اختصاصی طرفداری- ابدا توی این سیاهه قصد ورود به بحث تیم ملی و لیست آقای کیروش را ندارم و معتقدم چه این طرف داستان باشیم و سرمربی کشورمان را وحی منزل بدانیم و تصمیماتش را فرمان یزدان یا آن طرف طیف بایستیم و برچسب دلال موزامبیکی به سینه اش بچسبانیم، برای هر گونه اظهار نظری خیلی زود است، چه عرقِ شرمِ میهمانانِ آن برنامه شبانه کذایی که زیر ریسه هاشان قرار بود کیسه گل ستاره های آرژانتین باشیم و پل آرزوهای مسی هنوز از پیشانیشان پاک نشده و ننگ آن ریسه ها و آن حالت جدی بعد آنونس بعید است تا آخر عمر پاک شود، ولی به عنوان یک ایرانی که متاسفانه دستیار سر الکس نبوده اما فوتبال بخش غیر قابل مذاکره ای از زندگیش را شکل می دهد برخی انتخاب های این لیست را نمی پسندم و باید اعتراف کنم بعد توضیحات امروز آقای مربی سنگینی سرم بیشتر هم شد، اینکه اگر سن و سال سید جلال مسئله بود چطور کاوه جوان بعد یک فصل موفق استندبای و قوچان نژاد استانبول، یا مثلا اگر چند بازی در پستِ غیر تخصصیِ وریا باعث می شود که پشت خط بماند، چطور ممکن است قلی زاده که تمام فصل وینگر تهاجمی بوده نامش برای دفاع چپ رد شود یا حتی اگر چند بازی نیمکت نشینی رکورددار کلین شیت تاریخ فوتبال ایران او را به وضعیت استندبای می برد چطور ممکن است دروازبانی که در هفت سال گذشته کمتر از 40 بازی رسمی داشته مسافر مسکو باشد همه و همه ابهاماتی است که اگر بر زبان هم نیاوریم، حق داریم در ذهن مان به آنها فکر کنیم اما مسئله من حداقل در 31 اردیبهشت 97 و در آستانه جام جهانی این حرف ها نیست و روی صحبتم نه با آقای سی کیو که با طرفداران استقلال است که این روزها بیش از هر زمان دیگری دچار آلزایمرند.
خواندن کامنت های هواداران استقلال این روزها در فوروم های هواداری و صفحات بی شمار مجازی در مورد سید حسین حسینی وسط شوک برانگیز ترین تصمیماتی که به بهترین شکل جامعه بی تفاوت ما را انداخت وسط هیاهوی جام جهانی، آدم را دلچرکین می کند. نمی دانم آیا آنچه می بینیم زبان حال همگی طرفداران است یا نقطه نظرات سطحیِ همان پنج درصدی که در عموم شئون جای نود و پنج درصد دیگر اظهار فضل می کنند، اما نمی توانم پاسخی جز "متاسفم" به آن چه می بینیم بدهم. تاسف برانگیز است که اینقدر راحت چشم روی ارزش های فنی و اخلاقی پسری ببندیم که وفاداری و صبر و هزار خصیصه مثبت دیگرش برای تیم محبوب روزهای کودکی زبان زد عام و خاص است. آن هم بازیکنی که شرح صبر و وفاداری و از خودگذشتگیش برای استقلال دهن کجی بزرگی به ارزش های فنی اوست که اگر خاطرمان باشد که بعید می بینیم باشد حتی در بدترین روزهایش هم منجی آبی ها بوده و در طول فصل نمایش هایی از او دیدیم که به شخصه کمتر از گلرهای دعوت شده به تیم ملی سراغ داریم، به شکلی که هر اندازه هم که لای شیارهای مغزمان قیرهای آبی و قرمز ریخته باشند هم باز هم دلمان بار نمی دهد که وجدانمان رای غرورمان را تایید کند و مثل همیشه منافع فردی را به منافع ملی ترجیح دهیم. 
در اینجا بسیار مایلم تا به خیل عزیزانی که با ضمیری آرام با جملاتی از قبیل "خدا به همراهش، برود هر جا دلش خواست، فلانی را داریم یا فلانی را می گیریم" سطح آگاهیشان را از فوتبال به رخ می کشند، یادآوری کنم که فوتبال امروز و نه امروز فوتبال در دهه های گذشته، فوتبالِ آینده است و تیم های دول پیشرفته با ذره بین از کره شمالی گرفته تا برزیل و سنگال به دنبال جوانان با استعدادی هستند که برای سال های سال خیال آنها را راحت کند، حال آنکه هنوز ما در راه حال های پانسمانی و موقت خود مانده ایم و شگفتا که به آن می بالیم، مایلم به منتقدینی که در تحلیل های خود حسینی را می فروشند و با دیگران تاخت می زند خاطر نشان کنم که مورینیو برای رشد حداکثری کورتوآ از پیتر چک گذشت و امروز مقایسه کنید عملکرد سال های گذشته این دو را ، اگر متقاعد نشدید بگذارید به شما بگویم که زاگالوی بزیلی روی اسمِ ادموندو و روماریو برای تنفس بیشتر رونالدو خط کشید و اگر هنوز نمی خواهید بفهمید بگذارید از رونالدینیویی بگویم که برای شکل گیری اژدهایی به نام مسی در سی سالگی دفتر اشعارش را در نیوکمپ بست و رفت.
نمی دانم چند درصد از هوادارن کم لطفی که حسینی را آماج تندترین حملات قرار می دهند تا به حال در وضعیت او بوده اند، نمی دانم فراموش کارانی که مثل سرطانی در جامعه ما در حال تکثیر هستند تا به حال چند بار در زندگیشان برای چیزی از صمیم قلب جنگیده اند، نمی دانم چند بار برای عشق از خانه و ماشین سرداران و ژنرال ها گذشته اند و کمپ نا گرفته و وهم آلود استقلال را ترجیح داده اند، نمی دانم چند تا از آنها تا به حال برای رسیدن به جایگاه واقعی خود 4 سال صبوری کرده اند، نمی دانم چند تای آنها در روزگاری که ستارگان واقعی فوتبال در بیست و یکی و دو سالگی توپ طلا می برند مجبور شده اند برای فریضه خدمت سربازی که تبر به ریشه فوتبال پایه ما زده دو سال از بهترین سال های زندگیشان را در تبعید بگذارنند، نمی دانم چند تای آنها مجبور بوده اند تا برای دستکش هایی که فقط و فقط شایسته دستهایشان بوده دست بزنند، نمی دانم تا به حال شده با پایبست هایی فلزی روی داغ ترین قیرها بدوند و پشت دروازه های بهشت جا بمانند، نمی دانم تا به حال شده برای هدفی از صمیم قلب بجنگند، نمی دام چند بار رفته اند و نرسیدند نمی دانم، نمی دانم خیلی چیزها را نمی دانم ولی اینقدر می دانم در سرزمینی که پیرمردهایش نمی میرند، جوان ها جوانمرگ می شوند.

