چشمانی که با رفتنِ تو داغ شد و گریست و حسرتی که به دلمان نشست مبنی بر کوچ ستاره ای دیگر از نسل قدیم تر،
خبر از یک تنهایی مُزمن میدهد!
تنها تر شدیم آندرس. نه دیگر تو هرجا که قدم بگذاری ایستاده به پای مقامت عشق به تو را فریاد میزنند و نه دیگر ما یک پارچه آقا می بینیم با ظاهری ساده، صدایی آرام و آن همه هنر در زمین که دلمان قَنج برود از بودنش.
ماییم و هر فصل تنها تر و بَزَک شده تر و دورتر از خودمان. ماییم و ترسِ هجوم خاطره ها. تویی و سر ریزِ بیرحمانه اشک و خاطره دیوانگی هایمان باهم. تو هم غریب خواهی گریست. [ راستی یادتان هست بعد از باخت های مهلک در بازی های حساس؟ همیشه اولین نفری که اخبار اشک هایش به گوش رسانه ها میرسید آندرس بود. یا گوشه ای تنها و غریب در اتوبوس مسیر مادرید_بارسلون اشک هایش را پاک میکرد یا کُنجی در رختکن. آرام و بی تلاطم ]
اینجا اما عدد 8 بوی یک بغض میدهد. بغض یا لرزشی هنگام وداع...
آقای اینیستا ؛
نگاه هایمان، دلتنگ نجابت خاصی خواهد ماند.
نجابت چشمانت...
[ یادش بخیر وقتی برای 'بارسلونا' می گریستی آندرس! ]