شاید کمی عجیب به نظر برسد که هوادار منچستر یونایتد در یک فینال اروپایی خواستار پیروزی و قهرمانی رقیب سنتی و مستقیم یعنی لیورپول باشد. شاید چنین تمایلی با معیارهای رایج طرفداران دو تیم رقیب از یک کشور چندان سازگار نباشد: چطور یک میلانی میتواند خواهان قهرمانی یوونتوس یا اینتر در لیگ قهرمانان باشد و بالعکس؟ چگونه یک طرفدار بارسلونا میتواند برای گلزنی رئال مادرید در یک فینال اروپایی فریاد شادی سر دهد؟ بسیار بعید و دور به نظر می رسد اما من دیشب با تمام وجود خواهان قهرمانی لیورپول، رقیب کلاسیک و اصلی تیم محبوبم منچستر یونایتد در انگلستان بودم.
بر خلاف تمامی دشمنی های تاریخی و فوتبالی که در طول سالها شکل گرفته، به گمانم دلایل خوبی برای توجیه چنین احساسی دارم و فکر میکنم تمامی هواداران آنچه که شاید امروز بتوان فوتبال کلاسیک نامیدش نیز چنین بودند:
1. یورگن کلوپ:
نمیشود این مربی آلمانی را دوست نداشت حتی اگر سرمربی لیورپول باشد. فوتبالی که تیم او ارائه میکند، همان چیزی است که در بوندس لیگا و در تقابلی نابرابر با بایرن مونیخ ِگواردیولا از آن با عنوان "هوی متال" در برابر یک سمفونی نام برده میشد. فوتبالی محکم و پرفشار با ضربآهنگ بسیار بالا که در آن در عین اینکه هر بازیکن نقش مستقل خود را دارد، در قالب یک تیم نقشهایی یکسان ایفا میکنند: عجیب نیست که در لیورپول ِ کلوپ فن دایک در محوطه جریمه حریف دیده شود و مانه یا صلاح در یک سوم دفاعی خودی. شاید بتوان صحبت از نوعی توتال فوتبال متفاوت کرد که وجه مشخصه اش فشار زیاد، سرعت در انتقال توپ و ضربآهنگ بسیار بالا با رویکردی همواره تهاجمی است.
گذشته از وجوه تاکتیکی، کلوپ به لحاظ احساسی مربی بسیار خاصی است. به مورینیو و گواردیولا نگاه کنید، این دو به اصطلاح نماد فوتبال در دهه کنونی و در سطحی دیگر حتی الگری یا مانچینی؛ به انتخاب های آنها نگاه کنید، معیارها روشن اند: در کجا امکان موفقیت بالاتر است؟ کدام تیم میتواند بازار نقل و انتقالات را کاملاً تحت تأثیر قرار دهد؟ گواردیولا کارنامه ای فوق العاده دارد، قابل کتمان نیست اما در کجا؟ بارسلونا، بایرن مونیخ و منچستر سیتی! مورینیو و سایرین هم چندان متفاوت نیستند.
اما یورگن کلوپ لیورپول را انتخاب میکند، تیمی که به عقیده ی من ناکامی در دی ان ای آن رسوخ کرده، تیمی که فکر میکنم پس از عبور سالهای طلایی اش در دهه 1970 و 1980 همواره تیمی متوسط بوده که گهگاه، به واسطه ی برخی جرقه ها امکان کسب موفقیت هایی را داشته است، به عنوان نمونه قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا در سال 2005 و پیروزی برابر میلان. کلوپ میتوانست به بایرن مونیخ برود، به چلسی یا پاریس و بسیاری گزینه های دیگر،اما لیورپول را انتخاب کرد، غیرقابل انکار است که لیورپول برای هر مربی تراز اول دنیای فوتبال یک چالش بزرگ و یک ریسک بزرگتر است.
کلوپ همانند فوتبالی که ارائه میکند، در انتخابهایش هم کمی دیوانگی نشان میدهد و همین او را به یک مربی ِ خاص ِ واقعی در فوتبال امروز تبدیل کرده است.
2. روح فوتبال:
روح فوتبال در حال مرگ است. فوتبال را با دهه های 1960 یا 70 مقایسه کنید، با دهه های 1980 و 90 قیاس کنید؛ همه چیز دگرگون شده است. فوتبال ِ امروز به مانند هر امر سرمایه دارانه ی دیگری، صنعت و کالایی است که از منطق سود پیروی میکند: ستاره ای در تیمی زاده میشود و باشگاهی بزرگتر آن را میخرد، تیمی کمی قدرت میگیرد و رقیب محلی یا ملی ثرتمندترش بازیکنان را به تاراج میبرد. فوتبال امروز جهان کاملاً به انحصار ابرقدرتهای مالی درآمده و این روح فوتبال را کشته است. امروز دیگر امکان درخشش ناگهانی تیمی کوچک در رقابتهای بزرگ وجود ندارد، لسترسیتی شاید آخرین نمونه باشد. دیگر نمیتوان حتی تصور کرد که روزی، تیمهایی نظیر فاینورد، آیندهوون، سلتیک، استون ویلا، هامبورگ یا ستاره سرخ حتی به قهرمانی در رقابتهای اروپایی نزدیک شوند. این بی روح شدن فوتبال، شبیه شدن روز افزونش به هر تجارت دیگری که بزرگترها کوچکترها را می بلعند آن را از هویت خودش بیگانه کرده، فوتبال هم امروز به مانند هر صنعت دیگر اسیر انحصار و مونوپلی است. امروز دیگر نمیتوان با یک ارنست هاپل، والری لوبانفسکی، برایان کلاف یا الکس فرگوسن جامی اروپایی به خانه برد، آنچه قهرمانی ها را تضمین میکند نه نبوغ، تلاش و جان کندن تا سر حدِّ مرگ که خرید ستارگان است.
تیمی نظیر رئال مادرید نماد کشتن روح فوتبال است، رئال مادرید و تیمهای مشابه سمبل انحصار در فوتبال هستند. شاید برخی خُرده بگیرند که یونایتد نیز از این قضیه مبرا نیست، درست می گویند، منچستر یونایتد با مالکان کاسب مآب اش (گلیزرها) نیز از این امر مستثنی نیست (و کمپین طلایی و سبز Green and Gold یا آنتی گلیزرها که منجر به تشکیل تیم FC United of Manchester شد نیز علیه همین روند شکل گرفت) همانگونه که بارسلونا، یوونتوس، میلان، اینتر، چلسی و غیره نیز بخشی از قضیه هستند. به پیشنهاد برگزاری لیگ ستارگان یا چیزی شبیه به این در میان غولهای "مالی" فوتبال اروپا فکر کنید، نمونه ای است از جایی که احتمالاً فوتبال بدان خواهد رسید.
لیورپول ِ این فصل و سرمربی اش یورگن کلوپ مثال نقض این روند بودند، بارقه ای بودند از امیدی که میتوان به زنده ماندن روح فوتبال در جهان سودمحور و کالا شده ی سرمایه داری داشت.