویس، از بازیکنان معمولی خارج شد و به محلی برای بازیکنان جدید و بد تبدیل شده بود. با توجه به مشکلات، هیئت مدیره باشگاه تصمیم گرفت، خلاف جهت سنت باشگاه حرکت کند. به نظر الویت حضور بازیکنان باکیفیت و همچنین تزیق روحیهی جنگندگی مهمترین اصل تیم بود. مدیران باشگاه پس از فراز و فرودها به نقطه مهم داستانی پس از فرگوسن رسیدن؛ "بازیکنان باکیفیت بسیار بالا و روحیه پیروزی در کنار بلوغ تاکتیکی، میتواند به شکل مایع تیم تبدیل شود".
تا کنون آب و مایع را دیدهاید؟ منظور شکل و ساختار آن است، مایع میتواند به فرمهای مختلفی در بیایید، گویی ژن انعطاف پذیری آن فعال است. مدیران باشگاه در نهایت تصمیم گرفتند تا به دنبال مربی بروند که جدای از سبک بازیش بتواند سه اصل مهم آنها را اجرا کند: 1. بازیکن با کیفیت بسیار بالا 2. بلوغ جمعی و کلی تیم در ابعاد تاکتیکی 3. تزریق روحیهی پروزی. تنها گزینهی موجود مورینیو بود. مورینیو که همه جا رفته بود، موفق بود، قرار بود به تیمی بیایید که از رقیبهای سنتی تیم قبلیش به حساب میآمد و اکنون زمان تغییرات بود. با ورود مورینیو، مدیران میدانستند، آوردن او ریسک است! چرا که او مرد خرید بازیکنان بااستعداد و همچنین با هزینه کم یا متوسط نیست! قرار نیست تا مورینیو به دنبال استعدادهای ناب برود! هدف مورینیو بسیار شفاف است، بازیکنان اثبات شده و بسیار موفق روز فوتبال. به همین جهت، برخلاف روزگاران قبل، مدیران باشگاه با مورینیو، قرارداد 3 ساله امضا کردند و دستهای او را در خرید تا حدی بستهاند. حضور فصل اول مورینیو، همراه با بازگشت نابغهی فوتبال سریآ ایتالیا که روزگاری سرالکس با مدیربرنامههای او برخوردی شدید داشت، پل پوگبا بود. پوگبا به تیمی باز میگشت که پایههای فوتبال را در آنجا یاد گرفته بود و در آکادمی آرزویش حضور در تیم اصلی منچستر بود. در نهایت پوگبا راهی منچستر یونایتد شد. همراه او زلاتان و میخیتاریان نیز آمدند. با خریدهایی ان چنینی که دقیقا در جهت تفکر باشگاه بود، منچستر یونایتد، به دو جام و موفقیت دست یافت! در ابتدا قهرمان جام اتحادیه شد و سپس قهرمان لیگ اروپا! اما در همان فصل، منچستر یونایتد، به جایگاه پنجم لیگ دست یافت و نتوانست به لیگ قهرمانان صعود کند، اما مورینیو بر سر قول خود با مدیران باشگاه ایستاد و حرف خود را عملی کرد! او منچستر را قهرمان لیگ اروپا کرد تا مستقیما به جام باشگاههای اروپا برسد.
در فصل اول، اقای خاص، دو فینال و دو قهرمانی داشت و همچنین تیمش را به لیگ قهرمانان نیز رسانده بود. اکنون دل مدیران و هئیت مدیره باشگاه نسبت به اتخاذ این تصمیم (آوردن مورینیو به تیم) روشنتر شد. موفقیت فصل اول مورینیو منجر به باز بودن دست او در خرید شد. شاید صحنه اهدای مدال در پایان لیگ اروپا و دست و پاهای شکسته نصفی از بازیکنان تیم منچستر یونایتد، بسیار مضحک بود و به همین جهت، مورینیو میدانست که اگر در تابستان دفاعی نخرد، شرایط برایش بدتر نیز خواهد شد. بنابراین تابستان مورینیو با خرید، لیندلوف، لوکاکو، ماتیچ گذشت. لیندلوف بنابر شرایط تیم قبلی و لیگاش چندان درخشان نبود اما به مرور در طول فصل به بلوغ بهتر و جذابتری رسید، اما دو خرید مورینیو در تابستان سبب شد تا منچستر یونایتد، چهرهی تازهای به خود بگیرد. لوکاکو و ماتیچ تیم مورینیو را به پیشرفتی بسیار دیدنی، هل دادند. البته در ادامه فصل و در پنجره نقل و انتقلات زمستانی، میخیتاریانی که خسته از فوتبال دفاعی بود و آرزویش بازی در آرسنال و فوتبال تهاجمی بود، در معاوضهای با باشگاه آرسنال راهی این تیم شد تا ستارهی شیلیایی آرسنال راهی منچستر شود. تاثیرگذاری و ارزشمندی سانچز آنقدر بود که خبر فروش آن، نقل و انتقلات زمستانی را تحت شعاع خودش قرار داده بود، از کلوپ تا کونته همه از عالی بودن او صحبت میکردند و حتی ستاره و هسته اصلی تیم منچستر سیتی، کوین دیبروینه نیز پس از انتقال سانچز به یونایتد عنوان کرده بود: "با آمدن یا نیامدن او، ما به مسیر خود در موفقیت ادامه خواهیم داد"، جملهای تلخ که بیشتر زمانی گفته میشود که بازیکنی از جمع شما جدا شود و نه زمانی که به شما ملحق نشود. در نهایت سانچز به منچستر یونایتد آمد و مورینیو فصل دوم حضورش در باشگاه را با کسب مقام دومی در لیگ و همچنین راه یابی به مرحله حذفی لیگ قهرمانان و نائب قهرمانی در افای کاپ یا جام حذفی انگلیس به پایان برد.
منچستر یونایتد، اکنون به بهترین رتبه پس از فرگوسن در لیگ رسید، اما برخلاف همیشه، مربی پرتغالی در فصل دوم حضورش، نتوانست هیچ جامی کسب کند. پیشرفت جهشی در تیم مورینیو قابل مشاهده بود اما همه چیز تحت شعاع، فینال و باخت تیم منچستر یونایتد در برابر چلسی قرار گرفته بود. شاگردان جوان مورینیو که قلب و هسته تیم او را شکل میداند، لینگارد و رشفورد، اولین طعم تلخ ناکامی را چشیدند. لینگارد که تحت نظر مورینیو، بسیار باثبات و بسیار خوب شده بود، گریه میکرد و رشفورد که پسر طلایی اولدترافورد لقب گرفته بود، سرش را پایین انداخته بود. سانچز پس از پایان بازی، مات و مبهوت بود، بازیکنی که خنثی شدن او در طول بازی، یادآور خنثی شدن لئونل مسی، عجوبهی فوتبال در بازی چلسی-بارسلونا در مرحله حذفی لیگ قهرمانان اروپا و در بازی رفت بود. همه چیز تلخ بود. همه چیز سرد بود. گویی دنیا برای یانگ چرت و پرت بود. چهرهی ابوس پسر باغیرت یونایتد، درهم رفته بود. یکبار برای همیشه، تخلی طمعم خوشی برای پسران مورینیو نداشت. گویی دنیا سیلی محکمی به صورت بازیکنان پرتلاش یونایتد زده بود. اما دست آورد مهم این سیلی، یادگاری تخلی بود که میتواند طعم تلخش تا سالیان سال زیر زبان بازیکنان تیم بماند! اینکه بدانند، طعم تلخ باخت در فینال چیست و چرا باید در فصل بعد، بهترین خود را به نمایش بگذارند. طعم تلخ فینال برای لینگارد و جوانهای یوناتید تا ابد میماند، تا نشان دهد، دیگر هرگز نباید به این نقطه برسید!