مردی با مشتی گره کرده به یارش تکیه کرد دید خدا آن شوق پاکش در آن دم گریه کرد گفت با خویش گر بدانستم که او باشد چنین در میان خلق آدم او بود همچون نگین خلق میکردم هزاران هزار از او چو مور تا وفاداری بیاموزد به هرکس تا به گور