
دیگر چه کار کنیم؟ بدبختی ما تمام شدنی نیست.
۱٬۱۱۷ بازدیدجمعه ۰۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۹:۲۲
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
ما باختیم بد هم باختیم ولی کی گفته ما تلاش نکردیم پنج سال پیش دقیقا یادمه روزای اول دانشگاه بودم خوشحال بودم چون فکر میکردم میتونم با این رشته دقیقا همون کار مربوط به رشته ام پیدا میکنم چه برنامه ریزی خفنی داشتم، صبح ها ساعت 5/30 بلند میشم که برم دانشگاه تو مترو هر روز حداقل نیم ساعت سر پا بودم همه چیز به نظر خوب بود وقتی میرسیدم خونه سریع خوابم میبرد ولی همیشه پیش خودم میگفتم مشکلات حل میشه ولی هر روز که میگذشت واقعیت ها را پیش خودم مرور می کردم کم کم دیگه داشتم واقعیات میفهمیدم پرش افکار و پرخاشگری پیدا کردم تابستان شد رفتم که گواهینامه بگیرم دقیقا یادمه ساعت شروع تمرین گذاشته بودم 6 چون تا به حال بخاطر اینکه خلاف بود رانندگی نکرده بودم میخواستم هم مردم هم خودم راحت باشم ولی کم کم فهمیدم که خودم به خاطر این که شب ها دیر میخوابم مجبورم بعد از تمرین دوباره بخوابم این حالم خیلی خراب کرده بود تمرینات گذشت رسیدم به امتحان سرهنگ عملی یه زن بود خیلی جیغ میزد دوبار منو انداخت خیلی رو مخ بود بی شرف دوست داشتم با چاقو سرش ببرم ولی اینکار نکردم البته مثل چی الان پشیمونم اون زمان هنوز به آینده کمی امید داشتم حالا که فکر میکنم میبینم احمق بودم بالاخره توانستم به سختی گواهینامه بگیرم درسمو ترم 3 خیلی خوندم تا مثلا یه چیزی یاد بگیرم نمره خوبی گرفتم هم چنان گذشت تا اینکه ترم 4 شد هم چنان میخوندم ولی زیاد فایده ای نداشت تابستان شد پدر بزرگ هم فوت کرد میخواستم برم کاری پیدا کنم که وقت نشد البته همه جا پارتیه.
ترم 5 و 6 به سختی هر چه تمام تر گذشت تابستان شد حالم بد بود چون میخواستم با یکی ازدواج کنم میخواستم سر و سامان بگیرم میخواستم دیگه خود زنی نکنم یه بار دقیقا یادمه سر یه موضوعی سرمو محکم کوبیدم به گوشه در سرم شکافت خون کل صورتم فرا گرفت وقتی رفتم تو آینه خودم دیدم یه لحظه به خودم افتخار کردم اون تنها لحظهای بود که فکر کردم مرد شدم چون همیشه بابام می گفت تو بیکار و بی عاری ولی بعد از اون ماجرا دیگه تقریبا نگفت.
رفتم دنبال کار ولی انگار سواد و تحصیلات اصلا مهم نیست ترم 7 بود همچنان تلاش میکردم ولی یه موضوع مهم هنوز وجود داشت سربازی، پیش خودم گفتم میرم سربازی برمیگردم ولی تو این مدت حتما دیگه نمیتونیم با اونی که میخواهم ازدواج کنم هیچ وقت به صورتش نگاه نکرده بودم رفتارش زیر نظر داشتم.
به هر دری زدم تا مشکل سربازی حل کنم ولی نشد یه روز شب بود داشتم با مترو از دانشگاه برمیگشتم یکی از هم دانشکده ای ها همراهم بود که نمیدونم بحث چی بود ولی بحث به اینجا کشید که به رابطه جنسی با این و آن افتخار میکرد سربازی معاف بود بچه پولدار بود حالم خیلی بد شد یاد این افتادم که یه کسی دیگری هم میشناختم که اون هم زناکار بود اون هم سربازی معاف بود وقتی به این فکر میکردم که من ساده باید برای دفاع از این هرزه ها برم سربازی حالم بد میشد اون هم دو سال، کم کم ازدواج رها کردم درسها را فقط پاس میکردم تا تموم بشه حالم بد بود پرخاشگری ها هم بیشتر شده بود دیگه به شدت عصبانی شده بودم یک بار خواستم خودم بکشم ولی از این پایان های ساده خوشم نمیاد بالاخره لیسانس گرفتم فقط بیست روز دنبال کارهای فارغ التحصیلی بودم همیشه آقایون اداری یا تعطیل بودن یا جلسه داشتن یا اینکه داشتن ناهار میخوردن یکی از کارمندها آنجا هم دوست داشتم سرشو ببرم ولی اون کار هم نکردم بابام راست میگفت بی عرضه هستم.
الان قرص ضد اضطراب و افسردگی میخورم ولی زیاد فایده نداره ولی دیگه خود زنی نمیکنم الان حالم بد میخواهم بالا بیارم میخواهم گریه کنم ولی هر چی زور میزنم نمیشه؟!


