داش فرمونم رفت ، رفت پيش رفيقاش ، رفت پيش فردين ، پيش رضا بيك ايمان وردي ، رفت و قيصر و تنها گذاشت.
داش فرمون با اينكه تو وطنش بود ولي غريب رفت ، خيلي اذيتش كردن ولي هيچي نگفت ، خيلي جا ها توهين بهش كردن ولي هيچي نگفت ، اي خدا بالاترين از اين مگه داري اشك چشم داش فرمون رو يه مشت نامرد درآوردن. ناصر خان تو زندگيش هم گرفتار بازارچه ي آب منگولي ها بود. تو زندگيش هم تنها بود. خيلي به اين مرد بدهكار هستيم ، مردي كه با ناملايمتي ها و كار هاي زشتي كه در شأنش نبود رنجوندنش. حالا با رفتن داش فرمون ، قيصر ديگه تنهاي تنهاست. فرقش اينجاست كه حالا قيصر تو تبعيد هست ، تبعيد اجباري ، تبعيد ناحق ، قيصر تبعيد و نمي تونه انتقام داش فرمونش رو بگيره ، حالا ديگه قيصر خسته است...
ناصر ملك مطيعي آسماني شد ، اي كاش ب جاي تسليت گويي بفهمند كه با اين مرد چ كردند... ، اي كاش بفهمند كه از اين بزرگان كه هر روز تعدادشون كمتر و كمتر ميشه بايد تا وقتي زنده هستند استفاده بشه ، ميگن اشك مرد كمرشكنه ، ولي اشك فرمون ويران كننده بود. اي كاش بفهمند كه اينجا به امثال فردين ها ، ناصر ملك مطيعي ها و بهروز وثوقي ها نياز داره ، اي كاش بفهمند كه حق بهروز وثوقي تبعيد اجباري نيست...
تموم مو هاي فرمون سفيد شد
هنوز نامردي رسم روزگاره
واسه مردا ولي دوره ي مردي
تو هيچ زمونه اي پايان نداره
دوباره آخر قصه عوض شد
هنوز قيصر تو غربت تلخ و تنهاست
هنوزم تو موندي و زخم رو قلبت
كه دنيا قُرُق آب منگوليهاست